پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

تشرگاه!

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۲، ۰۱:۱۹ ب.ظ

۴ صبح که از خواب پاشی باعث میشه که بدون اینکه هیچ دیتای جدیدی از محیط اطرافت بگیری وقت داشته باشی تا دیتا های قبلی رو انالیز کنی.

 

داشتم به توییت های آدم ها فکر میکردم که هزینه آزاد سازی مدرک رو نوشته بودن و داشتم فکر میکردم واقعا چقدر همه چیز سخت و پیچیده میشه ترم به ترم و سال به سال.

ولی خب همه اینا به کنار...

این دعوایی که با بابا داشتیم باعث شده بود یادم بره که وجود همین بابا چقد به من کمک کرد!همین که کمکم کرد تا بیام اینجا

من دارم تو امریکا کار میکنم و خرج میکنم تازه غر هم میزنم

بعد بابام چقد از بچگیش کار کرده بود تا ما بتونیم یه سری چیزای اولیه رو داشته باشیم! اونم تو ایران! درامد ریالی و مخارج دلاری :)

بعد منو بگو...

چقد وقیحم!

برمیگردم میگم خب تو منو درست تربیت نکردی که من بدونم پولمو چطوری خرج کنم و الان دچار مشکل شدم!

درحالی که اون پدر داشت هر کاری میکرد که من نفهمم چقد قرون قرون دراوردن سخته و دلار دلار خرج کردن آسون!

 

من داشتم میجنگیدم که برسم به جایی که سختی پول دراوردن و مسئولیت زندگی رو ببینم و همه دعوای من و خانوادم سر همین بود!

من میخواستم سختی بکشم و اونا نمیزاشتن! و بعد با هم روش دعوا میکردیم...

برا همین چیزاست که عشق تو خونه و خانواده یه رنگ و شکل دیگه داره!

تهشم هممون آدمیم با کلی کمبودای مختلف....

کلی خلا که هرگز پر نشده و آزارمون میده!

 

راستش الان بیشتر میترسم....الان که هی بزرگ تر میشم و میبینم دارم هنوزم اشتباه میکنم و اشتباهاتمم کوچولو نیستن، بیشتر میترسم!

یادم میاد اون همه انگشتی رو که به طرف این و اون گرفتم که آهای مقصر توییا!

انگار دارم میفهمم که دلیلی نداشت که پیش خودم فک کنم چون فلانی بزرگه چون فلان جایگاه رو داره پس نباید اشتباه کنه!!!

دارم میفهمم که الان منم تو اون جایگاه باشم و تو اون سن بازم ممکنه اشتباه کنم!

 

 

از خودم بدم اومده! همیشه از اینکه آدم ها پیش داوری میکردن ناراحت میشدم...الان یه وقتایی به خودم میام و میبینم نشستم دارم راجب ادمهایی نظر میدم که حتی همچین فاصله نزدیکی هم بهشون ندارم و روحمم خبر نداره که چرا دارن این کارو میکنن!

راستش میدونی پشت یکی حرف زدن بده...ولی قضاوت کردن اون آدم بدتره! اینکه بشینی و بگی فلانی عجب اسکولیه و عقل نداره که فلان....اوکی ما داریم خارج از گود نگاه میکنیم...بعدم حالا گیریم که عقل هم نداشته باشه...به ما چه؟! هوم؟

نکته اش همینه...وقتی اون کلمه ها از دهنت خارج میشه و خودت صدای خودت رو میشنوی که داری راجب کسی چی میگی باعث میشه که به خودت بیای...

ولی این روزا ما همش چت میکنیم! پس راحت تر میتونیم از این مرحله بگذریم بدون اینکه بفهمیم چه بلایی داریم سر کیا میاریم!

اه چقد کثیف و نچسب...

 

چه ادم هایی که من فکر میکردم بدن ولی خوب بودن و برعکسش...

و تو شرایط عجیبی هر کدوم از اینا رو فهمیدم...

 

میدونی خیلی حرفه پذیرفتن رنگ خاکستری...نه سیاه نه سفید!نه خوب نه بد!

ولی واقعیت اینه که ما یه مشت آدم خاکستری‌ایم...نه خوب نه بدیم!

خیلی کم پیش میاد کسی سیاه سیاه باشه...یا سفید سفید...

پس چرا ما اینطوری نمیبینیم و عادت داریم عین یه ربات ۰ و یکی به همه چیز نگاه کنیم؟چرا طیف نه...

 

مثلا فلانی بارها رفتارایی کرده که دوست نداریم....بیا به جای اینکه بگیم از فلانی بدمون میاد و فلان...بگیم فلانی رنگش به من نمیخوره! خاکستریش فرق داره :))

اصلا فلانی فرق داره...همین!

قرار نیست که همه با هم مچ بشن؟

 

آه...ذهنم پر از تشر و دعواست به خودم...

واقعا آدمی کی دیگه میتونه بگه آدم شده و الان داره راه فاکینگ درست رو میره؟؟

چرا من هر طرف میرم بعد از ده قدم میبینم بازم اشتباه کردم؟

 

زندگی هم عجیب سخته ها...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲/۰۷/۲۷
پنگوئن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی