پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

من تا حالا خیلی زیاد برام اتفاق افتاده که نصفه شب یه خواب ببینم و وقتی پا میشم نفس نفس بزنم!و وقتی اینجوری میشم خوابم راست بوده!

دیشب!دیشب دوباره همین بلا سرم اومد!!!اونم چه خوابی!!!چه خوابی...

خوابشو دیدم که خسته و ناراحت و کلافه بود!گند زده بود تو زندگیش!گندای بدی زده بود....با ان نفر ادم حرف میزد و به ان نفر ادم قول داده بود!یکی از این ادما مبینا ورودی ۹۷مون بود!دیدم که دوسش داشت!دیدم که امیر هیچ حسی نداره...

تو خوابم سیلی زدم تو صورتش هر چقد تونستم زدمش!بهش گفتم اشغال!همون فوشی که به من داده بودو بهش دادم!اونم هیچی نگفت...فقد گریه کرد!

اخرشم گفت مبینا حالم خیلی بده!

و منه لعنتی از خواب پریدم!

چند روز کلافگی رسید به یه خواب!و امروز دیگه کلافه نیستم عصبیم...نفس کشیدن اذیتم میکنه!حتی میخوام کلاسامو نرم!

عصبی و خستم!از اینکه هیچ غلطی نمیتونم بکنم!نه پای پس دارم نه پای پیش!

من موندم و کلی راه واسه رفتن کلی ارزو کلی انگیزه

از اون طرف یه گذشته که دست گذاشته رو گردنم و میگه نفس نکش!

با تموم وجودم حس دلتنگی دارم!

با تموم وجودم دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم!اون امیری که من میشناختم وقتی حالش خوب نیست نمیتونه با هیچکی حرف بزنه...باید برم چند ساعت باهاش قدم بزنم...یه چیزایی بگم حرصش دراد دعوام کنه وسط دعوا حرف بزنه خالی شه...حالش خوب شه...کاش الان حرف بزنه حداقل...با هر کی...با هر کی که دورشه...کاش خوب شه...دیگه نمیتونم بیشتر از این بد بودن حالشو ببینم...

چیزایی که تو این مواقع به خودم میگم اینه که تو اونو بیشتر دوس داری یا خودتو؟

یه وقتایی مثل الان جوابم سکوت میشه نمیتونم هیچ کدومو انتخاب کنم مثل وقتایی که میگن مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو!!

یه سوال دیگه هم میپرسم:میخوای برگرده؟

این یکیو جوابشو میدونم!نع!

سوال دیگم اینه:پس چرا بهم ریخته میشی برای کسی که نمیخوای دیگه تو زندگیت باشه!؟

جوابم: به قول مهدی ما ادما تو زندگی هم بودیم!با هم وقت گذروندیم!نمیشه که یادم بره!فراموشی نگرفتم که!به هر حال یه زمانی تو ذهن هم ثبت شدیم...طول میکشه تا بره قسمت های ته ذهنم...لای خاطره های باطله...

پیش خودم فکر میکردم اگه بفمم که اونم مث من کلافه س ناراحته یا هر چی حالم بهتر میشه!اینجوری میفهمم اونم داره اذیت میشه فقد من نیستم...ولی اشتباه خالص بود...حالم به مراتب بدتر شد برای بد بودن حالش...

میگذره... :)

شاعر میگه:چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۳۳
پنگوئن

بعد از ۱۲ ساعت پای کتاب بودن به همراه استراحت های کوتاه دارم مینویسم!

از پنجشنبه ای بگم که سه نفر بهم پیشنهاد دادن که بیا بریم بیرون و انصافا با هر کدومشون میرفتم خیلی بهم خوش میگذشت اما نرفتم چون درس داشتم!

کلی امروز برا اینده برنامه ریختم!

کلی نوشتم!

ته شبم کلی دل تنگی داشتم!دیدی انگاری زخمت هنوز خوب نشده میخوره به یه جایی و دوباره سوزشش سر میزنه؟!این دقیقا حال منه!

وسط تحلیلی خوندن!یهو سوزش شروع شد!از چشمام سر ریز شد!

فاطمه که داشت راجب تحلیلی بام حرف میزد گفت مبینا سرمو اوردم بالا گفت الان اخه؟!

خودمم نفهمیدم چی شد!سریع با بچه ها شوخی‌پوخی کردم یادم بره!

اما این فقد یه مسکن چند ساعتی بود!کلا هر وقت سوزشه میاد سراغم مسکن چند ساعتی میزنم و حواله اش میکنم به چند ساعت بعد و دوباره...

فاطمه اظهار داشت باید تمام خاطرات فیزیکی ینی تمام هدیه هاشو از بین ببرم!بندازم دور!ولی نمیتونم!هم از نظرم حیفه!هم دوست دارم باشه!چه بخوام چه نخوام اون یه بخشی از زندگیم بوده!چه خوب چه بد!حالا این هدیه ها باشن یا نباشن زخمم که عوض نمیشه ،میشه؟!

نه اینکه بد باشم!نه اینکه نخندم!اتفاقا این روزا صدای خندم سر به فلک میکشه و نیشمم تا بنا گوش بازه!سگ درون چشمام هار تر شده و موهام زاغ تر!

ولی بی قراریم معلومه...از تک تک کارم معلومه اروم نیستم که سحر وسط درس خوندن میگه: حسن چی شده باز بی قراری!چته مث مرغ سر کنده پر پر میزنی(مثل همیشه نمیدونم ضرب المثلو درست گفتم یا نه!!)

من میگم نمیدونم!

اونم‌میگه :میدونی خوبشم میدونی!

امروز که میگفتم دلم تنگ شده فاطمه رو بروم نشسته بود پرسید برا چیش دلت تنگ شده؟!تا اومدم دهنمو وا کنم گفت برا دروغاش؟!

خفه خون گرفتم!گفتم تو از کجا میدونی دروغ بود اخه!گفت اگه مهربونیاش راست باشه هیچ وقت نمیتونی باهات اونجوری جلو همه حرف بزنه و سرت داد بزنه!یا حداقل اگه اینم درست بود الان کجاس پس؟!

ساکت شدم!

دلم تنگ شده برای رفتن به دفتر شجاعی!اما چند باره ک میرم درو وا نمیکنه!!فک میکنم اینم جز اون امتحانای قشنگشه ک همه بچه ها تست میکنه باهاشون!

تو دانشکده اروم و قرار ندارم...نمیخوام امیرو ببینم.ازطرفیم میخوام برم پیش ادمای جدید زندگیم ک هم حس میکنم سر بارشونم هم داستان های حاشیه ای اذیتم میکنه...!

اینا رو نگفتم‌که بگم کم اوردما!نه :) من پرو تر از این حرفام!خوشحالم که الانم رو پای خودمم!روی پای خودمم همه چیو درست میکنم!

از دیدن ادمای جدید جاهای جدید و اتفاقای جدید هم تو زندگیم خوشحال و سرمستم!

ادم قدیمیا هم فراموش نمیشن!روزخوش به همراه وبلاگش در صدر جدول انگیزشیه منه:))

فکر کنم خیلی دارم از در و دیوار میگم...خیلی خوابم میاد چون!و فردااا هم کلییی کار در راهه!و کلی درس که منتظرن من بخونمشون :)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۰۱:۵۸
پنگوئن

از بادها خسته ام

از دریا دلم گرفته است

همچون قایقی

که بر دست ِ آب مانده

نمی دانم کجای جهان

آرام خواهم گرفت


یاور مهدی پور

روزا داره با سرعت عجیبی میگذره!هر روز سرم شلوغ تر از دیروزه!

ارتباطات گسترده و مناسبی دارم ب جز یکی که رو اعصابمه جدیدا!نه به خاطر خودش بخاطر باز خوردای مسخرش!

من نمیفهمم!نمیفهمم این داستانا رو!مغزم به صورت منطقی ارور میده به داستان

تصمیم گرفتم برای یه مدتی دور باشم ازش!

اون دوستی بود ک معنی واقعی دوستی رو داشت برای من ترسیم میکرد!به قول سمیرا مثل فیلم فرندز!

میدونی ولی...

امروز یه نگا به خودم کردم!همون موقعی که داشت از چشمام اشک میومد و من زل زده بود به اون نقطه از دانشکده ک توش فوش شنیده بودم!فکر کردم که دمم گرم!

واقعا هم گرم!

میدونی چرا؟!

چون کلی ادم دیدم تو این مدت که بعضیاشون یه کدوم از دغدغه های منو داشتن و یا زمین خوزدن یا حالشون خیلی بد بود!

ولی من چی!چند تاااا بحرانو با هم دارم هندل میکنم!

این واقعا خوشحال کننده نیست؟!هست میدونی چرا؟!چون منو هار میکنه به قول روزخوش!

یا به قول شجاعی هی میزنن تو سرم تا جسارت‌منو بسنجن!

امروز داشتم با فاطمه حرف میزدم و گریه میکردم گفتم فاطمه احساس میکنم پیر شدم!احساس میکنم این حس نتونستنه واسه پیر شدنس!!!پیر شدم تو راه جنگیدن با همه چیز و همه کس :))

خندید گفت ولی تو زانو نزدی!

اره زانو هام لرزید ولی زانو نزدم!

خورد شدم شکستم ولی تسلیم نشدم!

من بچه پروام! یا به قول صبا تخسم!از اونا ک وقتی میزنیشون زبونشونو درمیان میگن هه هه اصنم درد نداشت :))) این ری اکشن من نبست به اوضاع الانه ها!نه اینکه همیشه :)

مبینا کم کم دارا میسازه خودشو:)

مبینا ته قلبش یه نیرویی هست ک خوشحالش میکنه... :)

خوابم میاد و باید بخوابم..ولی مبینا در دست تعمییر است :)))

خدافس :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۰۸
پنگوئن

خیلی دیر وقته الان

و من تازه بعد از ۸ ساعت از پای کتابام پاشدم..خسته ام خیلی

ولی فکر کردم من همیشه اینجا اومدم و از حال بدم گفتم!الان که حالم خوبه هم باید بنویسم که یادم بمونه!یادم بمونه یه لحظه هایی هست که بی هیچ دلیلی شادی!و این قشنگی داستانه!

بعد از دیروزی که صبش سراسر استرس بودم ، دیشب یعنی پنجشنبه ی خوبی داشتم!بعد از اینکه استرس و لرزش فک و اون سردی جسمم رفت انگار سردی روحمم رفت!

اروم شدم!

و این ارامشه از دیشب تا الان هست...الانی که خسته تر از همیشم برا درسای زیادم...

الانیکه با کلی قضاوت و حرفای جور واجور سرو کار دارم

حالم خوبه...

حس قدرت...حس تونستن...حس مهربونی...حس دوست داشتن خودم!

امروز حس کردم یه بچه ی تازه متولدم وقتی نسیم رو لای موهام حس کردم!

شاید از نظر کلی ادمای دنیا عجیب باشه که من تو این سن تازه دارم حس پیچیدن باد لای موهامو حس میکنم و ذوق میکنم!چیزی ک هیچ وقت نداشتم!

موهایی که همیشه زیر دو لایه پارچه بود!

نمیدونم خوبه بده،درسته،غلطه...نمیدونم...اینو میدونم که ارومم که خوشحالم!

که بالاخره دارم کاریو میکنم که هیچ کسی بهم نگفته بکن!

تاثیرات باشگاه داره بیشتر و بیشتر میشه!سالم تر از همیشم!

حتی اینجوریه ک بچه ها همه بم میگن ترگل ورگل شدی..پوستت خوب شده...خوشگل شدی و فلان..

درگیر تر از همیشم :) سرم شلوغه و وقتی به تخت میرسم مث الان یه جنازم که دوست دارم بخوابم فقد!

و جالبه که فک کنم دو هفته ای هست که قسمت های اخر وایکینگز رو گرفتم که ببینم و هنوز وقت نکردم!

تفریح و شادیمم به راهه!

من خوشحالم!من حالم خوبه!من میتونم!من دوباره پاشدم!دوباره ایستادم!دوباره اروم شدم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۷ ، ۰۱:۰۰
پنگوئن

تو عاشق نبودی

که درده دلِ عاشقارو بفهمی

تو بارون نموندی که دلگیری این هوارو بفهمی

تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگن

دلت تنگ نبوده میخندی تا از حسِ دلتنگی میگم

تو تنها نموندی که حال

دل بی قرارو بفهمی

عزیزت نرفته که تشویش سوتِ قطارو بفهمی

تو از دست ندادی

بفهمی چیه ترس از دست دادن

جای من نبودی بدونی چیه

فرق بین تو و من

تو هیچ وقت نرفتی

لبِ جاده تا انتظارو بفهمی

پریشون نبودی که نگذشتن

لحظه هارو بفهمی

تو اونی که رفته چی میدونی

از غصه ی جای خالی

من اونم که مونده چی میدونم

از قصه ی بیخیالی

تو عاشق نبودی

که درده دلِ عاشقارو بفهمی

تو بارون نموندی که دلگیری این هوارو بفهمی

تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگن

دلت تنگ نبوده میخندی تا از حسِ دلتنگی میگم

تو تنها نموندی که حال

دل بی قرارو بفهمی

عزیزت نرفته که تشویش سوتِ قطارو بفهمی

تو از دست ندادی

بفهمی چیه ترس از دست دادن

جای من نبودی بدونی چیه

فرق بین تو و من






این متن اهنگ عاشق سیاوش قیمشیه که کلا داره پلی میشه تو گوشم!

تلخی شیرین اسم این روزاست!

کلی دوست خوب دارم الان!کلی ادم هست که میتونم باهاشون بیرون برم بخندم...خوش بگذرونم!ولی دلم!امان از دلم!

نه میتونم بگم همه چی فراموش شده نه میتونم بگم همه چیز هست!

وسط راهم و استاپ کردم!نه میتونم برم جلو و فراموش کنم بدون اینکه به پشت سرم نگا کنم نه اینکه میتونم برگردم یا حتی بشینم و به پشت سرم زل بزنم!

رابطه ام با مهدی که اسمش به تازگی عوض شده و شده "بربر" خیلی بهتر از قبل شده!واقعا پسر خوبیه!واقعا من در موردش اشتباه فکر میکردم!ولی کماکان یه حس ترسی هم برام هست!

کسی هست که هوامو داره!و این هوا داشتنشو حس میکنم!دور بودن و از دور هوا کسی رو داشتن رو میشه حس کرد!دوست ندارم بگم مثل یه خواهر ولی مثل یه دوست داره هوامو!مثلا وقتی که دید حالم اومی نیست از باشگاش زد تا بام حرف بزنه!قشنگ نیست؟!قشنگه یکی باشه که همش میگه من برای جبران کاری نمیکنم!

با شایان در حالت استیبل خیلی خوبی قرار دارم!ینی تقریبا میتونم بگم رابطه ای که خیلی خوب تونستیم هندلش کنیم همین بود!خودش خواست که اسم فلوکی رو برگزیند!ولی بنظر من که اون فلوکی نیست :)

شایان خیلی خوبه!حقا که نردبون اسم مناسبیه براش!نه به خاطر قد بلندش!نه!به خاطر اینکه میتونی باهاش بالا بری و بهش تکیه کنی!میدونی خوبی شایان اینه که خیلی بی شیله پیله اس!اصن نیاز نیست برا اینکه بخوام باش برم بیرون یا هر چیزی کلی به این فکر کنم که باید چی بگم چی کار کنم یا هر چی...!درضمن خیلی خوبه که بانک سوالات منه :)) هی زرت زرت میرم سوال میپرسم ازش!یا حتی میتونم بشینم رو به روش و براش از جهشم بگم و بی اینکه بخواد به من این حسو بده که داه نظراتشو تحمیل میکنه بام حرف بزنه!خیلی ساده :) و این ساده بودنه رفتارش خیلی بهم حس خوب میده!باعث میشه دلم بخواد که هر تجربه امو باهاش درمیون بذارم!

بعد از مدت ها چند روز پیش که دانشکده بودم مهرزادو دیدم که یه حالت لش طوری داشت!میدونی همیشه من از قبل این پیش فرض رو راجب مهرزاد داشتم که ادم قوی طوریه!از اون ادمایی که میتونن بی اینکه به یهچیزی زیاد فکر کنن انجامش بدن!از اونا که میرن جلو تا ببینن چی پیش میاد...خلاصه!چند لحظه بعد که من تو حیاط بودم دیدم با هندزفری تو گوشش اومد پایین و میخواست سیگارشو اتیش کنه!از نگاهش بغض میپاشید!نمیدونستم کاره درستیه که برم پیشش یا نه ولی تصمیمو گرفتم و رفتم چند باری صداش کردم تا شنید!منو که دید قیافه اش عوض شد!دیدی حس کنی ادمی که تو میری پیشش از اینکه اومدی و دستشو از اب کشیدی بیرون تا غرق نشه خوشحاله؟!اونجوری بود!نمیدونم این تصور درسته یا من تونستم این کارو بکنم  یا نه!ولی خب اره نشستم پیشش و حرف زدیم!برام جالب بود!یه ادمی پیدا کردم که در موقعیت منه با تقریب بالایی!ینی ممکنه خیلی چیزا رو خیلیا بفهمن ولی مهرزاد کسیه که میتونه اینو درک کنه!مغزم لبخند زد!

یه وقتایی فک میکنم خیلیی جالبه سیستم ادم!مثلا اینکه ادم به سمت ادمایی میره با نمیره که بعدا میفهمه چرا!

من میخواستم مستقل بودن رو از مهرزاد یاد بگیرم!الان فهمیدم من مهرزادو پیدا کردم تا مستقل بودنو ازش بشنوم و تنهایی رو باهاش یاد بگیرم!مهدی یه حرفی میزد که بعضی ادما میان تو زندگیت تا بهت یاد بدن تنها زندگی کنی!و بنظرم اون ادم برای من مهرزاده نه مهدی!

به صورت جالب و اتفاقی شادم خنده داری تو ازمایشگاه فیزیک 4 گروه بندی میشدیم که من و سحر با هم بودیم و یهو سر و کله ی رضا عجم پیدا شد!منو میگی؟!میخواستم خودمو بکشم!چرا؟چون کسی بود باعث یه دعوا شده بود تو رابطه ام!بعد از ازمایشگاه بهش نگاه کردم گفتم ببین عجم درسته الان دیگه تموم شده و هیچ فرقی نداره ولی من نمیتونم ببخشمت!هیچ وقت! اینو گفتم و اون گفت که هیچ وقت نخواسته که زندگی کسیو خراب کنه و این حرفا...بعد یه چیزی گفت که...من هنگ کردم!در کمال ناباوری فهمیدم امیر بهم دروغ گفته بود!پنهون کرده بود!شکست!بت اعتمادمم شکست!

به قول خودش تمام باور هایی که داشتم دونه دونه جلو چشمام شکستن و صدای خورد شدنشونو شنیدم!

تمام ری اکشنم یه لبخند بود به داستان!

و بعد از ناهار با بچه ها رفتیم لمیز :) حقیقتا میچسبه!میچسبه که دوستای جدید پیدا کنی و باهاشون بری بیرون !قدم بزنی و حرف بزنی :)

اینا رو گفتم که بگم کلی ادم خوب تو زندگیم هست!کلی دوست باحال و با مزه!کلی اتفاقای جالب این روزا برام افتاده!ولی چیزی که هست اینه که یه ساعتایی تو روز هست که کلافه میشم کلافه تر از همیشه!

راستی اینم بگم!ری اکشن ادما راجب مبینای جدید خیلی جالبه!دیروز که داشتم از باشگاه برمیگشتم یکی از بچه های ارشدمونو دیدم!خیلی با تعجب نگام کرد !و پرسید که ت لباست عوض شده؟!خندیدم!گفتم راستش یه تغییری رخ داده که فعلا هنوز تثبیت نشده برای همین دانشگاه به روال سابقم!لبخند زد گفت افرین!خیلی جالب بود :)

 و چند نفر دیگه که شوکه شدن .. کلا جالب بود!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۷ ، ۱۵:۳۳
پنگوئن

خیلی دوست داشتم این روزامو میتونستم و مینوشتم!

حرفایی که میشنیدم از تموم ادما....ری اکشنا...دعوا ها...اشتیا....بودنا...نبودنا...

وای که چقد پرم!چقد پرم از حرف!پرم از خستگی...

چقد دوست دارم بشینم یه گوشه و زااار بزنم...خسته شدم انقد یه تنه مخالف جهت اب شنا کردم!چند روز با داغونی تمام گذشت!

با انجام یه سری کارایی که نمیدونم باید ازشون خوشحال باشم یا پشیمون باشم یا...

سپنجی نگام کرد و گفت تو هیچ اشتباهی نکردی مبینا!هیچی!خودتو سرزنش نکن!تو فقط شجاعی!شجاع تر از خیلیای دیگه که اطرافتن...

گفتم استاد ولی انصاف نیست تنهایی نمیتونم!

گفت من بهت ایمان دارم میتونی...این روزای سختی هم میگذره...

من چند سالمه؟تازه وارد 21 سالگی شدم!

این چند روز خیلی فکر کردم!من هیچ وقتی خودم نبودم!هیچ وقت همه کارام اونی نبوده که خودم فکر میکردم باید انجام بدم!

من همیشه بخاطر کس یا کسانی چادر میپوشیدم!!!

یا هزار تا کاره دیگه!یه نمونه اش ظاهرم بوده!

به خودم ربط داره مگه نه؟

گناه من چیه؟!اینکه خودم میخوام واسه خودم تن خودم روح خودم تصمیم بگیرم دارم گناه میکنم!؟

دلم میخواد تف کنم تو صورت یه عده!

یه عده که بدون اینکه به خودشون زحمت بدن فکر کنن،بشناسن،حرفای طرفو بشنون به خودشون اجازه میدن قضاوتش کنن بهش صفت بچسبونن!بدون اینکه اصلا از چیزی خبر داشته باشن!

حالم بهم میخوره از خیلیا...خیلیا

تو این چند وقت که داشتم جون میدادم تو سختی کی کنارم بود؟!

دیشب تو اون حال خوبِ بدم کی بود؟!

کسایی که فکرشو نمیکردم!در عوض اونایی که همیشه انتظار داشتم باشن نبودن!

عسل قبل از تجربه ی دیشبم برام یه داستان تعریف کرد!داستان یه دختری به اسم نیلوفر!که یه اتفاق بد تو زندگیش چه گندی تو زندگیش زده بود!

بهم گفت نمیخوام بگم تو شبیه اونی ولی میخوام بگم تغییرات شاید تغییرات خوبی باشن ولی علتی که این تغییرات رخ میدن...

فکر کردم...فکر کردم...

چی شد که ورق برگشت؟!چی شد که مبینا اینجوری شد؟

راهنماییم یادم اومد...

دبیرستانم...

کودکی پر از کنجکاویم!

من هیچ وقت اون ادمی که مامانم اینا میخواستن نتونستم باشم!نتونستم یه دختر پاک و ساده باشم!دختری که افتاب مهتاب ندیده!دختر نجیب و اروم!دختر با لبخند!

من یه دختر شر و شیطون بودم!دختری که دلش میخواست با دنیا حرف بزنه!دختری که عاشق اینه که همه بشناسنش!دختر پررو و رک!من دختر با لبخند داستان نبودم!من همیشه دختری بودم که خنده اش از ته دل بود!از اونایی که تموم دندونات معلوم میشه!غیر از اون خندیدن بلد نیستم!من همون دختریم که هیچ وقت نتونست بفهمه واسه چی باید جنس دختر با صدای اروم بخنده!

من از بچگیم همین بودم!

مامانم اینا تلاشای زیادی کردن...ولی متاسفم...واقعا متاسفم...نمیتونم بیشتر از این روح خودمو ازار بدم!نمیتونم اونی باشم که شما ها یخواین

با این که از ته دلم عاشقتونم...عاشق مهربونیای بابام...عاشق اقتدار و صبر مامانم...عاشق غیرتی بازیای احسان...عاشق غد بازیا و کارای محسن...

ببخشید...ببخش منو مامانم!ببخش که نمیتونم مثل تو از خواسته هام بگذرم و بشم خانوم خونه!بشم اون زن مهربونی که همه چیزو تحمل میکنه!نمیتونم از خواسته هام بگذرم!نمیتونم...

ببخش منو بابایی جونم!میدونی چقد قلب مهربونتو دوست دارم!میدونی که دوست دارم هر لحظه ای پیشت باشم اما نمیشه...میدونی ببخش منو که مثل خودت اجتماعیم...مثل خودت شوخم...مثل خودت نمیتونم مهربون نباشم....ببخش که مثل توام بابا!ولی جنسم باهات یکی نیست و این گناه منه!ببخش

ببخش منو خان داداشم!تو هم ببخش که مثل توام!زرنگ بازی درمیارم!ببخش که یکی پیدا شده تو این خانواده که میتونه تو رو دور بزنه و نفهمی!ببخش که از بچگیم با هر کاریت ذوق میکردم و میگفتم منم یه روزی مثل تو میشم!تو هم ببخش که گناهم اینه که دخترم!

ببخش منو داداش کوچیکه!درسته بزرگ تر از منیا ولی همیشه داداش کوچیکه ای!ببخش که هر چقد تلاش کردی زیر اب منو پیش مامان بابا بزنی اونا نتونستن دختر کوچولوشونو دوست نداشته باشن...ببخش که همیشه اونی که میخواست مثل پسرا تو خونه رفتار کنه من بودم و تو جور دختر بودن منو میکشیدی...ببخشید که صد بار بهم گفتی دیگه کاری به کارت ندارم ولی نتونستی...ببخشید که من اون خواهریم که باعث شد چند ماه تابستونو زندگی تنهایی نه به سختی زندگی که من دارم میکنمو تحمل کنی...ببخش منو داداشم!

امیر منو ببخش!من خیلی تلاش کردم اونی باشم که تو میخوای!همون دختر خوبی که تو دوست داشتی...خودتم دیدی...هر چی گفتی گوش کردم!از طرز پوششم بگیر تا رفتارم...میدونی چقققد دوست دارم ولی نیستم!من اون مبینای تو نیستم!من اون دختری که سعی کردی از همه قایمش کنی نیستم!اره امیر مهربونِ وحشی!اره میفهمم اعصابتو خراب میکردم!ببخش!ببخش که من نمیتونم جلوی خیلی کارا رو بگیرم...جلوی مبینا بودنمو بگیرم...ببخش برا اینکه فکرم هیچ وقت نتونست بسته بمونه!ببخش که از نطر تو حیا نداشتم....دختر خراب بودم...با اینکه تا وقتی تو بودی به خاطر تمام حسم بهت نخواستم خودم باشم!خودم نخواستم!

من خیلی سعی کردم....کاش میتونستم به تمام ادمای متعجب این چند روز بگم که من داشتم تو این 20 سال فقط تلاش میکردم چیزی باشم که شما ها میخواین....ولی نمیتونم...خسته شدم!خسته شدم از اینکه نشسته بودم هر کسی بیاد نقاشی خودشو رو من بکشه و با هر حرفش خردم کنه!دوباره یکی دیگه بیاد.... دوباره داستان!

این بار اون کسی که قراره مبینا رو خرد کنه خودمه!خودم میخوام بزنمش زمین!از نو بسازمش!

چیزی که من میخوام!چیزی که با نظر هر ادمی عوض نشه!

چیزی که به قدر کافی تجربه کرده پرسیده..

نمیگم من الان دارم درست ترین کارو میکنم!شاید بدترین کاره!ولی تو رو قسم میدم به همون خدایی که قبول دارین بذارین اشتباه کنم!نترسونینم از اشتبا کردن!اصلا مگه این جمله رو نشنیدین که میگن:زندگی ادامه ی اشتباهات ماست؟!

بذارین اشتباه کنم و خودمم بفهمم...بذارین اونی که قراره پای این نهال اب بده خودم باشم!حتی با اشک!

این زندگی دو ساله ی نسبتا مستقلی که داشتم خیلی چیزا رو بهم یاد داد...مهمترینش این بود که هیچ وقت نباید از هیچ چیزی مطمئن باشم!هیچ وقت!

انقد تو این مدت عوض شدن ادما و دوست و دشمن شدنشونو دیدم...انقد دیدم که چه فرقایی میکنه این ظاهر و باطنه....

انقد دیدم پشت هم خالی کردنو که....همشو از برم همشو!

الان از من بپرسی بنطرت کی رو حرفش میمونه؟!تو از کی مطمئنی!؟بهت میگم هیچ کس و این بد نیست!واقعا بد نیست و فهمیدن این بد نبودنه خیلییی مهمه!زمان ادما رو حل میکنه تو خودش...جاشونو درست میکنه...جاشونو تغییر میده....

هیچ وقت نفهمیدم دل شکستن یه ادم وقتی بهش تهمت میزنی چقد میتونه خراب کننده باشه...اصن میتونه خراب کننده باشه؟!

من خط قرمزم اینه .... این که دلم نشکونین اونم به خاطر کاری که نکردم!به خاطر یه مشت تخیلی که تو ذهن خودتونه....این جوری که دلم بشکنه....اینجوری....

فکر کنم داشتم اینو میگفتم که میخواستم ببینم این ورق برگشتنه از کجا بود....و الان فک کنم تو نوشته هام معلومه از کجا....

این داستان سر دراز دارد راستش.....

چرا امشب بعد از چند روز که واقعا نمیدونم چند روز بوده دارم این حرفا رو میزنم؟!

چون تصمیم گرفتم انقد به همه مسئله ها با هم موازی نگاه  نکنم....و شاید روحمو اول باید درست کنم!چون خیلی رو درسمم داره اثر میذاره.....میخواستم حالمو خوب کنم....و مهم نیست که  الان باید خواب باشم یا نه....مهم نیست کلاس فردام 8 صبه...مهم نیست برام!

الان تنها چیزی که برام مهمه حال مبیناس....

میخوام بازم خنده هاش بلند بلند باشه!میخوام ازاد باشه....میخوام رها باشه...میخوام خودش باشه...

روز خوش بهم میگفت:به این فکر کن که مبینای خوشحال چشماش چه طوریه؟

نازنین میگفت:برق میزنه :)

این چیزی نیست که یه شبه ادم استیبلش کنه و بگه اهان خودشه....قطعا راهم روز به روز داره سخت تر میشه....

ولی هر چی محکم تر قدم برداری بیشتر میتونی قدم برداری!

هیچ وقت انقد احساس پوست انداختن نمیکردم!....

هنوزم حرف دارم...هنورم تو ذهنم دارم با خودم حرف میزنم....ولی فک کنم دیگه بقیه اش داره خصوصی میشه :))))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۱۷
پنگوئن

کلا من ادم بی جنبه ای تشریف دارم!

تو تعطیلات هر چیو که کلی واسش تلاش کرده بودمو خراب کردم!!!همشو خراب کردم!

و الان دوباره باید واسه درست کردنش جون بدم!

قبول داری ادما بی خودی ب سمت هم کشیده نمیشن؟!مخصوصا وقتی که میینی این کششه دو طرفه اس!واقعا باید فرار کنی از همچین چیزی!!!واقعا!

اونم دو تا ادمی که انقد کرم درون و عوضیت درونشون فعاله واقعا!

قبلا عاشق دانشکده بودم!ینی ولم میکردن شبم همینجا میموندم!

اما الان...الان واقعا تمرکز ندارم اینجا...واقعا اینجا که میام درگیر میشم!

خوشحالم که حتی اپ تلگرام رو هم پاک کردم از رو گوشیم!اینجوری درگیر نیستم!درگیر هیچ ادمی...

الان اون وقتیه که من باید بیشتر برا خودم وقت بذارم تا بقیه ولی ....

بی خودی کشیده میشم به اینور و اونور...

امان از بوی ادما!دقت کردی چقد بو میتونه هممممه چیزو یادت بیاره؟!

شجاعی یه چیزی میگفت سر کلاس:

تنها برا یاین مفهوم زمان برامون قابل لمسه که ما حافظه داریم!

همش میگن بذار  زمان بگذره!زمان بگذره حافظه چی پس؟!

بهم وصلن دیگه!حافظه باعث میشه اصن زمانه...!

ولش کن بحث مزخرفیه!

بنظرم باید فرار کنم!

خوب نیستم!خوب نیستم!

الان که این همه دوست خوب پیدا کردم!الان که ادما مبینا رو بدون خانواده اش بدون مذکر ذیگه ای شناختنش و یا حتی سعی کردن دوسش داشته باشن...الان چرا باید بد باشه حالم واقعا!

نمیتونم درس بخونم و این شروع ماجراست..!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۳۲
پنگوئن

برگشتم شهرم!جایی که شاید بهش تعلق داشته باشم!!

دو تا برنامه ی تو گوشیم شدن برام ازار دهنده ترین!دوست دارم یه فکری به حال کانالای درسای مختلف و تمریناش کنم و بعدم برم و اصن یه سال تو این تلگرام پیدام نشه!پیدام نشه و نبینم چه خبره!نمیخوام حال هیشکیو بدونم!!!واقعا نمیخوام!

هی میبینم هی شوک میشم...گربه میکنم...میخندم...و بعد جنگ با خودم برای قوی بودن!

درس و اینا رو این چند روز کنار خانواده کنار گذاشتم!با اینکه کتابامم پیشمه!

باره اولیه ک فک میکنم تو زمان درستی اومدم دزفول!

هم بخاطر تولد مامان که امشب بود و هم اینکه حال خودم!باید یه جایی میبودم که حس کنم شاید شاید بهش تعلق دارم!

باید مهربونیای پدرمو تزریق میکردم‌تو نقطه نقطه ی وجودم تا مهربونیای هیچ مذکر دیگه ایو دلم نخواد...

اما امان از نیشای این برادرا!حسادتشون...حسادتشون داره منو زجر میده!دیگه به حدی رسیده که خودشونم میدونن!نه تنها خودشون!حتی مامان بابامم میدونن!و بعد من باید اینجا هم نقش مامانای دانا رو درارم و به خودم یاداوری کنم که ارزش این مادر و پدره انقدی زیاد هست که باید این حسای بچگانه رو کنار بذاریو بیخیال این باشی که حتی ناراحت شی!

نازنینو دیدم!دوست قدیمی!دوست مهربون!ولی حیف که فاطمه رو نشد ببینم!اما مهم اینه که از حالش خبر دارم...هرچقد دور...هرچقد کم..نازی خیلی خوبه

...نمیدونم چرا ولی با اینکه خیلی صمیمی نیستیم یه احساس راحتی و اعتمادی دارم بهش که شاید به کمتر کسی داشته باشم!

میگفت همه چی به یه ورمه و خیلی حالم خوبه این مدت!بعد از اینکه از تهران برگشتم اهواز همه چی عوض شد برام!

بر خلاف حرفی که میزد حس میکردم یه حالیه...یه حالی که خودشم نمیدونه چشه!ولی همه چی به یه ورش نیست!فقط اونقد خسته اس که نمیتونه بفهمه بعضی چیزا مهمه یا نیست یا اصن انقد خسته که راجب مهم بودنشون هم حوصله فک کردن نداره...

و من!من نمیدونم!تنها واژه ای که این روزا حالمو میگه اینه:"نمیدونم"

یه سری چیزای معدودی رو میدونم:

میدونم مبینا هیچ وقت عقب گرد نمیکنه!هیچ وقت!اگه تموم شدی یعنی تموم شدی!حتی اگه تو تک تک لحظه هامم به فکرت باشم محاله باز بشم مثل قبل!

میدونم راهم سخته!میدونم هدفم چیه!میدونم حداقل تا چند ماه دیگه برنامه هام چیه!و میخوام چیکار کنم!

میدونم هر ادمی که الان تو زندگیم مونده قرار نیست بیشتر به خودم راه بدم!و هیچ کس قرار نیست اون خط قرمز تو ذهنمو بشکونه!

میدونم انقلاب در راهه...انقلاب خانوادگی..و داستانی دیگر!

میدونم باید تلگرام و اینستا افتابی نشم تا امپر نچسبونم...تا از عصبی بودن مجبور نشم درد شونه امو تحمل کنم!یا حتی معده...

و خیلی چیزا رو نمیدونم...خیلیاشو....

دل تنگ رودخونه ی این شهر لعنتی بودم!این اب روان!این که بشینم بازم بهش بگم و بگم بعدم بگم برو...برو و به هیشکی نگو برات چی تعریف کردم رودخونه...

و دلتنگ یه جسم سردم که زیر یه مشت خاک خوابیده...که اگه بود...که اگه الان بود واقعا داستان فرق داشت...و دلتنگ فرشته خطاب کردناشم...دلتنگ چشمای به رنگ اسمونش..دلتنگ خنده هاش!بعد از بابا مهربون ترین کسی ک میشناختم بود...و هنوز وقتی روز مرگش...وقتی تابوتش....وقتی فرودگاه لعنتی یادم میاد میلرزم...گاهی هنوز فکر میکنم هست..هست ولی رفته اصفهلن...هست ولی پیش من نمیاد...و هنوزم نفهمیدم چرا!چرا باید یه ادم غریبه رو انقد دوست میداشتم...روزمرگش بابام خیلی سعی کرد ارومم کنه!ولی نمیتونست...و من چقد با بابام دعوا کردم که چرا نذاشتی برم بیمارستان پیشش!بخاطر اینکه باش نسبت خونی نداشتم؟!اون ادم از عمو های واقعیم برام عزیز تر بود!!!

و هر چیزی پایانی داره...

اینم پایان اون بود...

پایان من چه جوریه؟!کجاست؟!

راجب مرگم یه نظراتی دارم که واسه چند تا گفتم و بهم گفتن دیوونم!

اره من دیوونم :)

یه پایان بد بهتر از یه تلخی بی پایانه

البته بازم نمیدونم که به قضیه ربط داره یا نه:)))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۷ ، ۰۱:۴۱
پنگوئن

نشستم تو تختم و به این فکر کردم که باید چی بنویسم!

به گذشته فکر کردم.به اینده فکر کردمو چیزی که میخوام باشم!

تعطیلات داره ساعاتای اخرشو میگذرونه ولی من از همیشه خسته ترم!

و راستش من از تعطیلات متنفرم برعکس تموم ادما!فک کنم تو این مورد من واقعا نرمال نیستم!من دوست دارم سرم شلوغ باشه همیشه!دوست دارم همیشه کلی کار داشته باشم که نتونم به چیزی فک کنم!

یعنی فکرم میکنما!ولی پرکار بودنو بیشتر دوست دارم!برا همین همیشه واسه خودم کلییی کار میتراشم!

ولی خستم..

نمیدونم این خستگی و غمی که شونه هامو خم کرده و انگااار خیلی سنگینه رو باید کجا و چجوری زمین بذارم!

از ادما خستم...از دوستایی که ادعاشو دارن..از این احساسومیگن دوسم دارن و به فکرمن ولی من یه ذره این احساسو نمیکنم...

تهران شده برام درد و درمان!هم  دوسش دارم هم ازش متنفرم!

ولیعصرشو....بلوار کشاورزشو...پارک لاله شو...پارک ملت...پارک ساعی...طباخی ساعی...طباخی کاج...میدون ولیعصر و بستنیاش...تئاتر شهر...کافه لمیزای ونک و فاطمی و چارراه ولیعصر...حتی گل فروشیای سر پارک وی...گل رز ابی و سفید...برگر بار...شیلای رو به رو پارک ملت...پیتزا داوود...جمهوری و سازفروشا...پرپروک ولنجک...ایسگا اول توچال...پاساژ پایتخت...رستوران یاس...درکه...حتی حتی ایستگاه سعدی!!...جلوی خوابگاتون...جلوی خوابگامون...بیمارستان...همه چی یادمه...همش یادمه....دوست دارم یه الزایمر بگیرمو همه چیزو تموم کنم

زندگیم شده پر از یاده ادمایی که دیگه نیستن...بعضیاشون مردن...بعضیاشون تو یه شهر دیگه ن...بعضیا هم که اینجان و تموم شدن...زندگیم پر از یاده...پر از روح...

ولی دیگه هیچ کسی نه تو دلمه نه تو ذهنم...هر چی که هست خاطره اس...

گاهی حتی حوصله ادم جدیدای زندگیمم ندارم...از اینکه یه روزی اونا هم خاطره میشن...

خیلی ادما حرمتمو شکستن....و میدونم که تقصیر منه که این اجازه رو دادم...

باید راهم مشخص شه...باید حالم مشخص شه....باید اعتقادم مشخص شه...گم شدم...از همون 28 ابان گم شدم!انقد همه چیزمو برای تو گذاشته بودم که وقتی رفتی دیدم هیچی از این مبینا نمونده!انگار همیشه این تو بودی که تصمیم میگرفتی اون چجوری باشه نه هیچ کس دیگه ای...و تهش...ولش کن کاری به تهشم ندارم...

راستش امروز تنها جمله ای که تو سرمه اینه که طوفان تموم شده!طوفانی که تو باش اومدی تو زندگیم...خوبیا و بدیاش تموم شده...

بعد از مدت ها حس خالی بودن دارم...حس بی حس بودن...بی تفاوت بودن...امیدوارم ادامه داشته باشه...امیدوارم این حسا فعلا فعلنا نپره...

فردا شروع یه ترم هیجان انگیزه برام!

دلتنگ بودم...برا استادام....برا هم کلاسیام...برا ادمای دانشکده....برا دوستام....و خوشحالم که فردا میبینمشون :)

من حتی برای این دیوارای خوابگاه ...برای نازی و طلوع (گلدونام) تو پنجرم...برای سنتورم...برا غلامرضا(اسم خرسمه)...برای فرمولایی که باش دیوار کنار تختمو تزیین کردم....برای تک تکشون دلتنگ بودم...من چقد دل میبندم اخه....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۰۹
پنگوئن
چقد حرف دارم واسه گفتن و چقدر چیزا هست که باید خالی کنم از وجودم!
دیروز روز عجیبی بود!
بعد از کلی دویدن دنبال مکانیک کلاسیک دکتر کریم زاده ه سطل اب با دمای -10 درجه برداشت خالی کرد تو سرم و گفت نمیشه!
من چی شدم؟چیکار کردم؟!یه کاره بد!خیلی بد!
ناراحت شدم بغض کردم و گفتم لعنت به راهی که انتخاب کردی کپ میزدی نمره میگرفتی استرس نمیگرفتی گند نمیزدی الان اینجوری نبود...
همونجوری با خودم فکر کردم و چشممو وا کردم دیدم طبقه سومم شجاعی هم رو به روم!
موندم نیگاش کردم با عجز گفتم نمیذارن کلاسیک بردارم!گفت خب برندار!گفتم استاد من میخوام کلاسیکو !گفت اگه واقعا هدفت یادگیریه بیا سر کلاس!
منم مثل همیشه که کلا به هیچی فکر نمیکنم و حرفمو ساده میگم گفتم اگه تغلب میکردم اگه راستگو بازی درنمیاوردم ...الان اینجوری نبود...
وقتی داشتم اینا رو میگفتم انقد بغض داشتم که چونم داشت میلرزید!
شجاعی با جدیت تمام نگام کرد و گفت بشین!اگه یه قطر اشک بریزی نمیذارم بیای سر کلاس!حتی کریم زاده هم موافقت کنه من نمیذارم!
یهو مثل یه موش خودمو جمع کردم و بغضمو خوردم!
یه دقه به این فکر کردم یه ادم سرکش و شر و شوری مثل من چجوری میتونه حرف یه ادم انقد روش تاثیر بذاره که حتی جلو کارایی که فک میکنه غیر ارادیه رو هم بگیره؟!
باهام حرف زد اروم و شمرده!بهم یاد اوری کرد که من اینجام تا بلد شم!تا بیشتر یاد بگیرم نه چیز دیگه!و شاید خوب باشه این موضوع...
بهم گفت هیچ وقت هیچ چیزی باعث نشه که یادم بره راهم چی بوده!هیچ چیزی سد نشه برام!بهم گفت همه دنیا اومدن گفتن نه تو اگه مطمئنی رو تصمیمت بگو اره!!
اون منو تشویق میکنه به سرکش تر شدن!سرکش شدن برای هدفم!منو به جنگجو بودن دعوت میکنه!برا خواسته هام بجنگم!با هر کس و هر چیزی!و خب هر کسی جنگش فرق میکنه!
تمام حس بده سطل اب یخ پرید!شد لبخند!
من داشت توصیه هاشو یادم میرفت!داشت یادم میرفت که بهم گفته هیجان زده نشم!داشت یادم میرفت بهم گفته دچار برچسب خوردگی نشم!یه لحظه ناراحتی و عصبانیتم باعث شد همه چی یادم بره! همه قولام!
و من نمیخوام مبینایی باشم که زیر قولاش میزنه!
بهروز یه فرشته اس شاید :) شبیه پشتیبانای قلم چی میمونه :)))
بهروز فقط حرف نمیزنه!عمل میکنه!بهم کمک میکنه!واقعا داره بهم کمک میکنه!داره به یه جوجه یاد میده چجوری باید درس بخونه برنامه بریزه سعی کنه درست فکر کنه حتی!
دیروز دو ساعتی برام وقت گذاشت!
من مدیونم...به این ادما مدیونم!
شاید همیشه یه فرشته نجات تو زندگیم نباشه!ولی خوشحالم خوشحالم الان ....
این ادما بهم ماهی نمیدن!بهم ماهی گیری یاد میدن!
و چه ماهی گیری بشه....
ادمای جدیدی که به زندگیم اضافه شدن نمیدونن منو!بلدم نیستن...
گاهی اوقات حتی فک میکنم نکنه شاخ دارم :))
گاهی وقتا فکر میکنم چرا باید دوستی مثل شایان داشته باشم؟یا دوستی مثل مهدی؟!یا اصن مثل مهرزاد؟!
هر کدوم از این ادما انگار اومدن تا بهم یه چیزایی رو یاد بدن!ازم بزرگترن کم یا زیاد ولی بزرگ ترن!و حرف زدن با هر کدومشون یه چیزایی رو برام روشن میکنه که قبلا روشن نبوده!که قبلا نمیدیدمشون حتی!
ولی خب من قطعا برای اون ادما اینجوری نیستم...!و نمیدونم جدا اونا تا کی تصمیم دارن دوست بودنو داشته باشن!اصن خوشحالن یا نیستن!
ولی چیزیو که میدونم اینه که قطعا زبون دارن و میتونن حرف بزنن!
پس نیاز نیست زیاد به خودم عذاب بدم هوم؟!
مرسی فرشته های این روزام :)مرسی که تک تکتون به بهتر شدن هر روز مبینا کمک میکنین :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۷ ، ۱۶:۲۱
پنگوئن