پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

بعضی وقتا همه چیز رو به طرز عجیبی حس میکنم!

اکثر مواقع یادم نیست که تو مردی و نیستی! ولی یه وقتایی مث الان... حست میکنم! که نزدیکی! یه پلک زدن باهام فاصله داری ... کافیه چشمامو ببندم و تو رو به روی منی...

گاهی یاد میره چه شکلی بودی! ولی حس بغلت رو یادمه! حس نرمی موهات رو یادمه... عادت هات...

بعضی وقتا خودمو تو اینه میبینم و از خودم فرار میکنم! انگار که این من نیستم و تویی...

یه وقتایی به خودم میام میبینم عین تو یه دستم زیر سرمه یه دستم چشممو کاور کرده و مثل اون روزایی که تو خواب نگاهت میکردم خوابیدم!

نمیدونم مفهموم خاک سرده کی قراره تاثیر بزاره مامان...

چند وقته صدات نکردم؟

چند وقته با هم بحثمون نشده؟

چند وقته حرص نخوردی و اروم همون طوری یه دستت زیر سرت و یه دستت روی چشمت خوابیدی؟

تو همیشه کم میخوابیدی... و الان... سه ساله که خوابی... بس نیست؟ خستگیت در نرفت؟ نمیخوای از خواب بیدار شی؟؟

 

تو خوابمی...تو ذهنمی...تو قیافمی :)) چیکارت کنم اخه؟ ازت هم نمیشه فرار کرد!

مث همون موقع ها که تهش مچمو میگرفتی الانم میگیری...توی بی ربط ترین روز سال و توی بی ربط ترین حالت ممکن میای سراغم مچمو میگیری و میگی منو یادته؟

اره یادمه!

یادمه زیبای من!

تو رو با لبخند کج و کوله ات... تو رو با خستگی چشمات... با گریه هات... با بدن سردت...با اغوش گرمت....تو رو یادمه....

تو شبیه ویولنی... هم زیبایی هم با هر ارشه ای که کشیده میشه یه جوری دلمو خش میندازی هم ارومی...هم...

کافیه چشمامو ببندم...

روزای بچگیم میاد جلو چشمم همون موقع که صب که چشممون وا میشد من بودم و تو... تو کارای خونه رو میکردی و من عین یه جوجه دنبالت توی خونه راه میافتادمو کارای خودمو میکردم...

همیشه پای تلفن که حرف میزدی فال گوش بودم و مدام میپرسیدم کیه؟ چی میگه؟ چرا؟ 

و تو کلافه میشدی...

 

مامان زیبا....تو چی؟ منو یادته؟

 

حس میکنم فامیل اگه دلشون برای من تنگ میشه بخاطر توعه...چون اونا با دیدن من یاد تو میافتن!

من انگار زاده شدم که ادامه‌ی تو باشم! توی دنیای دیگه ای!

 

برای من هر چیزی یه موقعی گیر کرده....سال های شمسی هم توی سال ۹۸ گیر کرده برام...همونجایی که هر بار چشمات پر از اشک میشد از رفتن زندایی...

حالا هممون تو ۹۸ گیر کردیم و تو هم هستی کنارم! با همه جر و بحثامون! با همه ایرادامون!

محسن هست ناهید و احسان....بابا... هممون کنار همیم با همه ایرادامون...

گاهی وقتا دلم واسه همون روزایی که همیشه ازشون فراری بودم تنگ میشه! همون روزا که مجبورم میکردین پاشیم ۵ تایی بریم بیرون و تهشم احتمالا من با احسان بحثم میشد

 

مامان بازم میگم تو رفتی و خیلی چیزها رفت...

خیلی چیزها رفت و برنگشت....

تو رفتی و من رفتم....(تو از اون خونه رفتیو من از اون شهر رفتم)

 

کاش میتونستم فقط یه بار دیگه از پشت پلکم بکشمت بیرون و بغلت کنم...صدات رو بشنوم و بوی تنت رو تا نفس دارم بدم توی سینه ام....

ذخیره اش کنم برای تموم سال های بعد از ۹۸.....

برای اون تابستون داغ ۹۹ وقتی داشتن یه مشت خاک توی سرت میریختن و من داشتم از حال میرفتم....

برای تموم اون روزایی که سعی میکردم جاتو پر کنم و نمیتونستم...

برای تموم اون روزایی که دیگه حتی تلاشی برای پر کردن جات نکردم و تسلیم شدم!

 

من بغلت رو میخوام واسه کنار اومدن با این گریه های گاه بیگاه دلتنگیم...

تو که انقد سنگ نبودی

پس کی پا میشی از این خواب طولانی...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۰۲ ، ۲۳:۲۱
پنگوئن

بعد از مدت های طولانی مینویسم که کلی اتفاقات مختلف افتاد و در نهایت یه جلسه با ساناز یکم اشفتگی مغزم رو باز کرد. و فکر های تنهایی بعدش باعث شد که حرف هایی داشته باشم برای گفتن.

همونطوری که میدونین من خیلی درگیر کانسپت روابط با آدم ها بودم بعد از ورودم به آمریکا

ترس از تنهایی

پیدا کردن کامیونیتی که میخوام

پیدا کردن یه همراه

و ترس از دست دادن!

 

سلسله اتفاقات اخیر عین یه تکون دادن شدید بود که باعث شد از خواب بیدار شم بنظرم!

و در نهایت احساسی که الان دارم یه حس آرامش به شدت زیباس! که دلم نمیخواد با هیچ چیزی عوضش کنم!

 

توی صحبت هام با ساناز به این نتیجه رسیدیم بیشتر از اینکه من دنبال رابطه باشم دنبال پیدا کردن اون تیم و گروهم! گوهی که توی ایران طی سال ها همیشه داشتم! به جز بچگی!

یعنی من زمانی که پامو گذاشتم تو مدرسه شروع کردم برای خودم ادم پیدا کردن! گروه دوستی ساختن! و همیشه علارغم تمام حرفایی که خانوادم میزدن که رفیق خوب نیست و فلان من خیلی جس خوبی به ادم ها و گروهام داشتم!

حس تعلقی که شاید خانواده بهم نمیداد رو میتونستم از دوستام بگیرم!

با بزرگ تر شدن سنم دسته ادمایی که باهاشون دوست میشدم عوض میشد و ادم های بهتر و همراه تری پیدا میکردم و همیشه این تو ذهنم بود که رفیق پایان نداره!
دور و نزدیک بودنش فرقی نداره! اون همیشه هست!

و واقعا هم همینطور شد! من از دزفول رفتم تهران ولی اون رفیق هام برام موندن!

از تهران اومدم امریکا ولی بازم اون رفیق هام برام موندن!

حتی روزایی که خانواده داشت انواع و اقسام فشار های عصبی رو بهم وارد میکرد من اغوش هایی داشتم که هیچ کدوم از اعضای خانوادم نداشتن!

و همینجوری هم اصن سروایو کردم!

 

پس وقتی وارد امریکا شدم و دور شدم از اون ادم ها و دیدم بعد از دو روز و دو هفته و دو ماه و ... نمیتونم اون آغوش ها رو داشته باشم رفته رفته شبیه یک مرغ پر کنده خودمو به در و دیوار کوبیدم!

 

شروع کردم تنها بودن رو فهمیدن! ترومای بچگی و ترس از اون روزای کزایی تنهایی و هیچ کسی رو نداشتن برگشت! دونه دونه اتفاقات بچگیم شبیه یه فیلم دوباره برام تکرار شد! اتفاقاتی که با برادرم افتاده بود، دعواهای بچگیم! اون روزایی که میشستم گوشه‌ی اتاقم و برای خودم روز مرگم رو تصور میکردم! یا روزی که فرار میکنم رو! اصن همون کنج اتاق نشستنه!

یک دور کامل من اون مبینای کودکی رو دوباره زندگی کردم!

دوباره به ادم ها پناه اوردم و شکست خوردم! دوباره شده بودم یه ادمی که باید دعوا میشد تا کاری میکرد و...

انگار تمام اون کودک رو توی این یک سال من دوباره تجربه کردم!

الان که دارم مینویسم بنظرم بیشتر میک سنس میکنه و پشمام ریخته!

و درنهایت تهش با یه سری دعوا و اینا من برگشتم به مبینای ۲۰ و خورده ای ساله!

یه خودم اومدم دیدم رو به روش نشستم و ازم داره میپرسه تو اصن میدونی از رابطه چی میخوای و من در حالی که دارم ساندویچ مکدونالدمو گاز میزنم میخندم و میگم خیلی چیزا! تهش هم با یه حالت گوز پیچی میگم فک کنم نه! و به نظرم تموم چیزایی که شمردم براش چرت و پرتی بیش نبود!

توی جلسه رو به روی ساناز نشستم که بهم. میگه اسم اینا رابطه نیست تو رابطه نمیخواستی!تو داشتی محبت جمع میکردی!

یادم میاد شب قبل در حالی که با هم خیابونای ارلینگتون رو متر میکردیم داشت بهم میگفت رفیق بمون! من بخدا رفیق بازم :))

به ساناز لبخند میزنم و خوشحالم.که این ادم از بیرون گود هر از چند گاهی یه چیزی بهم میگه که پشمامو میریزونه!

 

 

تو باشگاه درحال دویدن به رابطه فک میکنم!‌به خواستن و نخواستنش! به داشتن و نداشتنش!

به این نتیجه میرسم که من واقعا نمیخوام تنها باشم در نهابت!

ولی من هر جوری حساب میکنم فقط رفیق هام برام موندن! نه زید هام نه خانواده و نه هیچ چیز دیگه ای!

شاید واسه من اینجوری کار میکنه خب! چه اصراریه که همه ادما یه قالب و فرمول یکسان رو جلو برن!؟

حتی من تو رابطه ای که با رفیقم داشتم خوشحال تر بودم!!

همونجا پای دستگاه بهش پیام میدم که ما رفیقیم :) و لبخند میزنم و با خودم میگم نمیزارم تو از دستم بری :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۰۲ ، ۰۰:۲۸
پنگوئن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ دی ۰۲ ، ۰۳:۱۹
پنگوئن

شاید مفهموم خوشبختی همین باشه که آدم هایی رو داشته باشی که کنارشون شب تولدت رو سر کنی :)

راستش شاید اون آدم ها هر سال کنارت نباشن! شاید یه سری ادم ها رهگذر باشن! یه سریا موندگار عجیب و غریب...

ولی مهم اینه که تو بازه‌ای از زندگیت یه جوری با ادم ها بوده باشی که ادم ها دوست داشته باشن که بیان کنارت و شب تولدت رو هر جوری که هست باهات جشن بگیرت :)

و این خوشحال کننده‌ترین حالتیه که میتونم یه تولد رو توضیح بدم!

امروز در کمال ناباوریم آدم هایی اومدن کنارم و اولین تولدم رو تو خاک امریکا جشن گرفتن که من سراسر لبخند و شوق شده بودم!

و آدم هایی هم بودن که نبودن ولی یه جوره قشنگی بهم نشون دادن از دور میشه قلب یه آدم دیگه رو تاچ کرد....

و من در حالی که ۲۵ سالگیمو با لبخند به پایان رسوندم اومدم تا بنویسم... شاید خوشبختی همین باشه :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۰۲ ، ۱۱:۳۸
پنگوئن

من از بلاتکلیفی متنفرم

بلاتکلیفی شبیه دو سه روز قبل از امتحانه!

نه اونقد زوده که بخوای شروع کنی و قوی بخونی، نه اونقدر دیره که بزنی زیر همه چی و شل کنی!

بلاتکلیفی...

 

در حالی که داشتم تو سگ سرما قدم میزدم به سمت کافه، داشتم به تغییرات جدیدم فکر میکردم!

اینکه زینب برگشت بهم گفت از بس مشاور رفتی دیگه اوستا شدی

اینکه آریا برگشت گفت چقد با ادب شدی!

و هزار تا آدم دیگه که بهم گفتن خیلی تغییر کردم!

حس میکردم یه تازه متولدم که یه گوشه ای از این دنیام و تنهام :) و انگار اون همه لباسه منو بغل کرده بود!

خیلی. چیزا واسم دوره... انگار که اصن یه نفر دیگه زندگیشون کرده نه من!

اونقدر پوست انداختم و تغییر کردم که خودمم باورم نمیشه!

خیلی چیزا تکلیفشون مشخص شده و سر جاشون رفته و از یه دوره طولانی بلا تکلیفی اومدم بیرون :)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۲ ، ۰۱:۴۰
پنگوئن

بعد از اینکه برگه‌ی تخمین هزینه‌های دندون پزشکی رو بهم دادن در حالی که انگار یه تریلی از روم رد شده بود تو هوای سرد دسامبر به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و با اتوبوس مستقیم اومدم خونه!

هی به برگه‌ نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم چقدر زندگی عجیب، غیرقابل پیش‌بینی و سخته!

یه لحظه خودمو مقصر شرایطی که توشم میدیدم یه لحظه خانواده یه لحظه شانس ...

اخرشم سر در گرم در خونه رو وا کردم و اومدم تو!

 

به آدمهایی فکر کردم که اینجا به دنیا اومدن! ادم هایی که هیچ ایده‌ای از نداشتن استقلال ندارن! ادمایی که نمیدونن ماها چه چیزایی رو پشت سرمون گذاشتیم تا اینجا باشیم!

پریروز که با دوستایی که برام موندن از گذشته های دور حرف میزدم داشتم فکر میکردم که چه روزایی رو گذروندیم! چه روزایی بود که فقط میخواستیم از اون شهرستان کوچیک بزنیم بیرون...بعد کم کم از تهران...و حالا...

چقد بالا پایین گذروندیم! چقد سر کوچیک ترین حق هامون با خانواده و جامعه و ادما جنگیدیم تا بیایم و برسیم اینجایی که هستیم!

اینجایی که تازه دارن بهش میگن زندگی!

و زندگی؟ اصن چیز خفنی هم نیست حالا!

 

کلی جون میکنی تا خودت رو ثابت کنی به آدم ها که بزارن روی پای خودت وایسی! بعد در حالی که هنوز داره زانوهات میلرزه از تلاشت برای وایسادن، بوم ... میخوری زمین!

خب تو برای یه بچه‌ی یک ساله‌ی کوچولو که داره اولین تلاش‌هاش رو میکنه همچین صحنه‌ای رو ببینی قطعا میخندی و تشویقش میکنی که پاشه و بازم ادامه بده!

ولی برای بچه‌ی بزرگی مثل من و تو، هیچ کسی اون بغل ننشسته که تشویقمون کنه، دست بزاره روی شونه‌هامون و بگه عیبی نداره پاشو ببینم! دوباره تلاش کن!

 

حتی نمیدونم بودن همچین آدمی برای بچه‌های بزرگی مثل من و تو چقد فایده داره!

شاید در حالی که زانومون زخم شده و عصبی هستیم، یکی همچین چیزی رو با خنده بهمون بگه یه دونه تو دهن اونم بزنیم که خفه شو بابا!

 

میدونی نکته انتظار از ادم ها هم هست! مثلا کسی از اون بچه‌ی کوچیک که تا حالا راه نرفته انتظاری هم نداره که الان بدوعه!

ولی از بچه های بزرگی مثل من و تو انتظار میره که خب تو سن n سالگی دیگه بلد باشیم تو اکثر زمینه‌ها بدوییم! حتی اگه نه اموزشی دیدیم و نه تمرینی کردیم! تازه دوی مارتن!

اگرم نتونیم که بدوعیم اولین نفری هم که بهش برمیخوره و ناراحت میشه خودمونیم...!

 

منم عین یه بچه‌ی بزرگ اومدم خونه زانومو جمع کردم تو شیکمم به قرضام فکر کردم و اتفاقاتی که افتاده...!

به این یک سالی که گذشته و بدهی که بالا اومده. چقدش تقصیر من بود؟ و چقدش به قول نگین زندگی؟

 

مشت‌های مالی گنده‌ای که به صورتم خورد رو چیدم کنار هم:

رفتن به فلوریدا در اولین قدم! و ندونستن اینکه باید چطوری خرج کنم! بلیط گرون و ...

کار نکردن گوشیم توی امریکا بخاطر کلاهی که توی ایران رو سرم گذاشته بودن و هیچ کاریش نمیتونستم بکنم.

سوختن لپتاپم بخاطر حواس پرتیم!

مجبور به پرداخت هزینه‌ی دوم برای بلیط هواپیما که یه نفر دیگه اشتباه کرده بود توی سفر به شیکاگو!

کنسل کردن پروازم به ایران و برنگشتن ۴۰۰ دلار از پول پرواز!

پول آب عجیب غریبی که برای خونمون داره هر ماه میاد و هیچ کسی هم نمیگه چرا!

خرید یه سری وسایل غیر ضروری همون اول کاری که اومدم امریکا به خاطر هیجانات و ذوق های احمقانه!(مثل اپل واچ، پیانو، تخت و میز صندلی که میتونستم دست دو بخرم و ....)

خراب شدن دوباره دندونم درحالی که قبل از اومدنم به امریکا، همه دندونامو تو ایران درست کرده بودم!

 

و حالا من اینجام و با چیزایی که گذشته و نمیتونم الان هیچ کاریش بکنم و مسئولیت تمامش روی همین شونه و همین زانوهاس!

بله من هم مثل تموم بچه‌های بزرگ دیگه زمین خوردم!

 

دو تا مسئله ای که هیچ وقت نتونستم درستشون کنم و همیشه برام چالشین همیناس! یکیش کنترل مالی یکیشم رابطه عاطفی درست داشتن!

همه آدم ها همینن؟ نمیدونم! برامم مهم نیست راستش! من از زمین خوردن خودم دارم درد میکشم! من هی پا میشم هی امیدمو جمع میکنم که قدم بردارم و هی میخورم زمین! و خب راستش خسته هم شدم.

دیدی میگن یه چیزایی رو باید تو یه سنی یاد بگیری اگه یاد نگیری بعدا یادگیریش خیلی سخت تر میشه؟؟

من حس میکنم سنی که شروع کردم واسه یادگرفتن و دیل کردن با این دو تا چالش خیلی دیر بود!! خیلی دیر!

همون سنی بود که از من انتظار میرفت که بدوعم!و خب میتونم بگم شاید ۸۰ درصدش واقعا تقصیر من نبود ولی مسئولیت ۱۰۰ درصدش با منه! و این سخت ترین قسمت واشکافی خوده! اینکه وایسی پای خرابه های خونه‌ت درحالی بمب بیرونی باعثش بوده!

 

و فکر میکنم توی این شرایط شاید قدم اول بخشیدن اون فرد یا سازمان بمب گزاره!

تو میتونی ببخشی اما فراموش نکنی! ببخشی و یاد بگیری که چطوری یه خونه بسازی که نه بمب خرابش کنه نه زلزله!

 

و این همون زندگی بود که من و تو کلی جنگیدیم تا خودمون رو پای خودمون مزش کنیم!

پس پاشو رفیق :) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۰۲ ، ۱۹:۲۴
پنگوئن

تو باس بودیم که زدم رو شونه اش و بهش گفتم میخوام بات حرف بزنم

گفت راحب چی؟

گفتم راجب خودم... گفت بگو و هندزفریشو از گوشش دراورد!

نگاش کردم و گفتم بلاخره تصمیم گرفتم که چیکار کنم! تصمیم گرفتم که میخوام یه خانواده درست کنم!

خندید!

منم خندیدم! گفتم جدی میگم!

همینجوری که سعی میکرد یکم جدیم بگیره و نخنده گفت خب

گفتم الان من یه مسئله ای دارم

گفت چی؟

گفتم راستش حوصله ادم جدید شناختن ندارم! وقتشم ندارم! خستم! آدمایی هم که تا حالا شناختمم که به هیچ جایی نرسیدن

خندید دوباره

 

حس کردم هر چقد توضیح میدم مسخره تر بنظر میرسم!

یه وقتایی یه حرفایی رو که بلند میزنی تازه میفهمی چقد احمقانه‌س!

 

با خودم فکر کردم دیدم تنها کاری که باید بکنم اینه که کاری نکنم :))

 

من انقد همیشه در صحنه عمل بودم که الان بلد نیستم بشینم و کاری نکنم!

و گاهی وقتا جواب بعضی سوالا سکوته! جواب بعضی خواسته ها صبره! جواب بعضی کارا هیچ کاری نکردنه

 

رسیدیم خونه و درحالی که داشتم پله ها رو میومدم بالا به این جلسم با ساناز فکر کردم! اینکه راجب این صحبت کردیم که میتونم به آدم ها بگم که چه چیزایی رو دوست ندارم ببینم یا بشنوم! حد و حدودم کجاس! و میتونم بگم نه!

میتونم به این فکر کنم که من رو چی خوشحال میکنه!

اینکه همش به طرف مقابل فکر نکنم!

اینکه این رفتار واسه آدمی با شخصیت من یعنی ساختن بمب! قطعا کانسیدر کردن شرایط و ادم ها مهمه! ولی من هم یکی از همون آدم هایم که باید کانسیدر بشم تو دیتیل ها :)

پس خوشحال از اینکه یه روزی رو گذروندم که کار احمقانه و هیجانی نکردم اومدم تو تختم تا این نوشته رو بنویسم و بگم شاید باید شروع کنم روز شماری اینکه چقدر مدت میتونم بدون کار هیجانی و احمقانه جلو برم!

 

ته روز بیام بنویسم به امروزم که نگاه میکنم، هیچ چیزی نیست که بگم اید یه جوری دیگه انجامش میدادم!

ای کاش ها و پشیمونی های کوچولو رو بنویسم

چون همین دیتیل هاست که بمب میسازه :)

 

امروز برای روز اول این چالش باید بگم واقعا کار هیجانی و احمقانه ای نکردم پس به سوی اینده ای روشن :)))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۰۲ ، ۰۷:۳۰
پنگوئن

روزای عجیبی رو میگذرونم

به خودم میام و میبینم سه چهار روزه اصن با خانواده حرف نزدم!

یا مثلا راه میرم تو کمس درحالی که سرمو انداختم پایین که باد به صورتم نخوره و یهو صدای مامانم میپیچه تو سرم! مبهم و عجیب انگار از توی غار داره صدام میزنه

بعد سرمو بالا میارم و دوباره تو واقعیتم! و با خودم فکر میکنم که چقد میگذره که با مامان هم خلوت نکردم! و انگار که یادم رفته و به شدت تو روزمرگیم غرقم!

یا یه وقتایی که با صبر و حوصله غذا درست میکنم و میخورم ... مزه‌ی غذای خونمون میاد زیر زبونم...مزه ی یه گذشته‌ی دور دور دور.....

داره میشه یک سال که من آمریکام :)

باورت میشه؟ یکسال!

انقدر همه چیز زندگیم عوض شده که وقتی برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم حس میکنم اون اصن یه آدم دیگه بوده نه من!

ولی دوباره اون تار موهای سفید رو تو آینه میبینم و میگم خودت بودی :) یادت نمیاد درداتو؟

۵مین ماه هم از رابطه اخرم گذشت!

رابطه ای که خیلی هم عمیق نبود برام!

و من هنوز نمیدونم که با خودم و این زندگی چند چندم!

اینکه میخوام چیکار کنم و مبینای ۵ سال دیگه کدومه؟

الان دارم وارد ۲۰۲۴ میشیم و ۵ سال دیگه یعنی ۲۰۲۹ احتمالا من پی اچ دیم به تازگی تموم شده مثلا!و در آستانه‌ی پایان ۳۰ سالگیم :)

دارم به ادم های ۳۰ ساله ور و برم نگاه میکنم که خیلیاشون هنوز یه دیت درست حسابی هم ندارن! یا چمیدونم تازه مهاجرت کردن یا درسشونو شروع کردن!

ولی... من ته دلم دارم میبینم که دوست دارم یه سیگنیفیکنت وان داشته باشم!

کسی که وقتی دارم جاب اپلای میکنم بهش فکر کنم!!

به این فکر کنم که خونمون رو چطوری و کجا داشته باشیم؟

دلیل داشته باشم واسه سیو پولام!

و از همه مهمتر یه شونه داشته باشم واسه تکیه کردن! و شونه باشم واسه تکیه شدن!

میدونم که دیگه چیزی اون بیرون واسه کشف کردن نیست! و همه آدم ها شبیه همن! و چیزی که در. نهایت باعث میشه من و تو کنار هم بمونیم نه پوله ، نه موفقیت، نه قیافه و ...

چیزی که دوستامو واسم نگه داشت همراه بودن بود! نزدیکی دل هامون بود!

کسایی موندن برام که خیلی خیلی نزدیک بودن! به لایه‌ی درونی! به اون مبینایی که هم خوبه هم بد! هم باهاشون دعوا کرده هم با بغل خفه شون کرده!

مبینایی که فوش داده ولی کنارشون مونده! مبینایی که هزار بار رفته و برگشته! هزار بار دور شده ولی هر بار دلش نزدیک تر شده!

کسایی که همه روی منو دیدن! روی بد و خوبمو و کنارم موندن الانم هستن بازم....بعد از تموم بالا پایینا و تغییراتی که داشتم!

نمیدونم شاید رسالت من پیدا کردن همین ادم باشه که میخوامش!

الان که داشتم مینوشتم صندلی شکست و افتادم زمین! شاید معنیش اینه که گه نخورم؟ :))))

 

یه وقتایی هست یه هدفی داری و به خاطرش قید یه سری چیزا رو میزنی...مثل همه کارایی که تا اینجا کردم..

احتمالا اگه هدفم اینه که تنها نمونم ۵ سال بعد باید قید یه سری از چیزا رو بزنم..!و بدونم دارم چیکار میکنم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۲ ، ۰۵:۵۲
پنگوئن

الان که دارم مینویسم ساعت ۵ صبحه! و از خواب بیدار شدم ولی خوشحالم :)

امروز بچه ها رو دعوت کرده بودم! نیکولو، شاولین، چاتورانگا، سپهر، مرتضی، بهروز و نگین! 

زرشک پلو پخته بودم و کشک بادمجون!

اولش خیلی استرس داشتم که  الان که دارم ادم ها رو با هم قاطی میکنم چی میشه

ولی همه چیز خیلی خوب تر از تصورم پیش رفت! اخر شب که ادم ها داشتن از خونمون میرفتن همه خوشحال بودن!

نیکولو شبیه یه بچه بود که برده بودنش شهربازی :))

شاولین داشت تازه کشف میکرد و یه علامت سوال خوشحال بود!

چاتو برعکس همیشه که تلاش میکرد کلی حرف بزنه تا همه رو بهم کانکت کنه و کلی زحمت بکشه با لبخندی رضایتمندانه اون گوشه نشسته بود و در سکوت خودش با دیدن ادما خوشحال بود! و البته از تک تک چیز ها عکس گرفت!

نگین احساس راحتی میکرد و میتونست حرف بزنه چیزی که خب برای نگین همیشه اتفاق نمیافته :)

سپهر تلاش میکرد بهشون یاد بده چطوری کشک بادمجونو با نون بخورن و برقصن :)

مرتضی پلیستیشن اورده بود و یه تایمی هممون رو مشغول کرد

بهروز هم خسته بود ولی بنظر میومد خوشحاله :))

 

البته همه از غذا خیلی راضی بودن و بار ها بهم اینو گفتن! و من انقد خوشحال بودم که تنها جوابم لبخند بود! :))

امروز یکی از اون روزایی بود که انتظار نداشتم بهم انقد خوش بگذره! 

 

و چیزی که منو بیشتر از همه ارضا میکنه دیدن خوشحالی اطرافیانمه! 

و باید بگم بعد از مدت ها اینکه تو جمع بودم ازم انرژی نگرفت و مجبور به تظاهر به چیزی نبودم! راستش این حس دیگه یادم رفته بود که ادم چطوری میتونه از جمعی انرژی بگیره اصن :))

 

اما این برای من توی امریکا یه شب ایده ال بود هم حرف های یه درجه عمیق زدیم اون اول، هم بازی کردیم، هم رقصیدیم، هم غذا خوردیم و هم کلی مسخره بازی دراوردیمو خندیدیم!

 

امیدوارم بازم بتونم از این شبا داشته باشم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۰۲ ، ۱۳:۴۹
پنگوئن

میدونی این نشونه ضعف نیست که دلت بخواد یک نفر مدام بهت توجه کنه یا چیزایی رو زیبا ببینه که هر کسی نمیبینه!

من سال ها درکیر این بودم که چی مهم تره! اینکه اول یکیو بشناسی یا نه؟

چجوری رابطه‌ات رو شروع کنی که اسیب نبینی!

چیزی که فهمیدم اینه که تنها چیزی که باعث میشه ادم کمتر در روابطش اسیب ببینه اینه که بدونه هر کسی برای چه دلیلی تو زندگیش وجود داره و خب مرز اون ادم کجاس!

دیگه فرقی نداره کی قراره کدوم بخش از زندگی تو رو ببینه! مهم اینه که تو بتونی کنترلش کنی!

 

چشماش ترکیبی از طوسی و آبیه! و اصولا هر وقت نیگام میکنه میخنده!

خجالت ریزشو میبینم!

و حریص بودنشو!

شیطنتشو!

پی اچ دی میخونه و ۳۰ سالشه! چیزی که اصلا معلوم نیست!

 

معلومه که قراره کدوم مرز ها براش باز باشه! و معلومه که کجاس!

 

بعد از مدت ها کلی کلی هیجان زده ام واسه تک تک اتفاقاتی که داره میافته! و این خیلی شیرینه!

و یه اعتماد بنفس عجیبی هم دارم!

:))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۰۲ ، ۰۰:۰۹
پنگوئن