یه پوف بلند گفتم و گوشیمو بستم!
انگار که همه چیز روی دور تکرار بود!
دیروز وسط خرید داداشم شروع کرد تغریف کردن اینکه باز با بابا دعواشون شده! و دوباره همه چیز رفته بود از اول!
سعی کردم بهش فک نکنم! گفتم واقعا دیگه امیدی به اون خانواده پر از درد لعنتی نیست!
امروز از خواب بیدار شدم بعد از دیدن توییتر که باز همش صحبت از گ ش ت ا ر**** ش *ا )(*،*×*د بود با یه اعصاب نسبتا ت خ م ی اومدم دانشگاه!
تو راه علی بهم زنگ زد و میگفت که یه تن ماهی شده ۸۰ ف ا ک ی ن گ هزار تومن!
من پشمام ریخته بود و داشتم فکر میکردم داره چ بلایی سر ادما میاد...
همین که رسیدم دانشگاه و بحث بچه ها رو تو گروه دیدم مغزم سیاه سیاه تر شد! دوباره نفرت تمام وجودمو گرفت از ادما... ادم های بی رحم! ادم هایی که حتی حق ناراحت بودن به کیومرث بیچاره رو نمیدن!
ادمایی که فیلم یه ادمی رو پخش میکنن بدون اینکه به این فکر کنن که خب اگه یه روزی یه کسی از خانواده این دختر اینو ببینه چی؟؟؟ ادمایی که انقد بزدلن که حتی تو این ویدیو صدای خودشونم ادیت کردن که شناخته نشن ولی با یه دختر همچین کاری میکنن!
عصبیم...
عصبی...
اینو درک میکنم که این حس کمبود و نیازم به وجود یه خانواده باعث شده که شاید بیشتر از هر ادم معمولی به دوستام وابسته بشم!
اون حس حمایت و اعتمادی که یه آدم رو ارضا میکنه هیچ وقت توی اون خونه نگرفتم و الان....دنبال ساختن یه خانواده با دوستامم! همین باعث میشه که گاها سرخورده شم!
هر وثت تو هر جمعی حالم خوبه مدام میافتم رو دور اینکه هر روز بخوام اون ادم یا ادم ها رو ببینم!
مثلا همین جمع دوستای نگین!
این تلاش هر روزهی من واسه وقت گذروندن باهاشون بنظرم منطقی نیست!
یا اصن خود نگین! احساس وابستگی عجیب و غریبی که بهش دارم! مثلا از اینکه داره با دوس پسرش میره نیویورک و به من نگفته دلخور میشم و بعد میگم خب میخوان با هم باهم باشن! ولی از اونطرفم میگم من که بهشون کاری ندارم! همیشه هم فضای دوتاییشونو بهشون میدم!
یا اینکه نمیدونم من انگار دوستی عمیق تری تو ذهنم با نگین ساختم که اینجوری نیست از جانب اون ادم حس میکنم!
و این کاریه که من همیشه میکنم!
مثلا فردا دارن میرن! با اینکه من امروز برنامم این بود که برم دانشگاه الان اینطوریم که خب داره میره بزار امروز رو خونه باشم و دم دست حالا کار همیشه هست واسه کردن!
من همیشه ادم ها رو به کارهام ترجیح دادم!یا حتی به خودم بعضا
اون یکی سپهر بعد از دو روز پشت هم باهام حرف زدن امروز دیگه ویدیوکال نکرد! با اینکه خیلی مسخرس ولی حتی حس میکنم نیاز دارم که اون ادمم بهم زنگ بزنه و فقط چرت و پرت بگه تا حس کنم کنارم ادم ها رو دارم!
من تو ایران همیشه ادم های زیادی داشتم دور و برم! و این مسئله داره اینجا از هر جهتی بهم فشار میاره!
با تنهاییم اوکیم مشکلی ندارم....ولی احسا نیاز میکنم عمیقا!
و اراتباط گرفتن با ادم های دور و نزدیک چه فیزیکی چه روحی از همه چیز سخت تره تو این روزا!
تراپیستم بهم گفت دارم بزرگ شدنت رو میبینم!و من لبخند شدم!
و فاینالی ۵۰ میلیگرم از دوزم کمتر شد :)
اینا واسم خیلی پرسنال ایمپرومنته!
تو ویدوکالمون با بچه های حلقه ارمین یه حقیقتی رو گفت که چند روزه ذهنم باهاش درگیره: این مدلیه که جهان کار میکنه....
مدله سنگدلانهی جهان!
یه نکته ای هم فرزین گفت: باید مطابق شخصیت ادم ها توقع داشت!
نکته ای که از همه نکته های عالم بنظرم سخت تره!
نرگس میگفت ادم از نردیک تر هاست که ناراحت میشه ادم های دور که ارزشی ندارن! و راست میگه! من اگه ازت دلخور میشم یا تو از من....یعنی بهم نزدیکیم! حداقل یه حدی رو!
دیدن سپهر تو تنیس و شبی که فیلم دیدیم بنظرم اروم ترم کرد! یعنی خب دارم میپذیرم که هر کسی میتونه یه نظری داشته باشه و همه ادم ها که نباید حتما منو دوست داشته باشن!
باید یاد بگیرم تو همین فاصله های نزدیک احساساتمو کنترل کنم!
بشینم تو خلوت خودم و درحالی که گنجور سعدی رو بالا پایین میکنم به این فک کنم که چقدر ذات دوست داشتن قشنگه! و چقدر دید تو رو عوض میکنه! وقتی کسی رو دوست داری و نگاهش میکنی حس میکنی از تو چشمات داری این علاقه رو میریزی بیرون و یه خونی که تو تنت پمپاژ میشه و حس زندگی بهت میده!
حتی همون درد مچاله شدن دل هم باعث میشه آدم حس کنه که زندهاس!
که شاید دلیل این جهان اینه که ادم هایی رو پیدا کنیم که خون رو تو تمام تنمون حرکت بدن! انگیزه بدن... و روحت رو لبریز کنن از شوق... شوق زندگی...
که شاید اون خالق کوزه ای میسازه و همونو میشکنه ولی بعد از اینکه ان کوزه دیگه حس و شوقی به کوزه بودن نداره! دیگه با جهانش کار نمیکنه!
شاید کار کوزه گر عبثه ولی کابرد کوزه که عبث نیست خیام!
ما همون کوزه ایم و باید کابردمونو پیدا کنیم! شاید کاربرد من اینه که عاشق بشم و دوست داشته باشم آدم ها رو....
سپهری که زنگ میزد خیام میخوند:
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست،
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهاست؛
این دسته که بر گردن او میبینی:
دستی است که بر گردن یاری بودهاست!
هیج نقاشی نقاشیاش رو برای خودش نگه نمیداره! هیچ کوزه گری کوزه هاش رو برای خودش نگه نمیداره!
اون میسازه با عشق و دلش و بعد میده و میره!
و انگار تنها چیزی که از اون نقاشیه/کوزهه میخواسته اصن همین بوده! عشق به خلق کردنش... شاید اگه یه روزی یه خالقی هم باشه دلیل خلق کردنش همین باشه! انسان خلق کنه بعدم بزنه و بشکونتشون :ّ)) و بعدی و بعدی تر! شاید با خواص بهتر :)
حالا که من همون کوزه ایم که یه روز میشکنم چرا باید ذات خود کوزه رو زیر سوال ببرم؟
بهتره به خواصم فک کنم! خودم خلق کنم! خودم حس کنم! و شاید خودم بشکونم!
میدونم ببینمش حالم بهتر میشه از این بیحوصلگی ت خ م ی که دارم رها میشم ولی عوضش میشینم تو افیس و میزنم تو سر خودم و ب تمرکزم فکر میکنم که زیر خط فقره!
به راختی اینجا مینویسم چون میدونم با اینکه بلاگمو بهش دادم بعد از اون حرفی که بهش زدم دیگه نمیاد اینجا رو چک کنه!
همش به حرف تراپیستم فک میکنم: چی شد که یهو سپهر انقد مهم شد؟!
یادم اومد بار اولی که دیدمش! خندم گرفته بود که یه نفر انقد رسمی اومده دانشگاه
بار بعدی بعد از کلیتور لیک که اومدن خونه ما و چت و مست و اینا بودن... من و ارمین و سپهر نشسته بودیم روی مبل من بغل سپهر بودم و نمیدونم چرا حس کردم ازم خوشش میاد!! یه جورایی بهم لم داده بودیم و واقعا حس خوبی بود!
فرداش به نگین گفتم یه چی میگم جاجم نکن! گف بگو! گفتم حس میکنم از سپهر خوشم میاد دوس دارم بیشتر ببینمش!
همینجوری که بغلم میکرد گف عاااا سعی میکنم بیشتر برنامه بزاریم که همو ببینید!
بهش پیام دادم! گفتم میخوام دوست تر بشم باهات!
بهم گفت من شرایط رابطه ندارم!
من که از تو سرم دود در میومد گفتم واه چرا این حرفو میزنی و ...
من فقط میخواستم دوست تر شم! چون حس میکردم ادم باحالیه!
رابطه های ت خ م ی فقط باعث میشن ادما از هم دور بشن یه جایی! به قول فیبی : رابطه ها میان و میرن ولی این دوستیه که میمونه!
بهم برخورده بود پس سعی کردم دوری کنم!
بعدشم که درگیر درس و ویپین شدم... همه چیز تا مدت ها کمرنگ بود!
تا اینکه بعد از چند باری که ویپین تو جمعمون بود من دیگه خوشم نمیومد ویپین بیاد تو جمع! دوست داشتم که انگار سینگل شناخته بشم! حسم به ویپین کم و کمتر میشد هر چی بیشتر تو اون جمع قرار میگرفتم!
ولی اون یه بار یه حقیقتی رو تف کرده بود تو صورتم! حتی نمیخواست باهام دوست بشه! من میخواستم که اگه یه روز خواستم برم بیرون بدون اینکه به واسطه نگین و ادمای دیگه برم بیرون بتونم با خودش برم! ولی حتی اون اینم پس زد!
و داستان میگذره و من هی حسم رو پس میزنم و به زبون نمیارمش ولی انگار معلوم بوده! اونقدی که بهروز بهم بگه صبر کن سپهر درست میشه و من از تعجب دهنم وا بمونه و عصبانی شم که اقا کی سپهر رو خواست
و اینا هم برای اینکه درستش کنن میشینن گروه وی تی رو بالا پایین میکنن و ادم نشونم میدن و من میگم نه! و بنظرم عی هیچ کی خوب نی!حتی سپهر!
میگذره و داستان پاستیل! و حس های عجیبم!
و تصوراتم و حسم! و ...
نمیدونم انگار که وصل شدنم به ناخوداگاهم باعث شد دیگه فرار نکنم و پذیرم خب اره من خوشم میاد ازش!
بعد میرم رو به روی روانشناسم میشینم و براش میگم که اون وصل شدن به ناخوادگاهم باعث شد بفهمم از این ادم خوشم میاد و ...
و اون ازم میپرسه خب چرا؟
و من بولدترین چیزو میگم: اینکه قشنگ تر از ادمای دیگه فکر میکنه! بهم میگه شاید صرفا از بقیه ادمای دورت بهتره ولی خب بهتر از اونم باشه تو قشنگ فکر کردن!
میگم اره خب!
بعد از کال به این فک کنم که حس باحالی دارم کنار این ادم! ولی میدونم مث تمام بارای پیش که فک میکردم نه دیگه این یکی فرق داره بازم فرقی نخواهد داشت! پس اگه بنظرم فکرش قشنگه دوست بودن باهاش با ارزش تره!
ولی خب انقد همه چی پیچیده شد که الان حتی نمیشه دوست موند!
حس میکنم حتی نمیخواد ببینتم دیگه! و حقیقتش خودمم نمیدونم چطوری باید مواجه شم!
الان نشستم و فکر میکنم خب ادم چطوری باید بفهمه از یکی درست خوشش میاد یا همون هیجانات کوفتیه که بازم تموم میشه؟
یه زمانی میگفتم شناخت! ولی با کیس اریا حتی شناخت هم بنظرم تعیین کننده نیست! باید پذیرفت خب ادما بزرگ میششن عوض میشن! هر چی بشناسی بازم یه جایی از این راه ممکنه طرف عوض شه و دیگه اونی نباشه که میخواستی! اونوق چی؟
به این فکر میکنم که ریجکشن من رو حریص تر میکنه!
به این فکر میکنم که الان تو یه استیتی از زندگیم که یکم رابطه استیبل دلم میخواد!
به این فکر میکنم که دلم تنگ شده واسه اون شیدا شدنه!
به این فکر میکنم که همین که الان هست باعث میشه از شعر بیشتر لذت ببرم و من چقد این حس رو دوس دارم!
نمیدونم مخم گ و ز ی د از بس فک کردم!
پاشم برم خونه حداقل با چیزایی که از امازون رسیده خوشحال باشم!
تنهایی نشستم گوشه افیس با ویپ و قهوهم و دارم طز یکی از بچه های لبمون که تازگی دفاع کرده و کارمون با هم مرتبطه رو میخونم!
و به این فکر میکنم که چقد منتظر این لحظه بودم!
اینکه بشینم تو امریکا با تمام چیزایی که خودم خریدمشون ! تو افیسی که برا رسیدن بهش تلاش کردم! درسی رو بخونم که دوسش دارم!
و هی کف کنم واسه خودم!
فک کن!! چقد این روزا رو خیال پردازی میکردم!
راستش خیال پردازیام یکمم فرق داشت! تو خیال پردازیام من تنها نبودم اینجا! مخصوصا اون شبی که ادمیشن جفتمون اومد! با خودم فکر میکردم دیگه هیجی ما رو از هم جدا نمیکنه! ولی شاید یک ماه بعدش خودم کاری کردم که از هم جدا شیم!
ویپین نشسته بود رو به روم با صورتی که درگیر فکر کرد بود گفت تو چرا هیچ وقت راضی نیستی؟ همیشه یه چیز جدید میخوای؟
در حالی که لبخند داشتم دو تا جواب متناقض دادم:
۱- همه ادما همیشه راضی نیستن و بیشتر میخوان!
۲- من ادم راضی هستم که اتفاقا!
ولی فک کنم جواب درست هیج کدوم از این جوابا نیست! راستش من اره خب همیشه بیشتر میخوام! همیشه چیز ها رو نصفه ول میکردم میرفتم بعدی اگه خیلی طول میکشید پروسهاش
این کامیتمنت ایشوعه؟
اره خب من همیشه خیلی چیزا میخوام! و این رو دلیل پیشرفتم میدونم! راستش بنظرم اگه بیشتر نخوای اصن معنی نداره زندگی دیگه!!
ولی این که نصفه ول میکنم ربطی به بیشتر خواستن و پیشرفت کردن نداره! شاید بخاطر هایپراکتیو بودنمه! شایدم بخاطر بی صبر و حوصله بودنم! شایدم ترس از دست دادن باعث میشه خودم ول کنم برم!
یه مرض دیگهای هم که در من وجود داره اینه که هی به خودم ثابت کنم «میتونم» و ذوق کنم!
یادمه قبل تر ها هر ادمی رو که میخواستم باهاش دوست شم و نمیشد انقد بازی میدادم و از طرق مختلف بهش نزدیک میشدم تا بشه اونی که من میخوام!
الان ولی از وقتی اینجام دیگه حوصله اینکارم ندارم!
برای اینکه گذشته تکرار نشه شروع کردم...
اومدم دانشگاه و برای بار چندوم بهش گفتم که نمیتونم با تو باشم چون دوست ندارم!
من الان که دارم به تمام روایط ادما فکر میکنم میبینم اگه یه روزی یه پسری دختری رو دوست داشته یه کاری کرده که رابطهه اونجوری پیش بره که میخواد و بعد از مدتی دختره عاشقش میشه! و بالاخره یه رابطه خوب میسازن
ولی اگه برعکس باشه و دختر اول از کسی خوشش بیاد اینجوری نمیشه! نمیدونم چرا!!
نمیخوام تلاشی برای سپهر بکنم!
اکه بتونم!
امروز که داشتم بهش زنگ میزدم شبیه ۱۶ سالگیم قلبم تند میزد! و استرس داشتم!
ولی خب وقتی یکی دوست نداره تلاش بیفایده س تو باید زندگی خودتو بکنی... من نمیتونم دنیال یه نفر بیافتم تا دوستم داشته باشه و منتظر بمونم...
میشه یه چیزی مثه اریا!
و من نمیخوام تکرار شه!
الان که حس میکنم زندگی یه رنگ دیگه گرفته و انگار از خواب بیدار شدم ... نمیخوام خرابش کنم!
قردا بالاخره سالگرد مامانه! و خب تو تمام این یه هفته من هر کاری کردم تا حواسمو پرت کنم از اینکه مامان یه ۲۰ تیری فوت شده و دیگه نیست!
ولی الان میخوام به خودم یه قولی بدم...
هر سال من به این فکر میکردم.که ما ها تو خونه هممون داریم کارایی رو میکنیم که مامان یه روزی خوشش نمیومده!
من همیشه فکر میکردم خب جهت فکری من و مامانم واقعا با هم فرق داشته!
ولی الان....
میخوام یکم مدیفای کنم... و یه خطی رو بکشم که بنظرم هم مامانمو راضی میکنه هم منو!
امسال میخوام مبینایی رو نشون بدم به ادما که واقعا هست! مبینایی که بالاخره پیداش کردم...
باید راحب دیشب بنویسم....بنویسم که چی شد...
با یه پاستیل ما معراح رو دیدیم قشنگ! من و نگین و ویپین بودیم!
اولش فان بود و من توی موزیک ویدیو محو شده بودم! یکم بعد احساس میکردم تمام اون صداهایی که از تلوزیون میاد داره با حرکات بدن من تنظیم میشه یا برعکس!
انگار نمیتونستم از اون لوپ بیام بیرون!
تا نگین شروع کرد ب فیریک زدن!
درست یادم نیست چی شد...ولی میدیم که توی یه دنیا ما همه خوشحالیم و حالمون خوبه
اهنگ بوم بوم میکرد و میرقتم دنیای بعدی...تو اون همه چیز استرس داشت!
دنیای بعدی داشتم به ریسمان فکر میکردم
دنیای بعد یهو سپهر...
دنیای بعد حس کشیدن رنگ ابی روی بوم!
دنیای بعد! حس دست نزدیک موهاش...حس وقتی سرمو گذاشته بودم رو شونه اش تو ماشین....
سرمو تکون دادم....دنیای بعدی ویپین میگه چرا من هیچی حس نمیکنم
دنیای بعد من نمیتونم انگلیسی حرف بزنم دیگه....
دنیای بعد...نگین داره به یکی میگه بیاد نجاتمون بده!
دنیای بعد دارم بالا میازم روی تخت...
دنیای بعدی صدای سپهره که میگه بیاد یا نه و ارمین میگه نه
دنیای بعدی من و نگین زیر دوشیم یهو نگین پووووف روی من بالا میاره!
به خودم میام تمام بدنم از روی زمین بودن درد گرفته....پا میشم میرم لباسای خیسمو عوض میکنم
روی تخت کنار نگین دراز میکشم
دیشب عجیب بود! واقعا عجیب بود...
ولی عحیب تر حس های امروزم بود!
دلم میخواد زندگی کنم! عاشق شم! و حتی ازدواج کنم!
فیزیکو دوست دارم و هنر مثل یه معشوق پنهان اون گوشه هستش تا حال دلمو بند بزنه!
و ورزش! برای بیرون کردن تمام مبینای گذشته لازمه!
مبینا دو روز مونده به سالگرد سوم مامانش تازه دوباره به دنیا میاد....!
دوست داشتم بازم سپهر رو ببینم....ببینم حسم همونیه که فکر میکنم یا نه
دوست داشتم برای یه نفر اونقد عزیز میبودم که الان میومد کنارم و مراقبم میبود...بغلم میکرد و میگف گذشت...همش گذشته...
بغلم میکرد میگفت با هم میسازیمش...
و من غرق میشدم تو امنیتش....
میام اینجا مینویسم چون دلم لک زده واسه اینکه با یه ادمی راجب این چیزا حرف بزنم!
روزهاست که دارم فک میکنم...به خودم روابطم...چرایی رفتار هام...
تو این راه مشاورم خیلی کمکم کرد و بهم یه راهیو نشون داد که هی پایین و بالا کنم همه چیو
این روزا تازه مبینا مرزهای شخصیتش شکل گرفته
تازه داره معنی و بار بعضی کلماتو میفهمه
ولی هنوزم نمیتونه ساده بگه نه!
من این مدت فهمیدم که بلد نیستم پرونده روابطمو ببیندم! و امروز بالاخره دلیلشو پیدا کردم
وقتی داشتم تو دفترم مینوشتم چیا باعث شد که من اعتماد رو بفهمم رسیدم به یه اصلی توی خونمون که بنظرم شاید اصل بدی هم نیست ولی خب به خاطر یه سری عوامل زندگیمو خراب کرده..
اون اصل این بود: هر چقدر که خانواده با هم مشکل داشته باشه....هر چقد که ادماش با هم بد باشن....تو بحران تو شرایط سخت...کنار هم میمونن...پشت هم ... و بهم کمک میکنن! و هر چی هم بشه ما یه خانوادهایم!
همین اصل لعنتی باعث شد من نتونم ادما رو به راحتی حذف کنم!
میدونی چرا؟
من هیچ وقت حس خانواده رو از خانواده نگرفتم...بخاطر سختگیری های مسخره...بخاطر عدم اعتمادی که همیشه بود! بخاطر عدم امنیت کنارشون....و هزار و یک چیز....
میخواستم اعتماد رو توی ادمای بیرون خونه پیدا کنم...معنی خانواده رو شاید!
پس به هر دری چنگ زدم....
هر ادمی که وارد اون لایه ار صمیمیت میشد حس میکردم خانوادهس... پس خودمو و اعتمادمو میسپردم دست اون ادم...
حالا بسته به ذات اون ادم برخوردای متفاوتی با این فرایند میشد!
و وقتی به هر دلیلی تموم میشد اون رابطه این اصل هنوز برای من پا بر جا میموند! { هر چی هم که بشه، ما یه خانوادهایم!}
ولی نبودیم....ولی نیستیم
یه لایه دیگه این وسط باید بیاد که خانواده نیست ولی نزدیکه و این اصل براش کار نمیکنه!\درسته اون لایهی خانواده خلا داره! منکرش نمیشم....ولی اون خلا نمیتونه با همچین عمقی از صمیمیت به راحتی پر شه...
حفره ای در من خالیه که به این اسونی ها پر نمیشه!
خانواده...
شایدم هیچ وقت نشه... نمیدونم...
ولی خب بهتره با واقعیت روبه رو شم و این حفره رو بپذیرم....
حالم واقعا خوب نیست!
هی همه زندگیم میاد جلو چشمم و هنگ میکنم...باید چیکار کنم و کدومش درسته؟
یهو دوباره کلی اتفاق سرازیر شد تو زندگیم!
من خسته شدم بس که راجب روابط عاطفی زور زدم!
از تلاش کردن از فکر کردن و از خواستن خستم!
حتی از اینکه کسی بخواد منو هم خستم! دلم ارامش میخواد!
ادما میرن تموم میشن بعد از چند وقت که داری زندگیتو میکنی یهو دوباره پیداشون میشه! بهت میگن دلتنگتن!
بعد وقتی صورتت علامت سوال میشه میگن فقط همین! فقط دلم تنگ شده! میگم ینی الان دوستیم؟ میگه نه! میگم اشناییم؟ میگه نه من میخوام بیشتر بات حرف بزنم
میگم رابطه میخوای؟ میگه نمیشه تو دوری من دورم! نمیشه!
میگم پس چی
میگه دلتنگتم!
میگم دوستم داری هنوز؟ میخنده!
بعد از حرف زدنمون من میرم تو فکر! بعد تو دانشگاه کسیو میبینم که دیروز تلاش کردم بهش بفهمونم که به درد هم نمیخوریم! ازم میخواد بازم صحبت کنه!
میگه من هیج تلاشی نکردم که نگهت دارم و میخوام تلاش کنم!
میگم من الردی تصمیم گرفتم!
میگه تو از اینده چیزی نمیدونی
میگم از الان که خبر دارم!! الان که میدونم چ خبره!
ساکت میشه نگام میکه بعد با یه حالت بغصی بهم میگه why are you the way that you are
میخندم و دوست دارم بهش بگم من ک س ش ر م خب! برا همین چیزاس که اصن با هم فرق میکنیم!
همینجوری که دارم با این حرف میزنم میرم سمت داروخانه تا داروهای روانمو بگیرم! این وسط اکسمو میبینم! بدون سلام کردن بهش و با انزجار میرم تو اتوبوس ولی داستان همینجا ختم نمیشه!
ادمایی که ازشون نفرت دارم هم یکی یکی میان تو همون اتوبوس!
از دل درد پریودی به خودم میپیچم و اون ادمی که تا چند دقیقه پیش ازم میخواست که بازم باهاش ادامه بدم شروع میکنه به تیکه انداختن و شوخی کردن!
جشمام رو به اطراف میچرخونم و فقط میخوام که زودتر به مقصد برسم!
بعد از برگشت به خونه میافتم روی تخت! میرم توی گالری گوشیم! به سیل ادم های اومده و رفته تو زندگیم نگاه میکنم!به شلوغی قبل از اومدنم!
چقد وقت نشد من اصن چیزیو هضم کنم این وسط!
چقد همه چیز تو گلو گیر کرده!
این وسط یه خط درمیون یادم میاد یک ماه تا سالگرد مامان مونده!
با کلی احساسای درگیر میشینم پشت میز تا شاید بتونم برگه هامو حداقل صحیح کنم!
ولی فایده نداره...
پس اینجا رو باز میکتم و سعی میکنم بنویسم تا یکم شاید از این مغز شلوغم راحت شم!
دارم فک میکنم دلم چی میخواد الان تا خوب شم؟!
واقعا چیزی جز تنهایی نیست! دلم میخواد تنها باشم برای مدتی!
خستم.....از همه ادم ها خستم!
نستم تو بالکن خونمون
انقد رو به روم زیباس که نمیتونم چشم ازش بردارم!
من از وقتی تونستم انتخاب کنم همیشه جاهایی رو واسه زیستن انتخاب میکردم که ویو داشته باشه و نگا کردن به اون دور دورا واسه من از همه چی لذت بخش تره!
شاید مبینا با ویو تعریف میشه اصن :)))
همیشه تو زندگی یه چلنجی هست! یه چیزی هست که بوم بترکونتت!
دیروز با استرس خیلییی زیاد داشتم تقلا میکردم که سوالای اماری رو حل کنم... اونقد استرس داشتم که سوال رو باز درست نمیدیدم! همیشه شروع هر امتحان و هر چیزی که ضربه نهایی باشه بهم استرس میده مث سگگگگ
حالم بد بود نروس بودم
یه قهوه ریختم که بخورم کنار کلی تمرین و لپتاپ و نوت و ...
نفهمیدم چی شد که دستم خورد رو لپتاپ و تق همه قهوه ریخت رو لپتاپم و تصویر رفت قبل از اینکه بتونم لپتاپو خاموش کنم!
نگا کردم به شیلا و گفتم فقط همین رو کم داشتم!
مستاسر و خسته بودم... لپتاپم سوخت! با یه اشتباه مسخره با یه دلهره مسخره تر!
واقعا حالم بد بود!
دوباره گریه کردم و گفتم واقعا خسته شدم...
وقتی بهش از دور تر نگاه کردم دیدم تو همه زندگیا همیشه همینه همیشه یه چیزی تر میزنه به روزت! همیشه یه جای کار میلنگه! همیشه همه چی خوب نی
همه چیو جمع کردم اومدم خونه افتادم رو امتحانم...
انگار بدترین چیزی که میشد اتفاق بیافته اتفاق افتاده بود! به خودم گفتم حاجی تو هیچیو نمیتونی کنترل کنی که بهترین باشه پس بیخیال!
و همین یه بیخیال گفتنه منو اروم تر کرد تونستم سوالا رو ببینم و بنویسم!
گاهی وقتا فک میکنم دکتر شدن تو این رشته کار نابغه هاس و من هیچ وقت نمیتونم اونقد خفن باشم و همین مسئله ناراحتم میکنه!
ولی بعد با خودم میگم خب مشکل معمولی بودنه چیه؟ چرا نمیخوای بپذیری ک تو معمولیای؟
یک دختر معمولی با تمام المان های معمولی بودن!
چیه این تلاش واسه بهترین بودن که حتی نمیزاره یه ادم معمولی باشیم؟
چیه این خواستن های بیپایان واسه بهترین ها رو داشتن!؟
این ادمیزاد چیه واقعا؟
دیشب دوباره تا دو بیدار بودم! با خودم میگفتم حالا چ فرقی میکنه ۲ بخوابم یا ۱۰ در هر صورت روزم از ۱۰ صب یا ۹ صبح شروع میشه!
نمیدونم ولی دارم تلاشمو میکنم به معمولی بودن خودمو قانع کنم!
به متوسط بودن!
حس میکنم انقد دویدم برای بهترین بودن و بهش نرسیدم که دیگه امیدی برام نمونده! میدونی چی میگم؟
حداقل الان با تصویر متوسط بودن و قانع بودن بهش روحم اروم تره و اونقد بی قرار نیستم!