رنگ و غم
امروز که داشتم پیاده به سمت دانشگاه گز میکردم مدام با خودم فکر میکردم که چی شد که باز یه کلاف در هم پیچیده شد زندگی عاطفیم!
یکم با دقت تر که نگاه کنی میبینی این قسمت از زندگی من همیشه یه کلاف در هم پیچیده بوده که حالا برا بازه هایی میکردمش زیر فرش پامم محکم روش فشار میدادم تا کسی نبینه که چقد اوضاع خرابه!
حس میکنم اگر از این غمگینی این روزام به درستی بیرون بیام و موو ان کنم واقعا دیگه مشکلاتم حل میشه و میتونم یه وضع درست رو جلو ببرم!
چرا این روزا غمگینم؟
از رابطه ای که میدومنستم تبدیل شده به عادت و حسی توش نیست اومدم بیرون! خودم اومدم بیرون! و در حال هضم تموم شدن رابطه و شروع تنهایی بودم که یه زخم کهنه دوباره باز شد!! دیدم بابا نمیشه من هر بار شروع مکنم یا تموم میکنم چیزی رو اون زخم قدیمی هم انگار داره باهاش باز و بسته میشه! و هی میسوزه!
داشتم ذهنم رو راجب اینا جمع میکردم که یه موج محبت از سمت یه ادم جدید رسید سمتم! منم عین معتادی که تازه داره ترک میکنه و بوی موادش بهش خورده خمار خمار داشتم کشیده میشدم سمتش! که یهو انگار یه قابلمه نمیدونم از کجا خورد تو سرم!
منطق غالب شد! دوباره قاطع به مواد نه گفت!
داشتم دوباره با ترکم خو میگرفتم که تولد اکسی شد که به تازگی اکس شده بود و من درگیر هضمش بودم!
با خودم از همون اول هم قرار گذاشته بودم چه تو رابطه باشم باش چه نباشم براش کادو بخرم! بخاطر حرفی که یه روزی وسط دانشگاه بهم گفته بود!
روزتولدش به قهوه دعوتش کردم و پارت اول هدیه اش رو هم بهش دادم! بهم گفت تو روی میزم چیزی گذاشته بودی؟ گفتم نه شاید رزا بوده باشه!
گفت تو از کجا میدونی!؟ گفتم این که تو رابطه ای؟ گفت اره! و من گفتم نمیدونستم حدس زدم!
و یه دستیم گرفت و فهمیدم اکس گرام یه رابطه جدید رو شروع کرده! حس من رو میفهمی؟ حس میکردم از تموم جهان خودم رو بریدم و الان عین یه چیزی که داره آب میشه دارم وا میرم از بی کسی!
به زور جلوی اشکامو گرفته بودم!
واسه ایبویی که دیگه نبود اشک نمیریختما! واسه هیچ کدوم از ادما اشک نمیریختم! داشتم برای خودم اشک میریختم! برای حس تنهاییم!
برای غریبیم!
دلم برا خودم سوخته بود که زن مومن اخه چیکار میکنی با زندگیت؟ استانداردات چرا انقد بالاس؟ چرا هیچ کسی به دلت نمیشینه!
چرا نمیتونی د وانت رو پیدا کنی؟! چرا نمیسازی؟!
چرا میری و از رفتنت هم دلت میگیره!
همه حرفا رو گوله کردم و با شراب قرمزم قورتشون دادم!
صورتم گر گرفته بود و مست از غم رفتم و بساط رنگ و قلم رو اوردم! و غمم رو نقاشی کردم!
رفتم عقب و به نقاشیم خیره شدم!
جالب بود بی مکس غمم یه چیزی شبیه من و تو بود! شبیه من و تو و اون بوسه تو بالکن خونهام! تفاوتش اینجا بود که ادمک های توی نقاشیم عریان بودن! و بی صورت! شاید ورژن بی نقصی از من و تو توی یه قاب!
نقاشی و شراب و رها کردم و خزیدم زیر پتو!!
نمیدونم نمیدونم واقعا که میتونم از این سیاهی و رنجی که دارم بیام بیرون یا نه!
تموم شدن تو به اندازه مرگ مامانم برام سخت بود! من بعد از ۳ سال تونستم مرگ مامان رو بپذیرم!
بعد از یک سال تونستم اشکی براش بریزم!
و بنظر سوگ از دست دادن تو هم همونقد برام بزرگ و عجیبه!
همونقد هم داره اذیتم میکنه!