پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

امروز روز عجیبی بود!

روزی بس شلوغ که تو اوج شلوغیش گم میشم!

امروز یه لحظه هم تنها نبودم همش پیشم ادم بود!ولی عجیب دلتنگ بودم!

به طرز عجیبی دلم برا میلاد تنگ شده بود و به یادش بودم!برخلاف تصورش که همیشه فکر میکرد من وقتایی که دورم شلوغ باشه بهش فکر نمیکنم!

دارم این مدت زیاد مینویسم دلیلشم میدونم!بخاطر اصرار های ارشیا و کامنت های رضاس!بم انگیزه میده که بنویسم!

قراره فردا با نگین یه جایی برم که حتی نمیدونن دقیقا کجاس و با کیا

جدیدا دچار یه مسئله ای شدم ! یه وقتایی یه کارایی رو دوست ندارم انجام بدم!ینی یه پارت از من میگه انجام بده یه پارت دیگم میگه نه!ولی اون نه انگار بیشتره!در اخر برخلاف انتظار نتیجه این میشه که قبول میکنم!نمیدونم چرا یکم نه گفتن واسم سخت شده!

انگاری چون همه مای زندگیم با وجود هر سختی که بوده کم نیوردم و نه نگفتم الانم نمیتونم نه بگم! برا همین چیزای کوچیک!

امروز داشتم واسه سپنجی دست تکون میدادم با ذوق بعد ارمین دید گفت با سپنجی اینجوری سلام میکنی؟ گفتم اره چشه مگه :)))) خندید!

خوشحالم ارمین هست!خیلی تی ای خوبیه!به شدت هم کمک میکنه!خیلی دیدای خوبی هم میده به ادم!

یه مشکلی جدیدا پیدا کردم و اونم اینه که همش حس میکنم باید دست جمعی بشینم و تمرین حل کنم!حس میکنم اینجوری حل کردن خوب نیست!انگار به جوابام مطمئن نیستم!

من همیشه ادمیم که باید بابت سوالای زیادی که میپرسم عذرخواهی کنم!و نمیدونم چقد این خوبه یا بد!امروز هم مهدی هم ارمین بهن گفتن که این خصلت بدی نیست که تو داری و ما از دستت عصبانی نمیشیم نیازی هم به عذرخواهی کردن نیست!ولی من میبینم که چقد کلافه اشون میکنم با سوالات پی در پیم!

دیروز که بعد از سوالای زیادم مهدی گفت بذار‌بنویسم و هیچییی نگو :)))

زیاد حرف زدن شاید بد عادتیه!

نمیدونم!

من ادمیم که خیلی چیزا نمیدونم!من برنامه نویسی هایی که اریا میکنه رو بلد نیستم!و نمیدونم اپن سیستمای کوانتومی چین!من از تاریخ زیاد سر‌در نمیارم!ادم خیلی مارک بازیم نیستم و از مد و اینا هم چیزی حالیم نیست!

چی میدونم؟!

میدونم زیبایی در سادگی ست :))) 

امروز فهمیدم یکی از استادامون که اصن موبایل نداشته ، موبایل خریده! :))) میخواستم برم بهش بگم خیلی کارت اشتباه بود :)))

من همش به خودم میگفتم این ادم زنده مونده منم میتونم بی گوشی و برنامه هاش زنده بمونم!ولی اونم انگار نتوسنت تو این دنیای پر از تکنولوژی بمونه اون عقب عقبا!

یکم از لحاظ ذهنی خستم...و حس میکنم خستگیم فقد با خواب زیاد از بین میره!

چرت و پرت زیاد گفتم!انگار فقد اومده بودم چرند بنویسم و برم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۵
پنگوئن

امروز یه روز تعطیلی بود که من باز دانشکده بودم !

راستش تصمیم گرفتم کمتر از اینی که الان هست برونگرا باشم!انقد همه چیزمو به همه نگم!

شاید باید کمتر حرف بزنم اصن!نمیدونم

اروز مثل هر روز بحث رفتن خیلی عمیق بود تو دانشگاه!

مهرزاد بهم میگفت زبان بخون و پشت گوش ننداز!ولی من امروزم کماکان نخوندم!

این همه ساعت رو کتاب بودم فقد تونستم تا اونجا که استاد درس داده کتابو بخونم و دو تا سوال حل کنم!فقط دو تا دونه!خیلی زمان میذارم رو سوالا و واقعا این درست نیست!

نمیدونم چرا جدیدا احساس کودنیت میکنم!

دوست دارم یکی بیاد بهم ثابت کنه کودن نیستم!فقد گفتن نمیخوام!

دوست دارم یکی بهم اثبات کنه که ادم بدرد بخوریم!

حتی یه کوچولو...

یکم این هیچکی نبودنه و نبود اینستا و همه این داستانا داره بهم فشار میاره!به شدت دارم احساس تنهایی میکنم!ولی کماکان حاضر نیستم سر صحبتو با کسی باز کنم!

باید یه فکری به حال خودم کنم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۴
پنگوئن

عادت چیز کثیفیه! در عین حال عجیب و خوب!

نمیدونم چی شد که عادت کشف شد!مدت زمان عادت به هر‌چیزی!یا اینکه برو جلو زمان درستش میکنه!

عادت چیزه عجیبیه!

از منه ناسازگار ادم سازگار میسازه تو خوابگاه...!ترسو تبدیل به حال خوب میکنه!ناراحتی رفتن کسیو خاموش میکنه و اتیشش رو خاکستر!

عادت چیز عجیبیه!قطع به یقین ادم عادت نمیکرد عمرش تو همون سالای ابتدایی زندگیش تموم میشد!

امروز بعد از روز های زیادی رفتم پیش دکتر سپنجی!سلول سلول تنمو پر کردم از حس و حال خوب!نیشمو تا بنا گوش باز کردم!و کلی خبر خوب براش بردم!

میدیدم چشماش برق میزنه!میدیدم دوسم داره!میدیدم ازم خوشحاله!از بودنم از حرف زدنم!فهمیدم ۸ سال از بابام بزرگ تره!ولی هزار الله و اکبر به این مرد!عالیه!درسته بابای منم قربونش برم خیلی سرحاله!ولی سپنجی هنوز داره فیزیک کار میکنه :)) خیلی حرفه!

دیروز!رفتیم تئاتر بالاخره با بچه ها!تئاتر عجیبی بود!پر‌از ادم شده بود گم شده بودم تو ادما!یه جاهایی هم فکر میکردم بعضی از بازیگرای تئاتر دارن تو چشمم زل میزنن و دیالوگشونو میگن!عیجب بود عجیب!

قبل از تئاتر چطوری بود!صبح پاشدم با فرهنگ درس خوندم!تمرین حل میکردیم بعدم رفتیم سمت بهارستان و کانون!

توی راه امیرو دیدیم بهم پیوستیم و سه تایی روانه شدیم!

اونجا من کلاسم یه خورده دیر شده بود سریع رفتم‌کلاس!

در کمال تعجب دیدم همش داره تعداد بچه ها کم میشه

از کلاس اومدم بیرون و شروع کردم به سلامیان غر زدن!فکر‌میکرد از این ناراحتم که چرا شاگردام کم شده!ولی من بخاطر خودمون ناراحت بودم!به خاطر فکرای مریضی که بین هممون مثل سرطان زیاد و زیاد شده!اینکه فقد بلد شدیم خودمونو بدبخت تر کنیم!هیچ‌کی بلد نیست تو حال خودش انقلابی کنه!

انگار تو ایران همه به وضع خودشون راضی نیستن و غر میزنن به محض اینکه یه کوچولو امکاناتی براشون وا میشه سریع خودشونو گم میکنن و استفاده نمیکنن!انگار یادشون میره تا همین دیروز واسه این کلاس چقد طالب بودن!

و از اون جا فکرای من شروع شد!

بحث‌و‌مباحثه با فرهنگو خانومی‌که تو مترو بود باعث میشد فکرم همش جلو و جلو تر بره!تو‌ایسگا نواب بودم رومو کردم به فاطمه و گفتم مبینای امروز باید یه فرقی با مبینای دیروز بکنه!گفت چه فرقی!گفتم اینستامو پاک میکنم!

یهو فک کرد که جو گیر شدم گفت چرا!

گفتم راستش هیچ سودی نداره!وقتمو که به شدت میگیره!باعث میشه اینو اون به زندگیم سرک بکشن و‌منم به زندگی اونا!و هر چی از ادما بیشتر بدونی بیشتر درگیرشون میشی!دیگه اینکه درگیر یه سری ادمه به اصصطلاح شاخ شده بودم که فکر میکردم چقد خوشبحاله یاروعه که فلان کارو میکنه فلان سفرو میره فلان غذا رو میخوره و فلان دباسو میپوشه!

یهو دیدم عه!همینا روم تاثیر گذاشته بود به شدت تو این مدت!ناخوداگاه تلاش میکردم عین اون ادما باشم نه خودم!یاده حرف شاهین فقید افتادم که جزو نصیحتاش بهم این بود که درگیر اینستا و ادماش نشد!

یادمه یه روز داشتم باش تلفنی صحبت میکردم امریکا بود میگفت:‌مبینا جدی جدی درگیر اینستا نشو!من یه اشتباه خیلی بزرگ کردم درگی اینشتا شدم!تو ایران به طرز عجیبی رو ادما تاثی میذاره درگیرش بشی غرقت میکنه!بعدم مصال دوربینشو زد که اون زمان چقد گرون خریده بود تا شبیه اون ادما باشه!

و میگفت این چیزیه که شاید خیلیا رو درگیر کنه!و ادم نمیفهمه!وقتی درمیای و از بیرون بهش نیگا میکنی متوجش میشی!

و دقیقا همین اتفاقم افتاد!

دو روز قبل هم من یه کارگاه داده کاوی توییتر رفته بودم و تشخیص بات بود کارمون!

و اون روز دیدم حاجی چقققد چیزا هست که رو روان ما تاثیر میذاره بدون اینکه ما بفهمیم!

و عملا ما توی یه دنیای پر از داده گیر افتادیم !که نمیدونیم چی درسته چی غلط!حتی خودمونم دیگه یادمون رفته!

میخواستم زود تصمیم نگیرم!

به همین منظور یه استوری گذاشتم و یه سوال پرسیدم: شما از اینستا چه استفاده ای میکنید!

همه میگفتن سرگرمی و حوصله سر رفتن و...

بین این ادما رضا جواب داده بود:برای اینکه میخوایم بگیم از شما بیشتر به ما خوش میگذره !

دقیقا همین جواب از صبح تو مغزم وول میخورد!و رضا گفت!

بعد شروع کردم به صجبت با اون ادم!

و دیدم چقد ادم میتونه در یه موضوع مشترکات پیدا کنه با یه ادم!‌و خرسند شدم از وجود داشتن همچین ادمی!

اره اینجوری شد که‌هر دو اکانت اینستامو دیلیت کردم!و یه سری تصمیمای جدید گرفتم!

دستمو زدم رو زانوهام!و یه بار دیگه بلند شدم ایستادم!

اتفاقای عجیبی تو زندگی ما ادما میافته!کافیه ساده از کنارشون رد نشیم...!

 

 

یه دیالوگ از تئاتر:

+من چت نیستم، فقط ارزومندم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۸ ، ۲۰:۴۸
پنگوئن

فکر میکنم ادم بزرگا اینجورین!میدونن دلشون چی میخواد، ولی ازش میگذرن!

فک میکنم ادم بزرگا اینجورین که میذارن پیش بیاد!نه اینکه پیش برن!

فکر میکنم ادم بزرگا اشتباه نمیکنن چون نشستن و هیچ کاری نمیکنن!اونا یه کاری که جواب داده رو فقد هر روز و هر روز تکرار میکنن!چون از چیزای جدید و امتحان کردنشون میترسن

ادم هر چی بزرگتر میشه انگار تغییر کردن و پذیرش تغییر هم براش سخت تر و سخت تر میشه!

شاید برا همینه که ادما وقتی خیلی بزرگ میشن دیگه کسی نمیتونه تصور کنه که کسی طلاق بگیره!چون انگار تغییر رو نه خودش میپذیره نه اطرافیان!مثالای دیگه هم هست مثل کار و خونه و هزار تا چیز دیگه!

من دوست ندارم ادم بزرگ بشم!من دوس دارم همیشه صدا خندهام گوش فلکو کر کنه!

من دوست دارم تا ابد بتونم به هر کی خوشتیپ‌میشه تو دانشکده بهش بگم چقد‌امروز خوش تیپ شدی تو!چقد لباست خوشگله!چقد این مدلی بهت میاد!یا بهش بگم وقتی میخندی خوشگل تری!یا بگم لباس رنگی چقد بهت میاد!یا بهش بگم مدل موهات اینجوری خوب نیست و اونجوری بهتره!!!نمیخوام ادم بزرگ شم!ادم بزرگ شم که چی بشه که تظاهر کنم به این که پسرا با موهای بلند خوشگلن اونا هم من و نظرات فیکمو دوس داشته باشن؟یا اینکه بگم نه اگه به فلانی بگم خوش تیپی فاز برمیداره؟!

من‌دوست‌دارم همینقد کوچولو باشم که وقتی خبر خوشحال کننده میشنوم جیغ بکشم!

دوست دارم انقد کوچولو باشم که وقتی روزه تولدم از خواب‌پا میشم انقد بگم تولدمه و انقد مسخره بازی دربیارم تا همه‌حالشون بهم بخوره ولی کلی حس خوب داشته باشم!به خودم اوانس اذر ماه بدم :)))

دوست‌دارم انقد کوچولو بمونم همیشه که مثل الان هر‌شب عروسکمو بغل کنم و بخوابم!مثلا صبحا هم پرت شه از تختم پایین با چشای خوابالو از بچه ها یخوام که عروسکمو بهم بدن!

دارم شبیه ادم بزرگا میشم کم کم!

قریب به دو ماهی تا شروع ۲۲ سالگی زندگیم مونده!

میبینی؟چقد زود گذشت لعنتی!!!۲۱ ساااال؟من که هنوز زندگی نکردم که؟!

یه صدایی تو مخم میگه : حسن زندگی چیه مگه؟

نمیدونم چرا جدیدا تو ناخواگاهم به جای مبینا دیگه بخودم حسن میگم :))) تقصیر سحر و ارشیاس!دیوونم کردن از بس بگن حسن!البته فقط این‌دو نفر نیستن ولی خب این دو تا زیاد میگن!

حتی گاهی لحن سحرم تو ذهنمه :))))) که میگه :عه حسن! :))))

زندگی مگه همین نیست که زیر بارون خیس بشی؟

سر کلاس کوانتوم ذوق کنی؟

مگه این نیست که با بچه ها بری بیرون و نیشت تا بناگوش باز باشه؟

مگه زندگی همون لحظه هایی نیست که از ذوق و هیجان زیاد دوستاتو بغل میکنی؟

زندگی مگه خنده ی دل ضعف کننده ی بابات نیست؟

زندگی همون لحظه هاییه که مثل دیوونه ها تو ماشین عروسی میگیری و میرقصی :)))

زندگی اون لحظه هاس که بادی به غب غب میندازی‌و میگی : بله دیگه خواستیم و توانستیم :) سخت بودا ، ولی توانستیم :)

اقا اینم بگم قاسم (ارشیا) بام حرف‌میزنه از اتفاقات ذهنیش میگه منو یاده مبینای چند سال پیش میندازه!منم همینجوری واسه خودم نتیجه گیری میکردم :))) کودکی بودم!مثل این ادم بزرگا نبودم که وقتی ناراحتم یه خنده کنمو پشت نقاب قایم شم که!مثل دیوونه ها عصبانی میشدم و میذاشتم میرفتم!قاسم فقد چند سال عقب تر از الانه منه!مثل من که چند سال از شاهین عقب ترم!

شایدم اشتباه میکنم!ولی حس میکنم این داستان عقب بودنه صحت داره ولی در حالت کوانتومی!ینی چطو؟ایطو که قاسم میتونه همه جا باشه!ولی وقتی دیتکت میشه یه چن سال عقب تره :)))))

امروز داشتم با یه کودک ورودی حرف میزدم!فکر کردم چقد حرف دارم واسه این کودکانم!!!!چقد میتونم بهشون بگم که اینجوری که هستن نباشن!ولی خب نمیشه لامصب!اینا یه چیزاییه که باید ادما خودشون بهشون برسن!خودشون هضم کنن و تصمیم بگیرن!بعد اون میشه زندگیشون!

یه پسرس اسمش پرهامه!دوسته شاهبنم هست!اقا من اینو میبینم حس میکنم شاهینه! :))

ارمین خیلی خوبس ! واسه من مخزن سوالاته!واقعا دوست ندارم سال دیگه بره!دیگه از کی این همه سوال بپرسم!با کدوم تی ایم انقد شوخی‌کنم ؟!

لعنت به خوبی!این خوبی چیه بابا! بد باشین دیگه!از‌همون اولم بد باشین ادم خوشش نیاد تموم شه بره!هی‌خوب میشین با ادم زارت ول میکنین میرین!حالا شما هم نرین ما که میریم!!!! پس کی قراره جواب این دل ها را دهد؟!انصافانس؟!

داشتم به صبا از مهدی میگفتم!یهو فکر کردم گفتم پشمام جدی جدی!چقد باش‌خوب بودم و الان پوووف همش رفته!سلام به زور میدیم بهم تو دانشکده!چقد دلمان تنگ است برای لحظه های رفاقت! :( بیا یکیم که هست و نرفته واسه ما دوس دختر پیدا کرده :/

هر کس به نحوی رفته است!

اون شایان که اصن تو کتاباش حل شده!تو رفتنش حل شده! :/ همه هم ماشالله زرت و زرت دارن میرن! خب میرفتیم یه دانشگاه یه جا دیگه درست میکردیم و کپی ، پیست!

اینم از‌این شادمان گوهر!!!ما که نفهمیدیم چرا هی میفهمیمش؟!چرا وقتی حالش بد میباشد زارت ما ارور میدهیم؟!ما که نفهمیدیم چرا ولی هیچ وقت درطت حسابی حرفی نزدیم!همش مثل یه قرص بود!حرفا رو قرص‌میکردیم‌مینداختیم بالا!بحث زمان نیستا!اتفاقا که زمان زیادی هم بوده!انگاری نمیشه حرف زد!انگار باید راجب این ادم لال بود!!!!خودش لاله که هیچ، سیگناله لالی هم به اطرافیان میده :/ این بچه هم روانه ی میدانه!من نمیدونم اخه اروپا هم شد جا؟!حداقل بیا یکم غرب زده شو!بیا نزدیک تر چرا دوری :))) خلاصه که دلمان گرفت ولی چه کنیم!گوهر این بچه با شادی اروپا شادمان میشود!و باید برود!

میلاد و که انقد دل چرکینم ازش که بهتره نگم!نگم که چقد رفته!نگم که قاره ها دوره دوره!

پس هر کسی به نحوی رفته است!

خسته شدیم!.

باور کن!خستگی عجیبیه از این همه اومدن و رفتنه!از صمیمی شدن صفرو یکی و تایع گوسی!من نمیدونم نمیشد این دوستی خوبیایی که داشتیم یکم کش میومد؟ (میگم کش اومدن یاده اریا میافتم :))) )

من نمیدونم اگه اینجوریا میشد به کجای جهان برمیخورد؟

لابد باز قاسم از یه طرفی درمیاد میگه به جهان برنمخورد به من برمیخورد! :/

حالا بیا و درستش کن!

هر کسی به نحوی رفته است حسن!

این خطرناکه حسن:))))

رفتن دیگه چه کنم الان؟!زانوی غم بغل بگیرم؟نوچ!

سویشرتمان را تن کرده و کوله را روی دوش میاندازیم!اهنگ انگلیسی خود را پلی کرده و کوه بهشتی را بالا میایم‌و زیر باران خیس میشیم!تازه یکمم میخندیم واس خودمون!نمیشه که بمیرم!همه رفتن خودم که هنو نرفتس که!

اره خلاصه بریم عروسکمون رو بغل کنیم که وقته خوابه و ...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۸ ، ۲۳:۴۷
پنگوئن

یه سری اتفاقات تو زندگی ادم ها میافته که ادم باید پذیرای اونا باشه!

ادما میان و میرن تو زندگیت و محوریت تو ادمهای اومده و رفته نیست!من به وضوح تو خودمو دور و بریام دیدم که با اومدن ادمی یا رفتنش چقد احساسات و اعتقاداتمون عوض میشه!چقد زندگیمون تحت شعاع ادمای اطرافمونه!

اره نمیتونه ادم تو یه محیط ایزوله باشه!من اینو خوب میدونم!ولی دیدمم ادمایی که اول فهمیدن خودشون کی هستن!چی میخوان و چیکارن!بعد هر ادمی اومده و رفته محوریت زندگیشونو عوض نکرده!

میخوام بگم دوست داشتن یه ادمی با درس خوندن و تلاش کردنت هیچ منافاتی با هم نداره!اینکه تو خوش بگذرونی و پول دراری هیچ منافاتی با هم نداره!

من از اون ادمام که همش میگم ادم باید حالش خوب باشه!

ادم باید ببینه چی حالشو خوب میکنه و چیو میخواد بعد بشینه و زندگیشو بکنه!

زندگی کردن اولا خیلی ساده تر از این حرفا بود!نمیدونم چی شد که ما انقدر سختش کردیم!!

میدونی من از اون ادمام که هر وقت یه کاری دارم خیلی با خودم تکرارش میکنم و تکرار زیادش باعث میشه که استرس بگیرم فک کنم کارای بزرگی دارم.این یهخصلت بدیه که دارم!

امروز تو کلاس ارمین با تک تک ذره های وجودم راضی بودم از فیزیک خوندنم!

هر روز دارم بیشتر عاشق این رشته میشم

گاهی غز میزنم که چرا فلان اتفاق افتاد واسه من ولی همون اتفاقا باعث شد من اینی باشم که الان هستم!

دو سال پیش من باید میومدم تهران!من باید امیر رو تو زندگیم میداشتم که حوریتمو بهم بزنه و بعدش باید زمان میگذشت تا من مبینا بشم!

من باید فیزیک میخوندم!من باید همه این راه هارو پشت سر میذاشتم تا به این جا برسم!

چقد دلتنگ سپنجیم...با ذره ذره وجودم!

دیروز که فهمیدم عباس واسه همیشه رفت یه جوری شدم...یه ادم دیگه هم از خونه ی بهشتیمون جدا شد و رفت یه قله دیگه...

به قول فرزین باره بعدی اگه قرار باشه این جمع بهشتی دور هم جمع بشن و عکس بگیرن قابش باید به اندازهی چن تا قاره بزرگ باشه...

هر کسی یه وری از این کره خاکی رو انتخاب کرده واسه ادما راهش....همونطوری که هر کدوممون از یه ور این کشور به بهشتی رسیدیم....

هر چقد سختیاش زیاد باشه...شیرینیاشم انگار به همون نسبت زیاد میشه!
انگار چون فیزیک سخته...چون اینجا سخته...چون ما ادمای سختی هستیم باعث شده اینقده همه چیز شیرین باشه!

من خیلی خدا رو شک میکنم بابت استادام...بابت تی ای های مهربونی که هر ترم وارد زندگیم میشن و درسایی که بهم یاد میدن!

بابت اتاق و هم اتاقیام!

بابت دوستای دانشکده ام!

بابت سایت طبقه سه!

بابت ردلاینی که رفتم و ادمایی که شناختم!

چند وقت پیشا داشتم با ارشیا حرف میزدم سر دانشگاه و میگفتم میخوام امریکا رو هم امتحان کنم ، ارشیا میگفت خب امریکا رو هم بزن دیگه و این حرفا...بعد من میگفتم که سخته!میگفت مگه فرقیم میکنه!؟

واقعا مگه سخت بودنش فرقی هم میکنه؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۸ ، ۲۲:۲۰
پنگوئن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۵
پنگوئن

یه حال عجیبی دارم!

یه تنهایی عجیبی تو وجودم حس میکنم!

اینکه به هیچ‌ادمی هیچ حسی برام نمونده جالبه واسم...

شاید از این تنهاییم ناراضی‌هم نیستم...نمیدونم

با تقریب خوبی از همه کس و همه چیز دارم فرار میکنم :)

من همیشه ادم فرار بودم تا قرار!

من ادمیم که الان علاوه بر اینکه میتونم خودمو کنترل کنم تا به کسی پیام ندم و کاره احمقانه ای نکنم میتونم دیگرانم قانع کنم که از این کارا نکنن :)

ادما بزرگ میشن دیگه خب :)

حرف زیادی نبود ! فقد خواستم بگم این جمعه هم گذشت :)

غمگین چو پاییزم از من بگذر

شعری غم انگیزم از من بگذر...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۸ ، ۲۳:۴۹
پنگوئن

دو روز پیش‌تو دانشکده بودم میخواستم پروژه اماری رو بزنم از ارمین سوال پرسیدم و اونم یه برنانه ای که‌خودش زده بود برا مونتکارلو رو نشون داد!انیمیت کرده بود!و فوق العاده بود!

اون روز از ته دلم خواستم برنامه نویسیمو خفن کنم!

ارمین میگفت سه ساله داره پایتون کار میکنه ، فکر کردم شایدم زیادم دیر نیست!

بچه ها سخت دارن زبان میخونن و این استرسمو به شدت برده بالا!و هنوز زبانو شروع نکردم!چقد تنبلم نه؟!

باز رفتم رانندگی و رد شدم!شد بار پنجم!داره میشه اندازه اقا رضا!واقعا نمیدونم چرا همش نمیشه!و عجیب اینجاس که قبل و بعدش هممممه چی خوبه!

با بچه ها قراره بریم تئاتر ذوق دارم

عاشق بچه های اتاقم و حال خوبی که بهم میدن :)

امروز میلاد اومده بود موقع امتحان!خیلی خجالت کشیدم خیلی!

مشاور رفتم!قراره با هم درستش کنیم!ولی واقعا نمیدونم چجوری!

احساس میکنم پرونده همه چی برام بازه انگار همه برگه ها پخشن تو سرم!و کلی شلوغ پلوغه!

نیاز دارم که بشینم و سازمان بندیشون کنم!

چون کم مینویسم اینجوری میشه!

واقعا باز به یه دفتر احتیاج دارم

ولی‌ همش میترسم که باز چیزی بنویسم و یکی بره سر بختش!

همه ی دوستام ازم شاکین!همه ی دوستام!دختر و پسر!

نمیدونم یه مدته حوصله ندارم!حوصله ی اینکه زیاد وقت بگذرونم با ادما!

از زیاد چت کردن متنفرم!دوست دارم ادما رو تو دنیای واقعی ببینم!

از اینکه همش تو چت باشم با یکی خیلی بدم میاد!

نمیدونم انگار قاطی‌کرده باشم!

از تیکه انداختن ادما نفرت دارم!چه اون ادم داداشم باشه چه دوستم!

من نمیفهمم این چیزه زیادیه که از یه ادم بخوای؟!

نمیدونم شایدم جدا من دوست خوبی نیستم!

شایدم همونقدی که بقیه میگن ادم اشغالیم!

دوست دارم یه مدت کل این حاشیه های زندگیمو میوت کنم!دلم میخواد دغدغه های واقعی داشته باشم!نه انقد بچگانه!

من واقعا از همه چی خسته شدم!به شدت احساس خستگی و فرسودگی میکنم!

نمیدونم شاید حق با میلاده!

شاید حق با احسانه!

شاید حق با فاطمه س!

شاید من واقعا اشغالم!

از دعوا بیزارم

از‌بحث کردن بیخود

ولش کن دارم غر میزنم!

نمیشه دیگه نمیشه....هیچی درس نمیشه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۸ ، ۲۳:۵۹
پنگوئن

نمیدونم چرا نمیشه!

چرا هی نمیشه!

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

قیصر امین پور

   

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۸ ، ۱۱:۴۳
پنگوئن

قاسم میگف چرا پست نمیذارم :)

این گیر دادناش برای پست نوشتن باعث میشه انگیزم برای نوشتن بیشتر شه!

خوابگا درست شد! بازم پیش بچه هام!و بچه ها سال اخرشونه! و میرن!

مهرزاد به شدت داره تی پی او میزنه واسه تافل!و میخواد بره سمت اروپا!داشتم با تمام وجود تقلا میکردم اون سمتی نره!نمیدونم یه لحظه به این فکر کردم که داره میره بغضم گرف اصن!

شایان که هم جی ار ای شو داده هم تافلشو و رفتنیه! ولی خوبیه شایان اینه که سمت کانادا امریکاس!و اونقدرا دیدنش محال مطلق‌نیست!تابستونی چیزی...میشه دیدش!

ارمینم که سی ویش رو دیروز نشون داد و چقد خوب بود :) جی ار ایشم که ترکونده! :) اونم داره میره!

ام اس هم جی ار ای و تافلشو داده!دانشگاهاشم پیدا کرده!اونم داره میره!

بهار تا اخر امسال دفاع میکنه!بعدشم شوهر :)

همه دارن میرن!

چقد سال بعد سال مزخرفی میشه!کلی از دوستام نیستن باز!

نمیدونم شایدم عادی شه!

ولی بهش فکر میکنم حتی اینکه سهیل نیست دیگه هم اذیتم میکنه!

و سال بعد سال  تنهایی عجیبیه!البته شایدم بد نباشه!اونجوری منم میخونم ک برم....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۸ ، ۱۱:۲۵
پنگوئن