پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

نمیدونم چه اتفاقی فتاده بود که این همه مدت از نوشتن دور شده بودم

شاید از نالیدن هام دیگه خسته شده بودم! از اینکه چیزی تغییر نمیمرد و دست و پا زدنام هیچ فایده‌ای نداشت!

اینحا ننوشتم که این روزا دارم تو یه کافه بازی کار میکنم! خوبیش اینه مجبورم یه مدتی رو خارج از خونه باشم و از این پیله تنهایی لعنتیم بزنم بیرون!

نمیدونم چی حالم خوب میکنه! ولی میدونم دلم واسه اینکه حالم یه مدت خوب باشه تنگ شده واقعا!

هر کاری میکنم من اون مبینای خوشحال نیستم دیگه!

اونی که قبل کرونا بود!‌همون ک س خ ل ی که تو راهرو دانشکده راه میرفت و صدای حرف زدنش تو هر سه طبقه میپیچید!

یه چیز عجیب که این مدت دو سه بار شنیدم اینه که اروم حرف میزنم :))) فک کن!!‌من!!

الان تو کافهه هم سعی میکنم شاد و شنگول بنظر برسم ولی... همین که برمیگردم خونه.... نمیدونم یه خستگی ت خ م ی بدی دارم!

تراپیم رو دارم هر هفته میرم و یه سری چیزا رو شده که پشم ریزونه برام... ولی صرفا الان داره مشکلات رو میشه!

سیگار برگشته تو روزام متاسفانه.... بابتش ناراحتم واقعا! ولی حس میکنم نیازه که باشه این مدت....

دل‌تنگ... دل تنگ خیلی چیز‌ها و خیلی آدم‌ها!

و واقعیت اینه که نمیشه هیچ آدمی رو با کس دیگه‌ای جایگزین کرد! و این تلاش بیخودیم برای گرفتن محبت از دست رفته‌ام صرفا همه چیزو برام سخ تر و بدتر کرد!

کاش هیچ وقت اون روز تو ویو نمیشستم باش حرف بزنم! کاش هیچ وقت اون پسره تو زندگیم پیداش نمیشد که بعدش این اتفاقات بیافته

کاش الان دوستامو داشتم

کاش مسئول حال بد خودم و دوستام نبودم! کاش هیچ وقت آرشو اینطوری نمیدیدم....

کاش کرونا نمیشد....کاش یهو ورق زندگیم برنمیگشت!

خیلی زود بود واسه این همه تحربه! واسه این همه تحمل کردن...

 

دلم آشوبه اسماعیل!‌ دلم آشوبه!

دل‌تنگ و واقعیت اینه! که مدام از تنهایی فراریم میده! مقابله کردن با این احساس تخمی دل‌تنگی!

 

پارسال این روزا....به فکر امسال این روزا بودم....یادته؟

 

اما نحسی افتاده بود.... هر جی اب میجستیم تشنگی میومد...

 

دیگه توان نوشتن نیست!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۱۲
پنگوئن

عوض شدنم رو دارم به وضوح میبینم!

آدمی که تو جمع خانواده مادریش دیگه احساس راحتی نداره! ولی با خانواده پدریش اوکی تره!

آدمی که تو جمع های فامیلی اصن دوست نداره برقصه! و حس عذاب وجدان میگیره براش!

آدمی که حتی با دوست هاشم بیرون میره نسبت به قبلا خیلی کمتر حرف میزنه یا شلوغ بازی درمیاره!

در کل آدمی که گوشه گیر تر از قبله!

این نه خوبه نه بد :)

یعنی میدونی باهاش مشکل خاصی ندارم. دارم تلاش میکنم با آدمایی که احتمالا در ماه‌های آینده کمتر میبینمشون نایس باشم.

ولی عملا خیلی چیزا برام واقعا مهم نیست. مثل عروسی داداشم! واقعا واسم مهم نیست که باشم یا نباشم... حس میکنم هر کدوم از اینا که بشه یه سری خوبیا داره یه سری بدیا!

حتی دیگه واسم فرقی نداره تهران باشم یا دزفول!

راستش الان که دزفولمم خیلی بد نیست! رسما خونه تنهاعم عین تهران! نازنین و زینب هستن که میتونم ببینمشون و وقت بگذرونم!‌فاطمه هم هست! اینجا یه نکته‌ی مثبت یعنی ماشین داشتن رو داره! و اینکه برای خرید مجبور نیستم جر بخورم! پس خیلی بد هم نیست!

به هر کی تونستم گفتم که من از داستان‌ها جدائم! خودتون بزنین تو سر هم اصن! به من چه!

حس اون میم رو دارم که همه دارن میزنن تو سر هم یارو از باا لم داده نیگاشون میکنه!

اخه واقعا هم به من ربطی نداره!

الان اضطراب و استرسمم کمتره حس میکنم. حداقل نگران روابط قاراشمیش تهرانم نیستم...

هرچند تماس هادی یکم بهمم ریخت...و حس عذاب وجدان دارم... ولی خب فک میکنم بهترین راه کمتر درگیر شدن با این مسائل و عبور کردنه! هر چی آدم بیشتر حرف بزنه  بیشتر خودشو توضیح بده همه چیز عمیق و عمیق‌تر میشه...

حقیقت حس میکنم اوضاع اونقد هم بد نیست...فقط مجموع اتفاقات باهم وقتی یهو وارد ادم میشه ادم هنگ میکنه...

الان که سالگرد گذشته اوضاع بهتره... همین که تونستم گریه کنم برام خیلی خوب بود حس میکنم...واقعا بعد از مراسم حس خالی شدن داشتم...انگار که این بغض ها رو مدت‌ها با خودم حمل میکردم...

تنهاییم تو این مراسم دوباره و دوباره به صورتم خورد...ولی میدونی... انگار دارم بهش عادت میکنم... اینکه سر پای خودم بایستم رو!

میدونی قبل تر ها برای هر کاری که این روزا دارم میکنم حس افتخار خاصی میکردم...ولی الان نه! حس میکنم زندگی همین بوده! من اشتباه برداشت کرده بودم... کاری که دارم میکنم کار شاقی نیست. ماها اشتباه میکردیم تا الان که مستقل بودن رو یاد نگرفته بودیم انگاری....

قبل از اینکه بیام دزفول با وحید رفته بودیم جمشیدیه....داشت از خودش و سختیاش میگفت! میفهمیدم کاملا چی میگه! چون منم همون حس ها رو تو زندگیم تجربه کرده بودم بارها و بارها.... لای حرفاش گفت ادم تا یه جایی پشتش به خودش میتونه گرم باشه...دیگه یه جایی خسته میشه! من الان خسته شدم!

واقعا میفهمیدم چی میگه! منم بارها خسته شده بودم! ولی اینجوری نیگاش نمیکردم....فک میکردم این خستگی یعنی بریدن! ولی خب نه! ما تو همه چیز خسته میشیم...ولی میخوابیم....استراحت میکنیم...انرژی جمع میکنیم و دوباره تلاش میکنیم!

(یه کتابی هست «چرا میخوابیم؟» :))) :دی)

در کل کاش این دید و آرامشی که الان دارم رو میتونستم تو بیشتر روزام پخش کنم تا شاید تصمیمات بهتری بگیرم :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۰۱ ، ۲۱:۵۵
پنگوئن

با آدم‌های زیادی این چند روز صحبت کردم و متوجه شدم که چند وقته با خودم ننشستم خلوت کنم و فکر کنم!

هادی میگفت تو از فکر کردن میترسی انگار! و شاهین برگشت بهم گفت همش فک میکنی باید در جرکت باشی .... باید دمی بشینیم و با خودمون باشیم نه؟

راست میگن بچه‌ها

یه سری فکت ها هست که نمیشه منکرش شد!
تاثیر عجیب غریبی که خانواده روی آدم میزاره

اگه بخوام ازش حرف بزنم:

 

باید بگم که خانواده و محدودیات و سختگیری های بیجای کودکیم و نوجوونیم خیلی زیاد بهم فشار اورد!

علاوه بر اون نوع بیان آدم‌های خونه! توصیه کردن ها و دعوا کردن‌های هارشی که داشتن باهام!

دید منفیشون به همه آدم‌ها!

نگاه عجیبشون به زندگی!

ابراز محبت نکردن!

جدا بودن از بقیه افراد!‌و این حس مداومی که انگار با بقیه فرق دارم!

دعواهای بی‌پایانشون! حتی تو همین شرایط و کنار هم نبودنمون! تو سختی پشت هم رو خالی کردن! 

وقت نذاشتیم همو بشناسیم تو خونه ما! داداشم از چی خوشش میاد؟ بابام ناراحتیشو چطوری خالی میکنه؟

فحش دادن! چقد از این بدم میاد من! فحش چه از روی عصبانیت چه از روی شوخی یه حس بدی بهم میده!

تیکه انداختن مدام!

تعریفامون از آدم خوب! موفقیت! 

و...

 

 

راستش هر چی بیشتر فکر میکنم میبینم خانواده تاثیری بیشتر از چیزی که فک میکردم روی این روان آشفته‌ام داشته!

من برای فرار از اون محیط پناه اوردم به ادم‌های بیرون اون خونه!

و چون بلد نبودم هندلش کنم شکست خوردم!‌ و چیزی که بهم القا شد یه سری دید بد و خشن بود!

انگار میخواستم به همه بگم شماها دارین اشتباه میکنین! پس بیشتر به در و دیوار میزدم. بیشتر تلاش میکردم یاغی باشم شاید. کارایی کنم که خلاف خواسته‌های خونه و اون آدم هایی بود که به من تهمت میزدن!

تو هیچ کدوم از این کارا من واقعا فک نکردم که آیا واقعا این کار برام خوشحال کنندس یا نه؟!

مثال میزنم! این سیگاری که فک میکنم دارم با لج به خودم میکشمش چه تاثیری داره روم؟دوسش دارم یا نه؟ اصن چرا نشانه‌ی لج با خودمه؟ غیر از اینه که سیگار تو خونه‌ی ما یه چیز بد بود و من دارم اون حرکت رو میزنم که خلاف خانوادم باشم و عصبانیتم رو خالی کنم؟

لج و لجبازی با مسیر فکری آدم‌ها! توی خفای خودم!
 

من همیشه از حس ترحم هم فرار میکردم! پس هر وقت کسی بهم میگف با محبت که فلان کار رو نکن اینجوری بودم که تو داری ترحم میکنی! پس یاغی تر میشدم!

 

یعنی همیشه نظر آدما رو توی دو دسته جا دادم: یا اینکه میخوان باهام مخالفت کنن و نظر خودشونو تحمیل کنن یا اینکه دارن بهم ترحم میکنن!

شاید نشده یه وقت فکر کنم شاید کسی از روی علاقه و محبتشه که داره یه حرفی رو میزنه... هر چی اون آدم نزدیک تر لجم باهاش بیشتر!

 

پووف چقد سم!

 

نمیدونم باید دنبال ریشه گشت الان یا دنبال راه حل؟

شاید باید هر دوشو با هم پیش برد نه؟

 

یه سری چیزا رو باید از اول برای خودم تعریف کنم! چیا تو دسته‌ی خوب‌هان چیا بد ها!

با چشم باز تصمیم بگیرم که کاریو بکنم! نه اینکه در لحظه تصمیم بگیرم!

چه عیبی داره اگه سریع به نتیجه نرسید؟ چه عیبی داره اگه بزاریم همه چیز درست بشینه سر جای خودش؟

 

شاید باید یکم از سرعتم کم کنم...

بشینم و حس کنم!

 

خب نظرت راجب چیزایی که پیش اومده چیه؟ منظورم دعوای جدید خانوادس...

آیا من مسئولیتی برای درست کردنش دارم؟ آیا درسته اگه فرار کنم؟ اصن اسمش فراره؟ یا دخالت نکردن؟ شاید باید یه طور دیگه رفتار کنم

اگه اون روز که پریسا اومد و نشست باهام حرف زد نگاهش میکردم و میگفتم من تو زندگیت دخالتی ندارم چقد اوضاع فرق میکرد الان. نه؟

اگه بعد ترش که محسن میگفت تو بهش بگو فلان میگفتم من نمیتونم و همچین مسئولیتی رو نمیپذیرم چی میشد؟ اوکی احتمالا بهشون بر میخورد.... ولی شاید این دعوا و آتیشه دامن منو نمیگرفت نه؟

 

شاید یه کاری که باید بکنم اینه که اگه آدمی اومد ازم چیزی پرسید بگم دخالتی ندارم!

 

اوکی بعد اگه برسم به حالتی که با دوستام پیش اومد چی؟ بیان بگن تو ایگنور میکنی مثلا! مرز بودن و زیادی نبودن کجاس دقیقا؟

شاید میش بود و شنید و واکنشی نشون نداد! اینم بد نیست نه؟

 

میدونی مبینا چیزی که تو سرته بد نیست! دوستی با ادمای جدید و کشف کردن و خودت و بقیه! سعی کن رها کنی!‌انقد خودتو توی یه قالب جا ندی!

ولی نکته اینه که باید همیشه چشمات باز باشه!‌دلیلت یادت باشه! راهت معلوم باشه و بدونی که میخوای از این کاری که میکنی به چی برسی!

 

کور کورانه و نمیدونم طور جلو نرو! واضح کن احساسات و خطوط روابطت رو :) میدونی چی میگم دیگه درسته؟

 

 

فردا با ساناز وقت دارم! اینبار دیگه تا مدتی نمیخوام ترک کنم جلساتمو! از خیلی چیزا مهم تره این موضوع!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۰۱ ، ۰۰:۰۶
پنگوئن

میخوام بازم بنویسم! چون احساس میکنم دارم منفجر میشم از درون!

ولی وقتی بعد از مدت ها میخوام شروع کنم به نوشتن نمیدونم از چی و از کجا بگم!

شاید بهتره برگردم به قبل از دوبی!

به حال بد اون تایم که داشتم دست و پا میزدم و غرق میشدم!

به روزی که زنگ زدم به اریا و بهش گفتم به یه نقطه پایان نیاز دارم! چند ساعت با هم حرف زدیم! و من هر لحظه به این حس پشیمونی مضخرف میرسیدم که چرا اینکار رو با خودم کردم؟ چرا بعد از اون همه تلاش اون همه بودن، باز آدم بده‌ی داستان من بودم؟

چرا این ادم جدیدی که پیداش شده بود بهتر از من بود براش؟! چرا تلاشامو ندیده بود؟ چرا انقد خودم رو له کرده بودم واسه این ادم؟

رفت و من با خودم عهد کردم این اخرین باری باشه که ببینمش... و نقطه پایان باشه واقعا برام! رها کنم! اگر خوب بودم یا بد بودم!‌یا هر چی بوده اون روزا گذشته!! بپذیرم گذشته و رها کنم!

رفتم دوبی! اون روحیه‌ی مبینای سابق برگشته بود! میتونستم دوست پیدا کنم! با همه گرم بگیرم بگم و بخندم و بیخیال باشم! سه روز واقعا فوق العاده رو گذروندم! خودم بودم و خودم! بدون وصل بودن به هیچ ادمی! شده بودم نقطه اتصال کلی ادم به همدیگه... تو دوبی راه میرفتم و با ادما سلاملیک میکردم بس که با همه گرم گرفته بودم!

خوابم رو به حداقل رسونده بودم و همچین خواب ارومی داشتم که همون سه ساعت هم کافی بود برام!

نه جای خاصی رفتم تو دوبی نه کار خاصی کردم ولی به شدت تجربه قوی و خفنی بود برام! انقدر خوب بود که به امریکا امیدوار تر از قبل شدم! و یادم اومد چقد یه محیط جدید میتونه خستگیا و بار محیط قبلی رو بشوره و ببره!

بعد از سه روز که برگشتم از فرودگاه اما اسنپ گرفتم به سمت ترمینال شرق و بعد تاکسی به سمت بابلسر :)

جمع شدن با صبا و ریحون و علی و هادی و ممدحسین! اون شب کنار دریا :) رقص و سرخوشی!‌فردای اون روز و جنگلش! بعدم برگشت به تهران!

حالم توپ شده بود! حس میکردم الان انقد حالم خوبه که میتونم شروع کنم به خوندن مقاله هام بالاخره! 

شنبه شد! هادی گفت بیا حرف بزنیم! شروع کردیم به حرف زدن و شناختن بیشتر هم! و نزدیک شدن بیشتر بهم! جوری نیگام میکرد که انگار من تنها ادم روی زمینم! جوری میبوسیدم انگار از لبام نفس میگیره! و جوری اون شب خوش گذشت بهم که دنیا رو فراموش کرده بودم!

اما پایان اون روز تبدیل شد به پایان خوشیا!

باید برمیگشتم به دنیای واقعی :)‌ باید دعوای محسن احسان رو میشنیدم! باید اون خوشی که تجربه کرده بودم بدون فکر رو تنظیم میکردم و فکر میکردم براش که باید چیکار کنم... داداشم اومد تهران! و دوباره همه زخما رو وا کرد!

دوباره یادم اومد که چند روز دیگه سالگرد شروع بدبختیا و نبودنه مامانه!

دوباره با اریا دعوام شد! و دیگه نکشیدم و خودشو و دوس دخترشو زدم بلاک کردم!

باید سیگار رو قطع میکردم بخاطر حضور داداشم!

باید جواب سوالای بیشمار هادی رو میدادم

باید صبا رو مطمئن میکردم که درستش میکنم!

باید به محسن میگفتم که واقعا قصد خراب کردن کسیو نداشتم!

باید رابط میشدم بین بابامو داداشم برای مراسم مامانم

و مقاله های کوفتیم موند!‌ایمیل سفارتمو دیر زدم و هنوز کانفرمیشنش نیومده! و یهو به خودم اومدم دیدم کلی ادم هست که ازم شاکین و میگن من بی معرفتم!

چیکار باید میکردم؟

بله درست حدس زدید! رد میدم! رد میدم و کارایی میکنم که در لحظه بقیه فکرا رو از سرم بشوره و ببره!

شب تا صبو میرم بیرون!

با ادمایی که میدونم چه مدلین! و کارایی میکنم که فقط خودمو ازار میده نه کس دیگه‌ایو!

فرو پاشیدم؟

نمیدونم! انقد بی حسم که حتی نمیتونم بفهمم که فرو پاشیدم یا نه!

یه دکمه پاز میخوام واسه زندگیم!

و دوست دارم از همه فرار کنم :)

دوست دارم خالی شم از همه چیز و همه کس :)

احتمال میدم بعد از خوندن این پست هم یه عده دوباره بهم پیام بدن که فلان کارو نکن و اینا!

و این موضوع باعث میشه فقط دیگه حرفشو نزم! نه اینکه انجامش ندم!

 

تنها کمی که ادما میتونن بهم بکنن اینه که تشویش اضافه دیگه برام نسازن

بزارن راحت باشم

به اندازه کافی اخرین بار ها داره عذابم میده!

 

تو این مدت تنها چیزی که بهم ثابت شد این بود که آدم های اطرافم اصلا نمیدونن من کیم! مبینا رو نمیشناسن رسما :) و این ناراحت کننده ترین اتفاق بوده برام...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۰۱ ، ۲۱:۴۶
پنگوئن

خی یکم اتفاقات عجیبی این روزا افتاده

واضحا که حالم و حالتم عوض شده! 

و حتی نمدونم این خوبه یا نه...

یه میدون جنگی هست تو خونمون که من وسط دو تا طرف جنگ نشستم. یکم به این نگاه میکنم یکم به اون! دیروز داشتم فک میکردم که بد نیست اگه قید همه رو بزنم...حق و سهممو بگیرم و برم پی کارم!

ولی الان؟

راستش یه حسی به پدرم دارم که نمیتونم بیخیالش بشم! نه که بگم دوست داشتنه! نه که بگم حس مسئولیت و این چیزاس...

نه...

یه چیزی هست که نمیزاره الان زنگ بزنم و بشورمش! مدام به این فک میکنم که زندگی خودشه...و من حق دخالتی ندارم! اونی که باید حق خودشو نگرفته! اخه منو سننه؟

به این فک میکنم که ایا این که حرفی نزنم باعث میشه مادرمو دوست نداشته باشم؟ باعث میشه فک کنه که میدون رو براش باز گذاشتم؟ باعث میشه که جاج شم؟

نمیدونم!

به این فکر میکنم که رفتنم نزدیک تر از هر موقع دیگس و چرا بحث کنم؟ چرا اصن چیزیو بخوام؟

دوباره میگم حقمه! دوباره میگم پولای پشت سرم چی؟ دوباره فک میکنم میدونو خالی کردم! دوباره میگم حال خودم چی؟

نکته اینه که ادمی احساس میکنه یکیست با پدر و مادرش! و موجودی جدا نیست! در عین حال خودشو مستقل میبینه با امید و ارزوهاش!

به بابام جوری نگاه میکنم که انگار خودم یه خبطی کردم! و الان باید با خودم کنار بیام! بپذیرمش و سعی کنم اروم شم! اما بدجوریم از دست خودم ناراحتم که حتی نمیتونم با خودم وقت بگذرونم! میدونی چی میگم؟ کاش ندونی چی میگم! خیلی حال پیچیده‌ایه!

 

اون روز آریا نگاهم کرد و گفت مشکل ژنه! بنظر من یه چیزی فرا تر از ژنه! مشکل اینه که من  خودم رو یک نفر نمیبینم! عین این سانسوریایی که آرش بهم داده یه پاجوشم که به گیاه مادرم چسبیدم در عین اینکه جداعم واقعا! تو یه حاکم باهاش! و از همون خاک تغذیه میکنم! شاید شاید... اگه جدا بشم... اگه درد کنده شدن از گیاه مادر رو قبول کنم و گلدونم عوض شه بتونم از این هوا خارج شم.....از این فکرا دست بردارم! ولی برای کنده شدن باید اون قسمت از ریشه‌ای که مال خودمم هست رو بردارم درسته؟

 

راستش اوضاع شاید اونقدا هم بد نیستش!

دارم مقدمات جدایی رو فراهم میکنم و هر روز بیشتر از دیروز جدا میبینم خودمو!

از خانواده! از دوستام و از هر چی که منو به این گلدون وصل میکنه

 

کلی دوست جدید که قراره با هم از این گلدون بریم پیدا کردم! کلی فکر جدید! کلی ادم نابی که پشتکاراشونو جمع کردن جایی رو بسازن که حقشونه! 

تمام تلاشمو میکنم این ادمایی که ازشون حس خوب گرفتم رو ببینم بیشتر و بیشتر و حس خوب جمع کنم برای ایندم..

میدونی قرار نیست با رفتنم همه دوستیام خط بخورن و این قسمت ماجرا قشنگه!‌درسته ارتباطم کم شده و کمترم میشه ولی میدونی این ادمایی که دوسشون دارم و تو این خاکن قسمتی از منن که یه جای دیگه میتپن! قسمتی از منن که یادم میارن کی بودم! قسمتی از من که منو به این خاک وصل میکنه! حتی اگه سال های بعدی خودشونم تو این خاک نباشن!

 

نمیخوام از الان به فکر دلتنگیام باشم ... میخوام داشته باشمتون.... تک تکنونو.... نیکا...ارش ... ارشیا.... صبا ... ریحون...فاطمه... زهرا...حسین...نازنین... علی... علی... پویان... سحر... و...

میخوام ببینمتون...دلمو پر کنم از داشتنتون...

قوت بشین برام...heart

 

میدونم که همه چی بهتر میشه... میدونم و بهت قول میدم حالمون خوب میشه...کم کم :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۱۲
پنگوئن

سلام از روزهای آروم من :)

 

روزایی که از دنیا و ادماش مرخصیم انگاری.. دنبال آرامش میگردم

دوباره کتاب خوندن رو شروع کردم... برنامه میریزم واسه آینده‌ی نزدیک و فصل جدید زندگیم!

دو روز پیش با آرش تو نیاوران قدم میزدم و میگفتم الان بیشتر از هر موقع دیگه‌ای آدم ها توی جای درستشونن! اونایی که باید دور باشن دورن و اونایی که باید نزدیک باشن نزدیکن!

از تموم شدن اون رابطه‌ای که داشت از هر طرف بهم فشار میاورد به شدت راضیم! و چقدر نمیفهمیدمش! دوبار تو زندگیم اینجوری پشیمون شدم از رابطه! 

از فرهنگ لعنتی این مردم! از ادعای روشنی و روشن فکریش گرفته تا سنت و مذهبش!

از آدم هایی که یاد نگرفتن چطوری از کلمات باید استفاده کنن....

دورم از اون سمی که تو زندگیم پاشیده شده بود! و این موضوع منو واقعا خوشحال میکنه :)

 

دوستای مهربون انگشت شماری تو روزام هستن! اونایی که حتی اگه مدتها از هم خبر نداریمم باز رفیقن! باز با معرفتن! باز هم کنارمن حتی اگه مقصر هم باشم!

 

و شاهین عجیب‌ترین دوست این سال‌هام که هی دور و نزدیک میشیم! ولی هستیم همیشه کنار هم!  و چقدر کمک کرد برای اپلای کردنم! چقدر بود کنارم! و چقدر میتونم روش حساب کنم!

بیشتر از هر آدم دیگه‌ای تو زندگیم میتونم رو بودنش و رو کمکش حساب کنم! 

که هر آدم دیگه‌ای نباشه اون هست :)

 

من آدم‌های زیادی رو بدرقه کردم... 

که اولیش شاهین بود! فک کن کلی انتظار دیدن ادمی رو داشته باشی و اولین دیدن مساوی بشه با رفتن اون ادم :)

بعدیش آرمین! توی آذر سرد اون سال! بغلم کرد تا خونه همراهم اومد و رفت...

بعدش شایان! که با رفتنش جمعمون رو هم برد انگار! رفتن حول حولیش روزای اخر تابستون!

بعدش نگین! که بعد از مدت ها دوری نزدیک شده بودیم! تو همین بالکن بهمن د و ل کشیدیم و تو شهر مادریمون کلی گشتیم و اخرش وقتی اخرین نفر منو رسوند خونه نگاش کردم و گفتم که من مامانی ندارم تا با اونم خدافظی کنی... و اشکامون!

 

من ادم های زیادی اومدن تو زندگی و رفتن! دور و نزدیک.. عزیز و نا عزیز :)

و این روزا حتی نمیدونم خودم تا کی هستم و اصن کسی هست که منو بدرقه کنه یا نه؟

 

ولی به این امید دارم که وقتی میرم و فصل جدیدمو شروع میکنم دوباره یه سری از همین ادمایی که بدرقه‌اشون کردم رو دوباره میبینم :) دوباره شاهینو بغل میکنم و سر به سر هم میزاریم! دوباره با موهای فرفری شایان بازی میکنم تا عصبی شه!
شاید به رودی نه... ولی بازم نگین رو میبینم و فوشش میدم :)‌و با ذوق به پیشرفت های هم نگاه میکنیم و میخندیم :)

 

در رابطه با خانواده هم.... بیخیال تر از این حرفام! دیگه هر چیزی که ناراحت کنندس رو میشنوم فقط  میخندم و میگم که این چ خانواده‌ایه ک من دارم و رد میشم :)

 

فقط چند ماه مونده تا ندیدن کامل بعضی ادما! و از اونایی که باید م جای ادما درست تر میشه :)

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۰۱ ، ۲۰:۵۸
پنگوئن

من تلاش کردم برای اولین بار هم که شده مثل تمام ادمایی که میرن گند بزنم و خودمو دق و دلیم رو خالی کنم! ولی نمیتونم!

نمیتونم تو چشای یکی زل بزنم به گذشته خوبی که باهاش داشتم فک نکنم! و بدیاش رو تو ذهنم بیارم فقط!

نمیتونم ادما رو سیاه ببینم!

تو بدترین شرایط هم به خوبیاشون فک میکنم!

همونطور هم نمیتونم بدیاشونو فراموش کنم! و همزمان که قلبم میتپه برای ادمی، پاره پاره هم هست و درد زخمش هی بدتر و بدتر میشه!
تو استیتیم که از همه نا امیدم!

از همه بدم میاد!

 

من همیشه همه سختیای زندگیمو تنهایی گذروندم! هیچ وقت هیچ کس عرضه و لیاقتش رو نداشته که تنهام نزاره!‌که اگه هر چقدم بدم کنارم بمونه و بخواد درستش کنه!

هیچ کس اونقد عاشقم نبوده که از چیزی برای من بگذره!

هیچ کس اونقد دوسم نداشته که برام بجنگه!

 

تنهایی هم همچین بد نیست! حداقلش دیگه انتظاری نیست! دلی نیست که شکسته شه!

و روحی که آسیب ببینه!

 

من برای همه رهگذرم! حتی خودم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۱:۳۲
پنگوئن

دیشب داشتم به آرش میگفتم که صبحی گه عینک دودی روی چشمم بود متوجه شدم که دیدم نسبت به زندگی هم همینجوریه! خوشگلیا و زشتیای زندگی به اندازه‌ی قبله ولی انگار یه عنک دودی سیاه جلو چشممه و همه دور و برمو کدر کرده :)

برای همین حتی تو شادترین موقعیت ها هم خوشحال نیستم اونطوری که باید!

اضطراب و ترس قسمتی از وجودم شده که باعث میشه بیشتر و بیشتر تمایل به خوابیدن داشته باشم! و چون نمیتونم هیچ کاری هم بکنم و عملا بیکارم همه‌ی فکر ها میتونن حمله کنن تو سرم و این تشویشمو بیشتر و بیشتر کنن!

سعی تو کنترلش دارم! سعی دارم تنها نمونم! سعی دارم بخوابم! یا هر کار دیگه‌ای بکنم تا کمتر فلج شم :)

برای همین به طرز مسخره‌ای دنبال کار میگردم! مسخرس چون الان دم رفتنمه! و چون تو نقطه‌ایم که اصلا معلوم نیست کی میرم و چی میشه!و گشتن دنبال کار واقعا عجیب و مسخرس!

این چند روز بار ها و بار ها تصمیم های مختلفی گرفتم تا از این حالت در بیام! مثل همیشه اولین گزینه‌ام سفر بود! که باز هم به اینجا رسیدم که نمیدونم باید کجا برم یا با کی برم! پس بیخیال!

تصمیم بعدیم همین کار بود! که رسما بابام بهم گفت ک س خلی

تصمیم دیگه‌ام رفتن به دزفول بود! که در این قسمت دیگه مغز خودمم این حجم از ک س خ ل ی رو نتونست تحمل کنه!

میدونم برم دزفول حالم بد میشه! میدوونم کلافه میشم! عصبی میشم

ولی برای فرار از این حس مصرف کننده بودنم الان میتونم دست به هر کاری بزنم!

 

یه حس و حال عجیبی داره این روزا! نه خوشحالم نه ناراحتم! نه عصبیم! نمیدونم چیم! فقط و فقط تنها چیزی که میخوام تموم شدن این روزا و معلوم شدن تکلیفمه! 

دارم روز ها و ساعت ها رو میشمارم...

 

خوشبحال بچه ها که وقت سفارتشون زودتر از من بود :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۰:۰۷
پنگوئن

واقغا خسته و ناشکیبم :)

دل خوشی خاصی ندارم! و دلیل خاصی هم واسه پایین بودن مودمم ندارم!

یه حالیم در کل که توضیح دادنش واسم سخته!

دوت دارم سریع تر برم سفارت و از این برزخ لعنتی که توشم خارج شم! از اینکه جواب تمام سوالایی که ازم پرسیده میشه نمیدونمه واقعا خستم!

دلم میخواد کاری بکنم برای زندگیم!
ولی باید بشینم و گذشتن روز ها رو ببینم!

احساس مفید بودن ندارم هر کاری که میکنم!

خس تعلق هم که دیگه کاملا تعطیل شده واسم! یه چ *سه حس تعلقی هم اگه بوده دیگه وجود نداره! نه به حایی نه به کسی!

قشنگ اون تخته چوب رها منم :)))

نمیدونم دیگران چطوری اینجوری زندگی میکنن!
من از اینکه صبح ها دلیلی برای زود بیدار شدن ندارم متنفرم!

از اینکه تنها فعالیتم بیرون رفتن و خرج کردنه نفرت دارم!

و حس مصرف کنننده خالص رو دارم به خودم!

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۱:۰۹
پنگوئن

اره حدودا دو ساله که سخت‌ترین روزا رو گذروندم و فکر بهش تمام وجودمو درد میاره

ولی توی همین دو سال یه لحظه‌هایی داشتم که از عسل برام شیرین تر بود! 

کلی مستقل تر شدم! موفق شدم! و دوباره و دوباره به خودم ثابت کردم با پشتکار میشه هر چیزی رو خواست و داشت!

سختی هست! همیشه! ولی شاید هم بد نیست

بهت این قدرت رو میده که ادم‌های بیشتری رو درک کنی! چون سختی‌های زیادی رو مزه کردی که هر کدومش ممکنه تجربه یک ادمی باشه! پس پخته‌تر میشی :)

من با ۲۳ سال زندگی کوهی از تجربه و سختیم واسه خودم! کلی چیز انلاک کرده دارم :)

و اینا نشون میده که زندگی کردم!

اره من بار ها زمین خوردم! ولی اینا ینی من راه رفتم و جلو رفتمم :) یعنی زندگی کردم و زنده بودم! تو اگه جلو نری قطعا نمی‌افتی :)

من یاد گرفتم چطوری با نبودن ادم‌ها کنار بیام!  یاد گرفتم با هر آدمی بتونم ارتباط بگیرم! یاد گرفتم مغرور نباشم! یادگرفتم در لحظه زندگی کنم! یاد گرفتم بجنگم! یادگرفتم تو دعواها سکوت کنم و حرمت نشکنم! یاد گرفتم که آدم‌ها رو از دور دوست داشته باشم! من خیلی چیزا بلدم...

چیز‌هایی که با هر بار خوردن تو دیوار عاطفی و احساسی بلد شدم!

و هر بار ضربه محکم تر و دردش بیشتر بود درسش بزرگ تر بود و از من آدم بهتری ساخت!

 

شاید اینی که هستم انسان با اخلاق و قشنگی برای همه آدم ها نباشه! شاید نتونم همه رو همزمان راضی نگهدارم! شاید یه آدم بشینه و از دور جاجم کنه! وقایع رو کنار هم بچینه و داستان خودش رو براشون بگه! ولی آیا مهمه؟

نه...

چون من یاد گرفتم که قضاوت‌های خوب یا بد دیگران هیچ تاثیری در زندگی من ایجاد نمیکنه! اوکی ممکنه استیت روحیمو تغییر بده!‌ حالمو خوب یا بد کنه! و به سببش کارهایی بکنم! ولی حرف من اینه که مستقل از تاثیرات روحیش... هیچ تاثیر مستقیمی نداره! به دمپاییم که یکی منو دوس داره یا نه! به دمپاییم که فلان ادم از نظرش من ادم معمولی هستم یا نه! به چپ و راستم که یکی اونقدر مغز خامی داره که نسبت هایی رو که حتی من دوست ندارم به زبون بیارم رو پشت هم برام ردیف میکنه! به پایه‌هام که فلانی فکر میکنه من ادم مناسبی برای کار نیستم...

 

اوکی نصف این آدم‌هایی که این حرفا رو به من زدن الان تو زندگی من نیستن و من مدت‌هاست که ازشون بیخبرم!و این موضوع نه باعث شده من بمیرم!‌و نه اون‌ها‍! 

من احساس پیشرفت داشتم تو این مدت و الان دوباره سیل دیگه‌ای از همین جاج ها نمیتونه منو شکست بده! چون من بار‌ها و بارها یاد گرفتم که ته همه اینا دوباره فصل عوض میشه و چرخ گردون همیشه اینجوری نمیمونه!

تنها چیزی که الان مهمه یادگرفتن مشکلاته! و پیدا کردن راه حل ها :)

 

دیگخ نمیزارم حالم مثل این چند شبی که گذشت خراب و داغان باشه! قول میدم
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۹:۴۹
پنگوئن