پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

بهش میگم انگار که توی کارتون تام و جریم! و من همون گربه‌ام که قابلمه میخوره تو سرش و بوووم یهو ستاره دور سرش میچرخه!
بهم میگه دقیقا! گیج میزنی!

میگم وقتی حالم خوب نیست اینکارو میکنم!

میگه چقد از خودت دور شدی؟

میگم دیگه نمونم کدومش منم؟ کدومش واقعیه؟ کدومش الکی!

 

بهم میگه: مبینا، برگرد به خودت!
 

دلم میلرزه انگار که صدای مامانم باشه که اینو میگه!چند وقت بود که یکی اینجوری صدام نکرده بود! تلنگر طور! مبینا!

 

میگه هر کاری لازمه بکن برای خودت! به خودت فکر کن!

به. این فکر میکنم که راجب خودم چیا میدونم؟

اینکه یه درصدی از ADHD دارم!

اینکه یه دسته ای از کارام از همین اختلاله نشئت میگیره

اینکه اونقدی روی خودم کار کردم که مسؤلیت اکثر روزایی که حالم خوب نیست رو بپذیرم و بدونم که خودم اینکارا رو کردم!

اینکه تلاش میکنم! واسه رشد! واسه جلو رفتن! واسه بهتر شدن!

اینکه ...

 

_____________________________

 

از نوشتن خط های بالا چند روزی میگذره!

چند روزی که خیلی هم دوست داشتنی نبوده برام! چرا دوست داشتنی نبوده؟ چون حس میکنم از ترک خارج شدم!

راستش من همیشه آرزوم این بود که بیام آمریکا و یه زندگی هدفمند و درست داشته باشم!

الان اتفاقی که افتاده این نیست!

امروز خیلی اتفاقی به صفحه‌ی یاسمین مقبلی رسیدم! فضانوردی که احتمالا الان که مینویسم به زمین رسیده! همین چند ساعت درایو اونور تر از من تو فلوریدا!

وقتی داشتم صفحه‌اشو نگاه میکردم از خودم بدم اومد!داشتم فکر میکردم روزای من داره چطوری میگذره؟

اینکه صب پامیشم میرم دانشگاه چهار تا ادم میبینم یه سری تمرین و کلاس و روزمرگی بعدش هنگ اوت با ادم ها شبم مست و داغون برمیگردم خونه و تنها چیزی که میوام اینه که بخوابم!

از چیزی که میخواستم باشم کلی فاصله گرفتم! به قول ساناز زدم تو خاکی!

این سمستر بدجوری تو خاکی بودم!

دلم واسه روزایی که تو بهشتی تا شبای دیر میموندم دانشگاه و تلاش میکردم تنگ شده!‌اون موقع یه چیزی تو ذهنم بود اینکه برم و دور بشم از اون فضای سم تا بتونم خود واقعیمو نشون بدم!

بعد دور شدم از اون فضا عوضش اومدم اینجا واسه خودم یه فضای سم دیگه درست کردم و توش زندگی میکنم!

شاید دراما هام با خانواده رو نداشته باشم ولی دراما های دوستام جاشو گرفته!

به جای اون همه سیگار کشیدن شده مشروب و گل!

شاید دلیل این همه ناراحتی و گریه هامم همینه!‌دارم کارایی رو میکنم که روزی به خودم میگفتم هیچ وقت وارد بازیشون نمیشم!

 

یه کانفیدسی همیشه داشتم که من ادمی نیستم که به چیزی وابسته شم و این چیزی که تو سیستم بدنم ناخوداگاهه! وقتی میبینم دارم به یه چیزی وابسته میشم فرار میکنم! ولی....

هر چی دارم جلو تر میرم بیشتر میفهمم که نمیشه هیچ وقتی با اطمینان راجب چیزی نظر داد! وابسته شدن و معتاد شدن اینجوریه که به خودت میای میبینی وسط بازیشی... و دیگه چیز ها از کنترل خارج شده و دومینو ها ریخته!

 

یک هفته سختی رو گذروندم! هفته ای که مدام حالم بد بود و هی به در و دیوار میزدم که یکم بهتر شم و نمیشدم

الان برام اوضاع از اون تاری خارج شده!

بخوام با خودم رو راست باشم باید بگم من آدم این سبک زندگی نیستم! شاید بعد از مدتی بهم حال بده و اینا ولی نیستم!

خوشحال نیستم باهاش!

چیزی که من میخوام اصن این نیست! این فقط از من انرژی میگیره!

من بنده فهمیدنم!‌بنده رشدم! بنده پیشرفتم!

ببینم زندگیم ساکن شده و روتین همه روانم بهم میریزه! شروع میکنم به همه چی مشت زدن تا از اون روتین درش بیارم!

 

الان دارم فکر میکنم که چرا همیشه به جمع ها پناه میبرم؟ چون جمعی که تو ایران داشتم پر بود از حرفای عمیق و منی که با همون مشروب و سیگاره شروع میکردم به فکر کردن و سوخت موتورم رو تامین میکردم!

 

ولی اومدم اینجا نوع جمع ها اصن عوض شد! یه همچین فضایی رو توی اون سفر دو روزم به اتلانتا یکم حس کردم! برای همین یهو برام یه فلش بکی زده شد و ریختم بهم! که اصن من کی بودم؟ من چی میخواستم!

یا حتی نه یکم عقب تر! اون سفر دریاچه و جرقه حرفام با کیان و اون سراب شیرین!

 

همه اینا شبیه این بود که جلوم همون چیزی رو بزارن که میخوام و اونقد واقعی باشه که از خوشی سر مستم کنه و وقتی میرم جلو تا بهش دست بزنم میبینم شت! پلاستیکیه!

یا عین اون پسره که میگف واگعی یا کیکه؟ :)))

کیک بود! یه کیک شیرین!

 

حالا سوال اینه که من اینجام و همه اون روزا و حس ها رو هم پشت سر گذاشتم! الان چی؟ الان میخوام چیکار کنم؟الان برنامم چیه؟

 

صدای آرش میپیچه تو سرم که بهم میگفت هر وقت اینجوری گیج زدی به این فکر کن برای چی این همه مایل مهاجرت کردی بیای اینجا؟ این همون زندگی‌ایه که میخواستی؟

 

- نه راستش!

من اگه میخواستم اینجوری مست کنم و به بطالت بگذرونم همین کارو میتونستم راحت تر تو ایران بکنم!

پس چی میخوای؟

 

میدونی چه جوری آروم تری و حس بهتری به خودت داری؟

الان میدونی حست به خودت چیه اصن؟ کاری به ادمای دیگه هم ندارم! تو تکلیفت با خودت هم مشخص نیست!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۰۲ ، ۲۱:۱۲
پنگوئن

بهم میگفت اگه رو فوتون بشینیم با سرعت نور بریم چی میبینیم به نظرت؟

هم قبل هم بعد رو!

بهش گفتم پس برای همین به خدا میگن نور؟

خندید!

ـــــــــــ

 

بهم پیام داده بود که استرس دارم واسه سفارت و. دانشگاه و اینا! بنظرت فلان کار رو بکنم؟

با لبخند تکست میدادم که انقد الکی جلز و ولز نکن واقعا چیزی که باید اتفاق میافته!

 

به خودم نگاه میکنم پشمام میریزه! فک کن به یه جایی رسیدم که زور بیخودی واسه چیزی نمیزنم و میبینم واقعا که هر چیزی باید اتفاق میافته و خیلی چیزا کنترلش از دست ماها خارجه! و جوابم به همش یه لبخنده! نه هیچ حرصی نه هیچ افرتی!

ــــــــــــ

 

پا میشیم میریم رایزینگ سایلو و انگار که از ماتریکس خارج شده باشیم! اطرافمون پر از ادم سن بالاس که روی موهاشون گرد پیری نشسته!

 

یکم بعد یه استاد شیمی میاد کنارمون میشینه! استاده چند دقیقه پیشش داشت گیتار الکتریک میزد! از ما میپرسه که اینجا چیکار میکنیم؟!

و ما میگیم که اینجا درس میخونیم و اینا!

میگه ۷ ساله که تو بلکسبرگه و ۴ سال اول خیلی اذیت بوده ولی در نهایت جمع خودش رو پیدا کرده و الان اینجا رو دوست داره!

میگه راز زندگی تو بلکسبرگ اینه که بری و با ادمای رندوم شروع کنی به حرف زدن و بعد میبینی که کلی ادمای خوب پیدا کردی :)

 

 

یکیشون که خیلی بامزه میرقصه و بدنش رو تکون میده میاد نزدیک و با ما حرف میزنه!

از فلسطین میگه... از جنگ جهانی!

از انگشتراش که هر کدوم یاد یک نفره! که انگار روی دستش تموم عزیزهای رفته‌ی زندگیش رو با خودش داره!

بعد عکسای شوهر مرده‌اش رو تک به تک از توی کیف پولش در میاره و نشون میده! با ذوق با عشق با غم!

من پر میشم از احساس و اشک!

با خودم میگم عشق اینه! داشتن کسی که بعد از سال ها از رفتنش هم به عکساش نگاه کنی و بگی ما خیلی خوش شانس بودیم که همو پیدا کردیم!

 

بعد از رفتن پیرزن، اقاعه با سگ بزرگ سیاهش میاد کنارم و در گوشم میگه به بلکسبرگ خوش اومدی!! میخندم!

میگه فیلیس یه دانشگاهه واسه خودش!‌ ۱۰۰۰ سال عمر میکنه ولی هر ۴ شنبه اینجا میرقصه! و تجربه هاش از هممون بیشتره!

 

از رایزینگ سایلو میزنیم بیرون و من به این فکر میکنم انقد همشون مست بودن که شاید فردا یادشون نیاد که اصن ۴ تا جوون از یه ماتریکس دیگه پیششون بودن! ولی چقد به من چیزای عجیبی نشون دادن!

نشون دادن که زمان چیکارا میکنه....

و در نهایت فرقی نداره که عشق رو پیدا کرده باشی یا نه... ولی تنهایی! و با رفتن اون ادم اون تنهایی رو به وضوح میبینی!

پس قایق تک نفره ت رو به ادم های دیگه نزدیک میکنی و با هم پارو میزنین عین فیلیس!

 

ـــــــــــــــــــــ

 

بازم به عشق فکر میکنم و مفهوم عجیب زندگی...

یک هفته ای که با اون سراب عشق بود انقدر حالم رو خوب کرده بود که دارم فکر میکنم اگه یه سراب طولانی تر تو زندگیم داشته باشم چقد کیفیت زندگیم عوض میشه!!

دوباره لبخند میزنم و میگم هر چیزی که باید اتفاق میافته!!!

ـــــــــــــــــــ

 

و حس میکنم از مرگ برگشته باشم! انگار دنیا یه رنگ دیگه‌س! و تکلیفم با ادم ها معلوم تره!

شاید اومدن و رفتن سریع تو توی زندگیم باعث شد یه جور دیگه به همه چی نگاه کنم و انگار چشمام شسته شده باشه!

شاید مسئله هیچ وقت منو تو نبودیم!

مسئله اون حس و تریپی بود که با هم تجربه کردیم که باعث شد یه چراغایی توی مسیر جفتمون روشن شه که از قضا راهمون رو هم جدا کرد ولی خب بنظر اون چیزی که باید اتفاق افتاد و من الان توی اروم ترین حالت خودمم!

پس میگم ممنون!!
 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۰۲ ، ۲۰:۴۹
پنگوئن

زندگی از اون چیزی که فکر میکردم هم جالب تره!

تابستون یه گوشه ای با نگین نشسته بودیم که نگین بهم پادکست رواق رو معرفی کرد!

قسمت های اول این پادکست راجب مرگ و آزادی بود!

مفاهیمی که دقیقا اون تایم درگیرش بودم! پذیرش مرگ و دیدن یه مرگ از نزدیک و دیدن جسد و کنار نیومدن با اون حس خفگی و ترس از مردن.... همش جلو چشمم بود و تازه!

و آزادی... حسی که بعد از اومدنم به آمریکا مفهومشو تازه حس کرده بودم! من به هیچی وصل نبودم! نه نظر دیگران برام دیگه خط قرمزی تعیین میکرد نه خانواده! از ۷ دولت آزاد بودم! من هیچ محدودیتی نداشتم برای هیچ انتخابی! برای اینکه مبینا رو تو چه قالبی جا بدم!

موضوع بعدی که یادم میاد رواق راجبش حرف زد مسئولیت بود! دقیقا زمانی که داشتم سختی های این انتخاب هام رو میدیدم...و باید میپذیرفتم مسئولیتش رو! که این ها رو همه رو خودم انتخاب کردم و خودم هم باید پای لرزش بشینم!

همون موقع ها بود که خبر سرطان ناهید اومده بود و من دستم از همه جا کوتاه بود و مسئولیت انتخاب اومدنم به این قاره رو باید میپذیرفتم!

نمیدونم کجای رواق بودم که منو برد و وصل کرد به بچگیم! و پذیرفتن اتفاقی که توی کودکی زندگیم رو وارد وادی دیگه کرده بود!

و اون مرور ۲۵ سال مبینا و کز کردن گوشه اتاق!

 

و بعد...

رسیدیم به تنهایی! تنهایی اگزیستانسیال و عشق! چیزی که همیشه و همیشه برای من سوال بود!

همین بازه بود که یه آدمی وارد زندگیم شد! همونطور که تو پست قبلمم پیداس... و من فکر میکردم چیزی رو پیدا کردم که یه مدت خیلی زیادی دنبالش بودم!

مثل سراب بود رسیدم نزدیک تر و پرید!

 

و بعد دوباره رفتم سراغ رواق!

اول باید بپذیریم که تنهاییم!

 که راه مقابله با این درد تنهایی ارتباط با ادم هاییه که با ما درد مشترک دارن

داشت راجب عشق حرف میزد که نقطه ی پیدایش عشق یه وجه مشترکه! و اون وجه مشترک تنهایی اگزیستانسیاله

بعد نظریه سه تا آدم رو مرور کرد! 

 

مارتین بوبر نظریه اش این بود که دو نوع رابطه بین آدم ها وجود داره!

یکی من و آن

یکی من و تو!

وقتی میگیم من و آن داریم توی طرف دوممون دنبال چیزی که میخوایم میگردیم و اون رو شبیه یه ماشین میبینیم که نیازامون رو برطرف میکنه! و اکثر ارتباطاتمون با ادم ها در این نوع رابطه خلاصه میشه! 

ولی وقتی میگیم من و تو داریم خودمون رو از زاویه دید اون <تو> نگاه میکنیم!

(عشق عاری از نیاز!)

 

نظریه نفر دوم، ابراهام مازلو،  این بود که عشق دو تا کانسپت داره کانسپت هستی مدار و کانسپت کاستی مدار!
بنظر من این هم داشت همون توصیف رو میکرد با کلمات دیگه! 

هستی مدار این طوریه که تو طرف رو میخوای برای اینکه دوستش داشته باشی! نه برای اینکه دوستت داشته باشه! و همین دوست داشتنش بهت اون چیزی که میخوای رو میده!

ولی کاستی مدار اینطوریه که تو هر چی شروع میکنی به دوست داشتن طرف انگار داره از ظرف احساساتت کم میشه و اگه طرف این دوست داشتن رو به تو بازتاب نکنه تو یه جایی از ماجرا خالی میشی!

(شرط حضور در رابطه‌ی عشق عاری از نیاز اینه که در صاحت خودشکوفایی قدم گذاشته باشیم)

 

 

نظریه سوم! ایریش فرم

ترس تنهایی بزرگترین ترسه بشر! مهم ترین وظیفه روان شناختی هر کس غلبه بر اضطراب تنهاییه!

سه روش عمده در طول تاریخ وجود داره که انسان استفاده میکرده تا بر این اضطراب غلبه کنه:

آفرینش : حس غنایی که از قدرت خلق کردن به دست میاد و آدم میتونه ساعت ها در تنهایی ساز بزنه یا نقاشی بکشه یا .... به طور کلی خلق کنه

سر مستی :روشی که فرد من بودنش رو کنار میزاره.

پیوست : پیوستن به یه مجموعه و باز تعریف خودش در یک کل و انکار تنهایی!

 پس بهترین راه میشه عشق عاری از نیاز عین همون دو تا نظریه قبلی!

(من خورشیدم باید بتابم!)

(عشق منفعل و عشق فعال!! مثل بازی کن تیم فوتبالی که روی نیمکته! و بازی نمیکنه! تو تیم هست ولی فوتبال نیست! فوتبال ینی جنگیدن تو اون مستطیل سبزه!)

و معجزه‌ی عشق همینجاست...

عشق مثل لباس گرم میمونه! میشه باهاش با سرمای زمستون کنار اومد ولی نمیشه باهاش برفا رو اب کرد!

 

نکته اینه که من اون آدم رو انتخاب نکرده بودم! من پریده بودم توی سراب!!

یگانگی در عین فردیت! جوابیه که فرم به عشق داده!

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۰۲ ، ۲۱:۳۹
پنگوئن

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم میچرخم دنبال اون ماسماسکم که باهاش تو رو میبینم :)

و وقتی اسمت رو هر روز صبح میبینم چند دقیقه قبل از اینکه بیدار بشم روزم ساخته میشه و نیشم باز میشه!

چند بار چشمامو میمالم تا مطمئن بشم که خواب نیستم! پیامتو باز میکنم و قند تو دلم اب میشه! تو اونجایی تا بهم صبح بخیر بگی!
اون قند آب شده تو دلم میپیچه تو رگام!‌بدنمو شیرین میکنه :)

فرقی نداره چه ساعتی از روزه یا کجام! دارم بهت فکر میکنم! و وقتایی که بهم فکر میکنی یهو اون قند خونه میره بالا و یه پمپاژ شدید خون میپیچه تو رگام! لپام گل می‌افته و لبخند میزنم!

این روزا من و تو جفتمون راه میریم و لبخند میزنیم! و احتمالا ادم های مهربون تری شدیم اینجوری که فیدبک میگیریم

راستش به خیلی از آدم ها نگفتم که سر و کله تو توی زندگیم پیدا شده! ولی به خیلی از ادمای دور و برم و مهم زندگیم گفتم که تو رو پیدا کردم!

از یه سفر اتفاقی! از حرفایی که ناخوداگاه شروع کردم به گفتنشون!

تو رو وسط دغدغه هام پیدا کردم!

و فکرشم نمیکردم تو اونی باشی که اینجوری منو کامل میکنه! و حتی یه چیزایی داری که نمیدونستم من اونا رو دوست دارم!

ولی الان بنظرم همه چیزایی که قبل از تو دوست داشتم یه سوتفاهم بوده!

انگار اصن هیچ وقت تا الان کسیو دوست نداشتم! انقدری که دوست داشتن تو برام متفاوته!

 

انقدی که اعتماد دارم بهت...به حرفات به بودنت...به لبخندت...

هر شب اخرین چیزی که قبل از خواب میبینم بوس هاته! در حالی که کیلومتر ها ازم دوری!

و کی فکرش رو میکرد که من با همچین رابطه ای که از راه دوره کنار بیام؟ تازه حتی حس کنم اصن درست ترین نوعش هم هست چیزی که بینمونه!

 

شنیدن حرفات وقتی سعی میکنی فکرات رو توضیح بدی و داری کلمه ها رو کنار هم میچینی خیلی دلنشینه! انگار که میدونم کلمه بعدیت چیه! میدونم چی میخوای بگی! و میفهمم بدون اینکه نیازی به تلاش خاصی باشه!

و حتی وقتی تو سکوت میکنی بعد از حرفات و منتظر کامنت منی من بازم سکوت میکنم انگار که اصلا تا الان این من بودم که داشتم حرف میزدم

و لبخند میزنم و تمام جوابی که دارم اینه که میفهمم!

 

نمیدونم خودت میدونی چقد صورتت روشنه؟ روشن به این معنی که واضحه چیزی بیشتر از چیزی که دیگران دارن میبینن رو من میبنم! عمیق ترش! میدونی چی میگم؟و این نور و روشنیت دلمو گرم میکنه!

سردی دستامو میگیره...بهم امید میده و سر زندگی...

 

 

تو تمام اون چیزی بودی که من میخواستم...

 

خوش اومدی به قلب من...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۰۲ ، ۱۸:۳۵
پنگوئن

اومدم بنویسم که دیدم یه ستاره اون بالا هست! دیدم عه شاهین هم پست نوشته!

رفتم پستشو خوندم در حالی که لبخند میزدم داشتم فک میکردم چقد بزرگ شدیم پسر!

انگار همین دیروز بود که داشت باهام دو ساعت حرف میزد که یه بار دیگه تافل بدم و خودمو جمع کنم...

الان..من اینجام! فاصله‌ی چند ساعتی از یه ستاره ای که گاهی اون بالای مدیریت بلاگ میاد و من میرم میخونمش :))

 

دو سه تا آدم هستن برام که یه وایب شبیه به هم میدن! و خب اولیش شاهینه! دومیش امیررضاس! و سومیش آرش!

اینا اینطورین که هستن ولی نیستن! و خب در هر برخوردم بااشون یه چیزی شبیه یه تلنگرن و یه چیزی تو زندگیمو تکون میدن!

و راستش من فهمیدم که هیچ کدومشونو نمیتونم هر روز ببینم و هر روز داشته باشمون! ولی از اون مدلیان که همیشه هستن! و یه طور عجیبی اعتماد دارم بهشون! میدونی چی میگم؟

 

و خب اره! ما بزرگ شدیم! هممون! دغدغه هامون پله ها عوض شده!

مثلا دیشب با امیررضا راجب این حرف میزدیم که بیشتر شبیه کارمندیم یا دانشجوی دکتری؟

داشتیم فک میکردیم که آیا باید اوت لیر بود یا نه؟

 

یا قرارامون چقد عوض شده :))‌

 

مثلا در اخرین صحبتم با آرش داشت از پیشرفتش در قولی که به خودش برای داشتن یه تغییر کوچیکی که تو زندگیش  صحبت میکرد!

 

یا شاهین که از کاراش و دغدغه های جدیدش میگفت!

 

و من؟

من وقتی به پارسال این موقع ها نگاه میکنم یا گاهی وقتا راجب ۳ ۴ سال پیش حرف میزنیم پشمام میریزه!

چقد امسال چیز میز یاد گرفتم!

باورت میشه دارم به خودم اهمیت میدم؟ یا دارم به خودم حق میدم ناراحت بشم؟ یا اینکه میتونم یه ساعت به حرفای یکی گوش کنم و بگم نه!

باورت میشه؟

باروت میشه روزا یه ساعتایی رو باید برای خودم باشم و الا قاطی میکنم؟

چقد مهاجرت منو عوض کرد!

چقد بهم یاد داد که مصمم باشم! بتونم رو حرفم باشم! بتونم بگم من اینم! با تمام بالا پایینایی که دارم! و بتونم اهمیت ندم به خیلی چیزا!

و شاید این بهترین پیشرفتی بود که کردم!!

 

 

از چیرای جدید اینو بگم که دارم میرم کلاس بوکس :) 

و خب پیانوم اومده گوشه اتاقم و با یه هدفون میشینم تلاشمو میکنم انگشتامو درست روی کیبورد بشونم!

پلن میریزم واسه سفرای زیاد و فهمیدم که این روزا قرار نیست برگرده و سفر و دیدن و گشتن چیزیه که لازمه این روزای زندگیمه! زندگ تفریحی برای روزای پی اچ دی :)

ریسرچ و کلاسا و همه چیزایی که بهم شوق یاد گرفتن میده و منو زنده نگه میداره!

 

به قولی تازه داره اب میره زیر پوستمو :))

 

خوشحالم :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۵۱
پنگوئن

امیررضا برام یه پادکستی فرستاده بود که دو تا قسمت داشت و هر قسمتش ۲ ساعت! و موضوع بحث این بود قدرت عادت ها!

چند تا عادت میتونی از خودت بگی؟

-من عادت دارم وثتی با تلفن حرف میزنم راه برم.

-من عادت دارم وقتی سرکلاس به درس گوش میکنم نوت بردارم.

- من عادت دارم وقتی دارم تمرکز میکنم به یه چیزی گوش کنم همزمان باهاش یه کار دیگه کنم مثل راه رفتن یا خط خطی کردن!

-من عادت دارم صبح ها صبحونه بخورم!

-عادت دارم صبح ها قبل از ۹ از خواب پاشم!

- من عادت دارم شب ها قبل از خواب مسواک بزنم و دسشویی برم و حدود ۱۲ بخوابم!

- من عادت دارم با غذای بیرون نوشابه بخورم!

- من عادت دارم با وعده های غذاییم بشینم و فیلم ببینم!

- ...

 

میگفت آدم های موفق آدم های اونقد با اراده ای هم نیستن! آدم هایین که عادت های خوبی دارن!

میگفت برای اینکه یه عادتی رو شروع کنی باید بیرون رو بسازی ... عادتت رو به یه واقعه بیرونی گره بزنی! همین کاری که خیلی از ادیان رسوماتشون رو به زمان طلوع و غروب افتاب یا روز خاصی یا ساعت خاصی در روز مختص میکنن!

میگفت هر جا داری زور میزنی بدون داری یه چیزیو اشتباه میری!!

میگفت توی هر عادتی عقب نشینی و زمین خوردن وجود داره! ولی مسئله اینه که چطوری مدیریتش میکنی!
بحث این نیست که چقدر قوی تر شدی بحث اینه چقد انتی فرجایل تر شدی؟ میدونی فرقش چیه؟

انتی فرجایل ینی عیبی نداره خراب بشه ولی دوباره از اون نقطه ضربه نخواهی خورد!!

ولی هر چیز محکم و قوی‌ای احتمال اینو داره که از پا در بیاد!

میگفت شاید بخوای مثلا سیگار رو از زندگیت حذف کنی... میتونی برای شروع روزی ده دیقه کتاب بخونی! شاید تو ظاهر هیچ ارتباطی با هم نداشته باشن! ولی نکته اینه که داشتن مجموعه ای از عادت های خوب سبک زندگیت رو تغییر میده و در نهایت تو برای اینکه به اون خورده ریزه ها عادت کردی کنترل زندگی رو دستت میگیری و راحت تر به چیز ها نه میگی!

میگفت افتادن تو دام یه هوس شبیه یه سرسره اس! وقتی اولشه و اون بالایی راحت تر میتونی استاپ کنی! ولی اگه سر خوردی و افتادی دیگه رفتی و نمیشه جلوشو به این راحتی گرف! پس حواست باشه اون تمتیشن ها کجاست و قبل از اینکه سرسره هوس شروع شه جلوشو بگیر!

میگفت یه سیاستی هست که بازاریابا دارن برای اینکه یه چیزی رو بهت بفروشن با شیب کم شروع میکنن! مثلا اول خودشو طرف معرفی میکنه! پات رو میزاره لای در! و تو نمیتونی دیگه نه بگی! شیب کم! نتونستن نه گفتن! چقد که من درگیر این شدم بارها و بارها!
یه سیاست دیگه هم اینه که اول ازت یه چیز بزرگ غیر منطقی بخوان! و خب تو میگی نه! ولی چیز بعدی کوچیک تر رو از تو میخوان و خب تو به این یکی حتما میگی باشه!

 

نکته اینه تو و عادت هات یه من انتی فرجایل رو تشکیل دادی یا نه؟

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۲ ، ۰۵:۲۶
پنگوئن

این پارت از زندگی من برمیگرده به وقتی که خوداگاه و از صمیم قلبم به "تنهایی" لبخند میزنم و خوش آمد میگم!

 

-بهش پیام دادم گفتم ببین من میدونم راحب همه چی حرف زدیم ولی مطمئنی که نمیخوای با من باشی؟

گفت اره مطمئنم!

 

- باهاش اتمام حجت کردم و همه حرفامو زدم ولی به جای اینکه کنارم وایسه گفت من که میرم تو میمونی و این ادمایی که داری همه رو از دست میدی!

 

من هم لبخند زدم!به ادمای نصفه و نیمه زندگیم! اونایی که گاهی هستن گاهی نه! و بعد پاشدم قرتی پرتی کردم و زدم بیرون!

اره الان استانه تحملم شاید پایینه! شاید نازک نارنجی و ناراحت بنظر برسم!

ولی بنظرم بهترین زمانیه که تو زندگیم داشتم!

آزاد و رها به معنای واقعی کلمه! بدون اینکه نیاز باشه خودمو برای کسی توضیح بدم...

بدون اینکه اجازه بدم کسی تو تصمیماتم دخالت یا نقشی داشته باشه جلو میرم!

 

من همیشه حضور هر چیز اضافه ای اذیتم میکرد! الانم همینم!

دور مینداز هر چیز اضافه اذیت کننده ایو :)

 

بنظرم من و تو حقمونه که بدونیم ما بدون هیچ مذکری هم کاملیم! چیزی که از همه دخترها میبینم اینه که بعد از اینکه یه رابطه ای خراب میشه یا هر چی، دخترا اینطورین که انگار چیزی کم داشتن که ترک شدن یا الان چیزی کم دارن و کامل نیستن و نمیتونن خودشون زندگیشونو جلو ببرن!

ولی واقعیت واقعا یک چیز دیگه‌س 

من و تو برای اینکه اون چیزی که میخوایم بشیم به هیچ کسی جز خودمون احتیاج نداریم!

 

 

امروز که با محسن از ایران حرف میزدم فهمیدم چقد دورم از اون فضا! ولی هنوزم خبرای ناراحت کننده‌ش به گوشم میرسه و دلم رو خراش میده! ولی مثل قبل برام مهم نیست! مهم نیست کی چی فکری میکنه! کی چی میگه! کی چیکار میکنه!

و این جز بهترین اتفاقاتیه که برام افتاده!

 

این هفته دو تا دیت داشتم که کنسل کردمو نرفتم :)) و کلی ادم دیگه که جوابشونم ندادم!

و حتی به خودم احترام گذاشتم و تولد سپهر رو نرفتم!

ابن "نه" گفتن ها برای من. یه مسیری بود که توش دهنم سرویس شد تا یادگرفتم!

تا فهمیدم باید روی خودم تمرکز کنم!

 

 

تا فهمیدم اگه تنهام انتخابم بوده که یه رابطه مسخره نداشته باشم! و چیزی که من دنبالشم یه رابطه ای با احساسات متقابله! نه اینکه یه رابطه که صرفا خوش بگذره یا یه رابطه که فلان!

اون بیرون هزاران نفر هستن که حتی ازدواج کردن و خوشحال نیستن! رابطه اشونو دوست ندارن!

من انتخابم این نیست!

من نمیتونم تو رابطه ای باشم که به طور مساوی دوست داشته نشم یا دوست نداشته باشم!

من دنبال اون حس و درک متقابلم و بنظرم این موضوع ارزششو داره!

و تنهایی می‌ارزه با بودن تو هر رابطه نا سالم دیگه ای! و اینا بخاطر بدی من یا ادم دیگه نیست! بخاطر اینه که نشده....هنوز همچین مشخصه ای پیدا نشده برای من!

و الا من ادم موندنم! ادم ساختنم! فقط هنوز شخصش پیدا نشده :)

 

پس تصمیم میگیرم از این تلاش مضبوحانه هم دست بکشم :) بشینم یه گوشه و بسپارمش دست زندگی...چون این چیزی نیست که بسازی! اون چیزیه که باید پیدا بشه :)

 

و زمان! قشنگ ترین مفهوم جهانه! قشنگ ترین چیزی که بشر اختراع کرده! زمان همون چیزیه که ارومت میکنه دردت رو میبره یه جای درست میزاره.... ادم ها رو جای درستشون مینشونه!و بهت یاد میده!

 

و من خوشحالم از همه دردایی که دارم :)

درد لذت بخشه سراسر این زندگی 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۲ ، ۰۰:۵۷
پنگوئن

ما نون و نمک هم رو خورده بودیم

نمیدونم چقد به این جمله ادما هنوز وفادارن! ولی من اگه با یکی رو یه سفره نشسته باشم واقعا باهاش اینکارا رو نمیکنم!

لامصبا چطوری میتونین :)) چطوری میتونین انقد محکم بزنین و بعد راست راست بچرخین!

از همتون متنفرم! از خودم بیشتر از شماها! که بهتون اعتماد کردم...که تو خونه‌م راهتون دادم! که رو یه سفره باهاتون نشستم!

ازتون متنفرم.....

از تک تک ایرانیای این شهر لعنتی متنفرم!حالم از تک تک اکیپاتون بهم میخوره! از تک تک حرفاتون! از اینکه همتون فقط به خودتون حق میدین و میرینین به همه ادما!

از اینکه همتون خاله زنکین!

جالب اینه! زبون منو توی گاو یکیه!

حالا کافیه همین من بمیرم! یهو میشم عزیز دو عالم :))

دوست دارم گوشیمو بردارم به همشون زنگ بزنم و تا جایی که میتونم فحش بدم و بعد قطع کنم!ولی نمیتونم!لعنت به من که نمیتونم

موند تو چشمام زل زد گفت من که میرم تو میمونی و همه رو داری از دست میدی

من با لبخند گوشه لبم اینطوری بودم که نیست که حالا اینا رو داشتم انگار!! انگار که چیکار کردن برام!

خدا لعنت کنه دوستی های خاله خرسه رو!

و من اینجوری بودم که اقا من ادم بده ولی اون چرا اینکارو کرد؟ نگام کرد گف الان بحث کاریه که تو کردی :)))

کاش میتونستم این عصبانیتمو یه جوری خالی کنم فقط!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۲ ، ۰۶:۱۶
پنگوئن

یه موقع هایی هست که حالِ هیچی نی
مِثِ من هر روز به ساقیا رسید میدی
دیگه نه جایی با اکیپ میری
نه دیگه با کسی تیم میشی، نیس چیزی
بتونه ذوق بندازه تووت
هر جا میری دَووم میاری یه ماه به زور
زندگی بدونِ احساس خوب
تکرارِ شب ، تکرارِ روز
میکِشی توو از گُل های سبز و هِی
چِشِت دنبالِ شبِ ، دوباره مست کنه
دکترام بهت میگن خوراکت الکلِ
لش و لِه ، روو تخت اُوِر
میری اَ خونه بیرون یه غمی توو مَردمِ
به هیچ دردی نمیخوری بدت میاد از خودت
کسی ندونه میگه این آدم خُله
میرقصه جلو آینه سیاه مست و لِه
می‌خورم به قصدِ خودکشی مُدام
هفت هشت ساعت کُمام، بعد میگم کجام
رد شدم از ظرفیت مجاز
اَ تنها کسی که نترسیدم خداست
هر نیم ساعت حالم یه جور
می‌خوابم یه جور، بیدارم یه جور
انقد میخورم وایسم به زور
اینا بمونن و مُخای آکبندشون
یه موقع هایی هست که دیگه خسته میشه روحم
سمتِ چپِ سینم یه چیزی شکسته توو من
بپرسین حالمو بازم دروغ که خوبم
ولی بی رَمَق تر از همیشه توو کما ام روو تخت
بخیه خورده زانو هام به زمینِ سرد ببین
چی به روزم آوردن که راضی ام به همین که هست
هر روز آینه میبینتم رنگش میشه پریده تر
یه موقع هایی هست که شاید بشی شبیهِ من
شاید بشی شبیه من گاهی
سختیشو بدی اَ ریه ات پایین
منو همین وضعیت *
به مواد می ارزید سگِ بد حالی
میزنه مهتابی ، توو تاریکی ، توو فکرِ
این که این تنهایی جایِ کی توشه ؟
من و تو و چشایِ باز و نگاه ِ بیهوشت
لبم از دور چشاتو میبوسه
هنوزم همه چی توو همِ توو اتاقم
هنوزم ته میکشم حس میکنم تورو دارم
به زمین و زمان میکشم فحشِ مادر
توو مستی هم حتی نذاشتم جایِ تو بخوابن
اَ کُلِ هیکلم خوبه فقط حالِ وجدانم
زنده موندم توو مسیرِ لاک پشت وارم
اَ چشمِ خودم هزار بار افتادمُ
ایرانم هنوز با این که پاسپورت دارم
یه موقع هایی کجم و کوله
پوستِ گردنم نَسَخِ نفسِ توِ
من همون که حرف زد اَ دهنِ خودش
تو همون که توو بغلا بغلی شده
تا اینجاش رفت ، خب باقیشم می‌ره
ما که سِر شدیم بعد از این حالا هرچیِ
تا الان که هر جا راه داره رفتیمش
ولی خب یه موقع هایی مُخِت درگیرِ
یه موقع هایی هست که دیگه خسته میشه روحم
سمتِ چپِ سینم یه چیزی شکسته توو من
بپرسین حالمو بازم دروغ که خوبم
ولی بی رَمَق تر از همیشه توو کما ام روو تخت
بخیه خورده زانو هام به زمینِ سرد ببین
چی به روزم آوردن که راضی ام به همین که هست
هر روز آینه میبینتم رنگش میشه پریده تر
یه موقع هایی هست که شاید بشی شبیهِ من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۲ ، ۰۶:۰۴
پنگوئن

دیدم نمیتونم که هم با کسی راجبش حرف نزنم هم ننویسم...

یه داستانی از اول این ماه شروع شد که باعث شد روزهای زیادی رو درگیرش باشم!

من سعی کردم دوست پیدا کنم توی تابستون...پس با چند نفری دوست شدم...ولی دوستای قبلیم با دوستای جدیدم مشکل داشتن! یعنی خب تو یه کتگوری جا نمیشدن! منم اوکی بودم!

ماجرا از اون جایی شروع میشه که این خوش نیومدنه تبدیل میشه به تیکه انداختن...

تیکه انداختن دسته ای به دسته ای دیگه! اون وسط حسی که به من دست میده حس جالبی نیست قاعدتا! چون دو تا دسته دوستامن!

این تیکه ها راجب اعتقادات یه دسته‌س! که خب چیز قشنگی نیست! من جواب میدم! ولی خب در واقع جوابمم چیز جالبی نمیشه!

یه روزی سر شوخی و خنده دهن بی صاحابمو باز میکنم و میگم که چی شنیدم!

و این حرف حلقه رو کامل میچرخه و نمیدونم چطوری به گوش بهروز میرسه که بدون اینکه از من چیزی بشنوه منو بلاک میکنه!

اولش سفر بودم! گفتم مهم نیست!

بعد که برگشتم رفتار نگین رو دیدم که سرد تر شده بود! در حالی که میگفت نشده! ولی من حسش میکردم!

و امروز...

امروز سپهر ماشین جدیدش رو اورده بود تا ما رو ببره کروگر....ینی اونا رو ببره کروگر و نگین گفت اگه میخوای تو هم بیا...اولش دو دل بودم که برم یا نه.... ولی نمیدونم چرا رفتم

که ای کاش نرفته بودم...

اونقد جمع سرد بود که هیج کی حرف نمیزد...بعدشم که از بقیه جدا شدم...اون سه تا خریدای خودشونو کردن مم جدا خرید کردم و یک ساعت دم چک اوت منتظر بودم...شبیه یه ادم اینویزیبل بودم!

شاید ادم بپرسه خب مگه مجبوری؟

نمیدونم! اخه نمیفهمم چطوری ادما همه چیز رو یادشون میره! اوکی من یه اشتباهی کردم که دهنمو وا کردم! ولی د اخه لامصب خودت واقعا اون حرفا رو زده بودی! اگه من اشتباهم دهن لقیه تو اشتباهت قضاوت ادمیه که نمیشناسی!

و بعد من دارم بیشتر از هر کس دیگه ای این وسط جر میخورم!

دودسته ادم رو که از دست دادم...

ادم بده‌ی داستان هم که من شدم!

 

تو کروگر در حالی که به چرخ خرید تکیه داده بودم سعی میکردم فقط بغضمو قورت بدم و گریه نکنم!

احساس ترد شدگی خفه ام میکرد!

 

یادم اومد چرا شبیه مایع بودم تو تمام روابطم و همیشه سعی میکردم همه ادما رو راضی نگه دارم! چو از این حس لعنتی ترد شدگی متنفر بودم...! مشکل من با تنهایی نبود! مشکلم با ترد شدگی بود!

مشکلم با بودن تو یه جمع و از اون جمع نبودن بود!

حس تعلق نداشتن به جایی به توشم....

 

من نمیگم اشتباه نکردم!ولی تنبیه من این وسط از همه سخت تر بود! یه دقیقه به خودتون زحمت دادین فک کنین که این وسط سر من چی اومد؟ کسی اصن واسش مهم بود مبینا چی شد؟ نه!

 

به روبه روم نگاه میکردمو با سپهر حرف میزدم بهش گفتم دیر یا زود همین میشد! چه فرقی میکرد...

ولی صدای خورده شیشه های قلبمو میشنیدم که از همه ادما متنفر شده بود!

ترد شده بود! از همه بدش میومد! میخواست جیغ بکشه!

میخواست به ادما بگه لامصبا شما حتی به من مهلت ندادین از خودم دفاعی کنم! ادم با دشمنشم اینجوری نمیکنه!

 

دلم گرفته امروز اسماعیل! امروز از هر جمعه ای جمعه تر بود!  عین همون جمعه های کذایی گذشته!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۲ ، ۰۷:۰۲
پنگوئن