پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

بهار فصل قشنگیه! وسط این دود و دم تهران گلا شکوفه میزنن درختا سبز میشن! انگار اصن به دمپاییشونم نیست که چقد اوضاع بده!

کاش میشد منم عین همین گیاها باشم :) 

از آشوب ترین روزامو میگذرونم!‌و نمیدونم باید چیکار کنم دیگه! باز حالا خوبه که دارم دارو میخورم! نمیدونم اگه این دارو ها نبود چه بلایی واقعا سرم میومد!

واسه تک تک قسمت های زندگیم استرس دارم! هر طرفش یه داستانی داره!

داستانای خانوادگیم که تمومی نداره! و هر دفعه یه چیز جدید سبز میشه! این موضوع از بچگی بوده واسم! یا دعوامون سر مسائل خودمون بوده یا کارای فامیل! ولی هر چی که بوده یه دعوایی بوده! و واقعا نمیدونم بقیه چطوری بدون دعوا زندگی میکنن؟ ینی واقعا چطوری تو صلحن!

هیچ کاری از دستمم بر نمیاد و باید بشینم نگاه کنم به کشتی که داره هر روز غرق تر از دیروز میشه!

بابام دوستاشو داره.... خواهر برادراش و مادرشو داره!

داداشام همدیگه و زناشون رو دارن!

همه به یه جایی تعلقی دارن :) ولی من ؟ :) 

راستش من بیشترین تعلقمو این روزا به مامانم حس میکنم! حداقل تو یادمه! خاطره هاش همه جا همراهمه :) و هر وقت بخوام میتونم بشینم به عکسش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم! کنارش سیگار بکشم و با هم فکر کنیم!

راستش دیگه نه میخوام نه میتونم کاری برای این ادما بکنم.... اره هنوزم عزیزترینامن! ولی؟ چه میشه کرد؟ هیچ!

باید عین ببینمشون و عین یه شمع آب شم فقط :) و به خودم بگم به خاطر نیکا و بچه های دیگه اون خونه باید برم! که اگه یه روزی دور از جون اونا هم مث من دیگه نتونستن یه نقطه اتصالی به دنیای بیرون داشته باشن! شاید راحت تر از من زندگی کردن :)

باید برم و همه رو پشت سرم چا بزارم... اگه کشتیه داره غرق میشه ... با این شنای دست و پا شکسته ای که بلدم خودمو نجات بدم....! شاید تونستم بعدا واسه کس دیگه ای هم طنابی بندازم :)
 

پارت احساسی زندگیمم که بله! اصن نمیفهمم چه خبره تو دلم! چی میخوام؟ چی نمیخوام؟! هیچی نمیدونم

کاش میتونستم یه سری چیزا رو با دست خودم عوض کنم قطعا وضعم بهتر میشد!

اینکه اون همه حسم خاموش شه واقعا چیز عجیبیه! و منو میترسونه! بیشتر از هر چیز دیگه ای منو میترسونه! اگه من هیچ وقت نتونم کسی رو برای همیشه بخوام چی؟ تکلیف تشکیل خانوادم چی میشه؟ تکلیف اون جمعی که به خودم قول دادم بسازمش با آرامش و برای تعلق داشتن چی؟

میترسم... میترسم برم اونور و از اینی که هستمم تنها تر شم!

آره یه وقتایی میگم واقعا دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم! ولی یه چیزی هست که واقعا نگران از دست دادنشم! دلم! دلم رو از دست بدم چی؟ اگه تبدیل به یه ماشین شم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت کسیو نخوام؟ دیگه نتونم کله شقی کنم چی؟

راستش آره! منم مثل بقیه آدما ترس برم داشت بالاخره از بزرگ شدن! واقعا میترسم از این موجودی که دارم میشم!

چیزی که میخوام با کارایی که دارم میکنم خیلی متفاوته! و نمیتونم هندلش کنم.... اوضاع از دستم حسابیییی خارج شده!

 

پارت دوستانه! هی! من با اینکه همیشه عاشق روابط دوستانم ولی همیشه روابطم در این زمینه ریدس :) نمیدونم چرا... نمیدونم دیگه باید چیکار کنم... که دوست خوبی باشم! که بتونم حس کنم به دوستام تعلق دارم! همش حس میکنم این ادما هستن چون چند صباحی کنار همیم :)‌ حس تعلقی ندارم! حسی که میخوام نیست :)

اینم از عوارض داشتن خانواده‌ایه که به همه مشکوکه! مدام تو سرت میگفتن که ببین دوست بی فایدس :)) با اینکه من خودم خیلی فایده هاشو دیدم :) نمیدونم واقعا نمدونم!

 

پارت درسی؟؟ هع!

کاملا رها کردم!‌ دست و دلم به کار نمیره! همزمان هم انقد استرس دارم واسه آمریکا که کلا هنگم! هیچی تقریبا از گذشته یادم نمیاد! و باید تمام تلاشمو بکنم!

ولی؟

نشستم یه گوشه و به نابود شدن زندگیم دارم نگاه میکنم!

 

پارت مالی؟ کمممممان بیبی

بیا دیگه ادامه ندیم :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۳۰
پنگوئن

باید از خیلیا عذرخواهی کنم :)

روزهاست که انقد درگیر مشکلات خمی خوم شدم که اصن وقت نکردم از دوستام حالشونو بپرسم یا درست حسابی کنارشون باشم!

همیشه زندگی بالا پایینای خودشو داشته ولی الان نمیتونم بگم بالام یا پایین؟

فکر اینکه کمتر از ۶ ماه دیگه باید این همه پرونده باز و این همه آدم تو هم لولیده شده رو ول کنم برم هم وشحالم میکنه هم ناراحت!

هیچ سطری نقطه نداشت! هیچ داستانی تموم نشد! و همش کش اومد!

میخواستم دنیامو یه طور رنگی منگی بسازم! میخوساتم بتونم رابطه‌ی اروم و قشنگی بسازم که پایدار باشه ولی جلو بره... اما نشد! نشد که بشه!

 

چیزی که من فهمیدم اینه که نباید زیادی ادم ها رو مطلع کرد که چق از بودنشون خوشحالی با دوسشون داری :) چون میشه عین این اتفاقاتی که افتاد

عین این بت های زندگیم که دونه دونه شکستن!

و حس تنهایی که به قلبم سرازیر شد!

توی بدترین موقع....وقتی که چند ماه دیگه اخرین برخوردم با این خاک و ادماش میشه بوی گه جاده فرودگاه!

 

یه نقطه ای هست برای شروع!

برای شدن یه ادم بهتر! برای بهتر و بهتر نشون دادن خودم!

ولی آیا میتونم که بازم بجنگم؟

بازم تلاش کنم؟

باز هم انرژیمو بریزم وسط؟

 

 

نمیدونم! این چیزیه که میترسوندم!

 

ولش کن انقد ننوشتم حس میکنم دارم میرینم الان فقط

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۱ ، ۱۸:۵۰
پنگوئن

این چند روز درگیر اتفاقاتی بودم که خب خیلی وقته منتظرشون بودم :)

۸ اسفند بود که با یار خداحافظی کردم و برگشتم دزفول! و هیچ ایده‌ای از اینده نداشتم!

دو روز اول رو به شدت درگیر کارای عقد احسان بودیم! و چقد همه چیز خوب بود! چقد بهم میومدن! چقد پریسا زیبا شده بود! چقد احسان چشماش میخندید!

تو همون یکی دو روز البته دعوای دوباره‌ام با بابا باعث شد که با نازنین همانگ کنم و واسه ۲۹ ام اسفند بلیط بگیرم به مقصد تهران با این استتوس همیشگی که برنخواهم گشت :) اینبار ولی فرق داره! دارم میرم که عید رو بمونم اونجا! عیدی که خب همه از هر جایی پناه میبرن به جمع های خانوادگیشون! و من عید اخری که قراره ایران باشم رو قراره تنها بگذرونم :) 

میدونی ناراحت نیستم بابت این اتفاق! چیزیه که خودم انتخابش کردم! و حس میکنم باید یه بار تنهایی رو انجوری که دوست دارم مزش کنم! دوست دارم برای یک بار هم که شده دوباره با تنهاییم خوشحال باشم!

خبر بعدی مربوط به گرفتن پذیرشه :) بالاخره! پذیرش اومد هم برای من هم برای یار :) چیزی که ماه ها تصورش میکردم! چیزی که مدت‌ها بود میخواستمش!

اتفاق افتاد و این باعث شد منم از قافله‌ی اتفاقات خش عقب نمونم :))

داداش محسنم بالاخره خونش آماده شد و مستقر شدن!

هر کسی به نوعی تو خونه‌ی ما داره با سال جدید پوست میندازه و نو میشه :)

و فکر کنم واقعا بالاخره وقتش بود که هر کدوممون سرپای خودمون خوشحالیامونو پیدا کنیم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۱۸
پنگوئن

هوا به شدت زیبا و دوست داشتنیه!

بارون مداومی که داره چند ساعته نم نم میباره!

من توی نقطه امن خودمم و وقتی با خانوادمم حرف میزنم به نظر میرسه بقیه هم تو نقطه امنای خودشونن!

بابام با دوست موستاش برنامه کرده و خوشحاله

احسان دنبال خریدای عقدشه و بعد از مدت هاست دارم میبینم یه لبخند پنهونی داره رو صورتش

محسن داره اسباب کشی میکنه تو خونه‌ای که خیلی وقته داره براش زحمت میکشه 

بنظر میاد همه دارن آرامش نسبیشون رو پیدا میکنن!

 

منم واسه هر روزم یه برنامه‌ای دارم و با این چیزا هم خوشحالم! کارایی که دوست دارم رو میکنم... با آدم هایی که دوست دارم معاشرت میکنم! توی شهریم که دوست دارم و هوا هم که خوبه :))

 

امروز خوشحال بودم ... عین سابق تو دانشکده راه میرفتم و با آدم ها شوخی میکردم! حس میکردم مبینای دوران کارشاسی با همون فراغ بالیش برگشته! منتها دیگه واسش تفکر و قضاوت دیگران مهم نیست! اینبار انرژی داشتنش از سر سرخوشی نیست از سر تلاشه! 

هزار جا دیدم و شنیدم که نیاز نیست همه ادما کول و خفن باشن! و یه مسابقه‌ی کول تر بودنی بین همه ادم ها جدیدن راه افتاده!
این موضوع باعث شده بود من فکرم درگیر بشه که آیا منم دارم صرفا شرایط مسابقه رو رعایت میکنم یا چی؟

دیدم نه! من شاید آدم خیلی کولی نباشم... یه روزایی دپرس باشم.... یه وقتایی پاچه بگیرم... مدام غر بزنم... ولی ته ته تهش.... من آدم راحت و شوخیم... یه جورایی باید گفت حالی واحدی :)

هر جوری که بهم حال بده رفتار میکنم... بستگی به جمع و شرایط مود منم عوض میشه :)

عین همه‌ی آدم های دیگه! همونقدر که خوشحالی و کولی تو وجودم هست غم و ناراحتی هم وجود داره!

و یه وقتایی شاید تو زندگی باشه که ام واقعا هیچ حسی نداشته باشه :)))) (تلمیح :دی)

 

برخلاف قبل ها که وقتی بیشتر ناراحت بودم مینوشتم تو بلاگ این بار که حالم مساعده هم مینویسم... مینویسم که یادم بمونه سیاهی موندنی نیست! همونطور که سفیدی :)

 

خلاصه که دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۳
پنگوئن

ناخودآگاه رفتم توییتر و نوشتم: بعد از مدت‌ها جالم خوبه!‌واقعا خوبه :)

 

روزای خیلی خیلی دارک سگی رو گذروندم! اون گریه هام زیر دوش حموم! پای تلفن داد زدنام! تو جاده گریه کردنام...همه‌ی حال بدم ....انگار گذشته و اون پشت سرمه!

نمیدونم نقطه عطفش دقیقا کجا بود؟ کجا بود که حالم شروع شد خوب و خوبتر شدن؟

و اینم شاید مهم نیست! مهم یادگرفتن راهکاراس واسه طوفانای بعدی! واسه سرماهای بعدی! تو نمیتونی به طوفان بگی نیاد! ولی میتونی خودتو برای مقابله باهاش اماده کنی و اسیب هاتو مینیممم کنی :)

میدونم کارام چی بود! نوشتمشون تا دوباره بازم برگردم بهشون!

 

الان که حالم خوبه باید بنویسم که چقد راضیم :)‌از انتخابام... از تلاشام... از تجریه‌هام... از دوستام!

چقد خوب که بدون آریا کلی چیز تجربه کردم و با چشم خودم دیدم که الان من بیشتر این چیزای خوشحال کننده رو با اون میخوام! نه بدون اون! 

طول کشید تا شخصیتم ذره ذره شکل بگیره!

شخصیت شوخ و راحت بچگیم....با محتاطی جدیدم... با ریسک پذیری زیادی که این سالا یاد گرفتم! با تلاش بی وقفه برای هدفام! 

چقد این ۴ سال تهارن بودن منو عوض کرد! چقد منسجم کرد منو!

تیکه تیکه های پازلمو اروم اروم چید کنار هم! و من ساخته شدم... با تک تک اتفاقای تلخ و شیرینی که افتاد!

اگه ده سال پیش از من میپرسیدن ده سال بعد چطور میبینم، قطعا فکرشم نمیکردم انقد پر از اتفاقات و نوسان ها باشه برام...

ولی الان متوجهم که چقد ده سال آینده‌ام میتونه عجیب غریب باشه! چقد تلخ و شیرینی! چقد بالا و پایینی! و با یه شیب خوبی حرکت به سمت هدفا :)

 

چند روز پیش که با ماهرخ و پویان بیرون بودیم، یعنی همون روز اولی که رسیده بودم تهران، یه بحثی شد راجب رابطه ها...

و این بحث تو این چند روز هی تو ذهن من بالا و پایین شد!

نمیدونم بقیه از رابطه هاشون چی میخوان... خط قرمزاشون کجاست.... قالبشو چطوری میچینن... ولی من ...

من هر روز مطمئن‌ترم که چقد تو جفت خوبی هستی برام :)

نمیدونم از الان به بعد چی میشه! ولی خوشحالم که تو پیدا شدی تو زندگیم و من تجربه کردم این حس رو! حسی که تو میخوای با یه آدم روح و جسم و روز و شب و تاریکی و روشنی و خوشحالی و غمت رو و همه‌ی همه‌ چیزت رو share  کنی.

شاید دوستای زیادی رو از ته ته قلبت دوسشون داشته باشی... شاید رو آدم‌های مختلفی کراش بزنی.... شاید رابطه‌های مختلفی رو تست کرده باشی... ولی یه نفر هست که با همه فرق داره!

میاد... و با اومدنش تو زندگیت میشه اون چیزی که باید... ذره ذره باهاش حل میشی... و اونقدر غرق هم میشین که دیگه نیازی نمیبینی برای آدم دیگه‌ای! دیگه توجه آدم‌های دیگه برات جالب نیست! توجه‌ها و پیشنهادات آدمای دیگه میشه مثل هر اتفاق دیگه‌ای تو زندگیت... و تو رد میشی ازشون به آسونی :)

میدونی یه روزی میگفتم باید برای رابطه یه خطوط قرمزی تنظیم کنی و بهش متعهد بشی... الان میبینم که وقتی همچین شخصیتی تو زندگیت پیدا میشه تو نیاز به خط قرمزی نداری.... چون متعهدی با دلت...با جونت! بدون هیچ خواسته‌ای از طرف مقابلت! تغییر میکنین با هم و تبدیل میشین به آب و ظرفی که قشنگ شکل همو میگیرن :)

و اینه که قشنگه!

و اینه که خوبه!

که بهت انگیزه میده :) که به زندگیت رنگ و لعاب میده!

یه روزی هم عین من به خودت میای و میبینی از تجربه این حس هر روز خوشحال تر و شکرگزارتر از دیروزی حتی اگه ندونی تا کی قراره این طعم متفاوت رو تو روزهات بچشی :)

 

 

 

خلاصه که...

غبار غم برود

حال خوش شود حافظ :)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۳۲
پنگوئن

داره بارون ماد و من بالاخره دست از خوابیدن و فیلم دیدن برداشتم و نستم که از کارهام جلو ببرم! 

ولی حاجی خوب نیستم! نه بخاطر اتفاق جدیدی! بخاطر انتظاری که تمومی نداره!

بخاطر اینکه از گره خوردن ها خسته‌ام! از صبر کردن! تحمل کردن...

حس زندانی رو دارم که زندانبانم هم خودمم!دلم رهایی میخواد از هر چیزی ه دست وپام رو میبندهو باعث میشه من خودم نباشم!

چند روز پیش تو صحبتم به اریا وقتی میگفتم از دزفول متنفرم میگفت تو وقتی تهران هم میای میخوای برگردی دزفول!

میدونی نکته همینه!!! این وزنه‌هایی که به پام وصل شده.. و خودم رو در مقابلش مسئول میدونم...نه بخاطر تفکر بقیه..بخاطر دلم!

دلم یه جمعی رو میخواد که دوستش داشته باشم. بهش تعلق داشته باشم. واسش تلاش کنم. ولی نه جمعی که شبیه زنجیربه پام باشه! نه جمعی که اذیت شدنام توش از خوشحالی هام بیشتر باشه!

کاش میشد خانواده رو هم آدم خودش انتخاب کنه! خودش انتخاب کنه تا سر حد مرگ عاشق چه آدم‌هایی باشه! به کی بگه بابا و دلشو دو دستی تقدیمش کنه!

خب اگه بخوام خیال بافی هامو کنار بزارم وقع بینانه ترین چیزی که کمکم میکنه اینه که تنها و مستقل باشم تا زمانی که اون جمعی که خودم میخوام رو درست کنم!

ولی یه چیزایی هست که خیلی وقته منتظرم تا به ثمر برسه و رها کنم!

مثلا وقتی به خودت یه قولی میدی که اگه فلان کار رو کنی جایزه‌ات این خواهد بود! جایزه من هم رهایی خواهد بود...

هر چند فقط یه قدم تا اون چیزی که میخوام مونده...

پازل زندگیم جوری کنار هم چیده شد که من کم کم بیشتر و بیشتر به تصویرای ذهنیم از خودم شبیه بشم!جرئت کنم و پامو یکم از گلیمم درازتر کنم تا بتونم فاتح دنیای خودم باشم!

مقابل دیدگاه‌های خانواده‌ام بیاستم و راه خودم رو بسازم...

 

کاش زودتر ایمیلی که میخوام برسه... کاش این اضطراب لعنتیم خاموش شه! کاش بازم ورق اونجوری بچرخه که منو برسونه به اونی که میخوام....

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۵۲
پنگوئن

راستش خیلی ملولم!

انگیزه‌ام برای زندگی داره به صفر میل میکنه کم کم!

دیگه حتی نمیتونم منتظر ایمیل بشینم! حس میکنم واسه ادامه دادن زیادی خسته‌ام!

دوست دارم تو دنیای فیلما غرق شم!

از واقعیت بدم میاد :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۴۷
پنگوئن

داشتم به خواب دیشبم فکر میکردم!

خواب دیشبم دو قسمت بود. یکیش پسرخاله مامانم که از امریکا برگشته بود! و داشت راجب اونجا برام حرف میزد

و دومیش مامانم! مامانم نمرده بود! فرار کرده بود و رفته بود امریکا! و بعد برگشته بود تا با یه نفر دیگه عقد کنه و ما رو مطلع کنه!

داشتم به این فکر میکردم که داستان این خوابام چیه؟ چرا مامانم هست همش؟ امریکا اخه؟ مامانم از رفتن به هر کشور دیگه‌ای متنفر بود!

یهو حرف ساناز به ذهنم اومد! بهم گفته بود تو داری نقش مامانتو بازی میکنی! یکم دقیق شدم...

آره.. وقتایی که خواب میدیدم مامان برگشته و با بابام دعوا میکنه خودم بودم که ازبابام عصبانی بودم!

وقتایی که میدیدم مامانم برگشته و داره میره برای احسان خواستگاری این من بودم که داشتم اینکارو میکردم!

وقتایی که خواب میدیدم مامانم برگشته و با بابام اشتی کرده و خوشحاله در واقع من بودم که از اون عصبانیتم کم شده بود!

چقد روانم درگیر این موضوع شده!

اون التماسم واسه موندنش...

من انقد دلتنگ مامانم شدم که دارم به خودم التماس میکنم تا برای خودم مامان باشم! یا شایدم یه تلاش بی فایده برای زنده نگهداشتنش تو خونه!

شایدم میخوام اونقد که خودم درگیرشم دیگران هم درگیر بودنش باشن! و حس کنن که هست!

ولی واقعیت این نیست! اون نیستش! دیگه هم نمیاد!

هر بار با گفتن این جمله بغضم میشکنه! این نشون میده که من نمیفهمم مرگ چجوریه ! من فک میکنم اون فقط سفر رفته! ولی اینجوری نیست! اون رفته...نیست...و برنمیگرده!

شاید اینا بخاطر اینه که من بهش میگفتم هیچ وقت مامانی مثل تو نمیشم! دقیقا یه هفته قبل از مردنش! و بعد از اون عذاب وجدان این حرف باعث شده که بخشی از من تبدیل بشه به شبیه مامن شدن! و بخش دیگه ام به شدت تلاش کنه تا خلاف این قضیه باشه! لج برای اینکه اصلا شبیهش نشم و دیگه حتی مبینایی هم این وسط نمونده بنظر!

حالا فهمیدم داستان اون شبایی که خواب مامانم رو نمیبینم چیه! اون وقتاس که تو نقش مامانم نرفتم! 

ولی خواب دیشب ....

یعنی دغدغه های خودمو دارم میریزم تو نقش مامانم! شاید خبر خوبیه؟ شاید این یعنی کم کم داره اون تصویر تبدیل میشه به مبینا!

 

ایمدوارم که این باشه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۴۶
پنگوئن

نمیدونم ادمیزاد چرا انقد تلاش داره که حال خودشو خوب کنه و همه چیز رو تمام نکنه!

و این بازی شامل حال من هم شد! دوباره تلاش برای برگردوندن حالت نرمال به روانم! و بوم... جواب داد!!!!

از این تریبون باید اعلام کنم که مغز خر خورده بودم که جلسات روان درمانیم رو ترک کرده بودم!

دیروز وقتی با ساناز حرف میزدم همه چی مینشست جای خودش! و من هی بهتر و بهتر نگاه میکردم! دوز داروم رو بازم بیشتر کرد...

ولی در کل جواب داد و حالم خیلییییییی بهتر شده

 

چیزی که من مدام یادم میره اینه که من مسئول زندگی دیگران نیستم! من مسئول ناراحتی و یا خوشحالیشون نیستم!

من هر کس حتی ادمی که باهاش سلام علیک دارم رو دلگیر ببینم سریع میرم پا پیچش میشم که فلانی حرف بزن! کاری هست بکم که خوب شی؟؟!

واقعا چرا؟

مگه خب به من مربوطه؟؟ نه!

تازه هم خودم عصبی میشم هم اون ادمه!

گاهی ادم باید بشینه و ببینه خیلی چیزا رو! زندگی و بازی نه جنگ نه بلکه یه فیلم تصور کنه! فیلمی که ژانرش عوض میشه! یه روزایی تو هیروی داستانی یه روزایی کمدین یه روزایی هم نقش اول دراما!

بعضی وقتا ولی خوبه که از نقش بازیگریت بزنی بیرون! بیای بشی کارگردان ... و این تو باشی که فیلم زندگی خودتو میگردانی :))

برا بحث زمان دادن..

من یه مدت طول کشید تا بفهمم چیزی که غذا رو خوش مزه و جا افتادش میکنه اینه که بهش زمان کافی بدی! سر صبر بزاری تا پخته بشه!

زندگی هم همینه! هر چیزی باید زمان خودشو بگذرونه! تا جا بیافته! 

بحث یادگرفتن صبر نیست دیگه این وسط

بحث تمرین جوصله داشتنه.... بحث ری اسکیل کردن اتفاقاته! بحث زمان لازم برا پذیرفتنه!

 

جدای از اینا هم... یه چیز دیگه ای هست که باید یاد بگیرم... همیشه قرار نیست حالمون خوب باشه! یا خوش بگذره!

گاهی وقتا هم باید بد بگذره....گاهی وقتا ممکنه من تو یا هر ادم دیگه ای حوصله نداشته باشه که اوقات شادی فراهم بشه! و تمام اون چیزی که میخواد اینه که با هم دیگه بشینیم و به گذر زمان نگاه کنیم :)

من تلاشمو میکنم تا دیگه به خودم و دیگران گیر ندم که همیشه خوشحال و با حوصله باشن :))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰
پنگوئن

الان خالی ترم از اون خشمی که داشتم! باهاش حرف زدم باز... گفتم گفتم و گفتم! گریه کردم! لباسای مامانو بغل کردم و بوشون کردم و همونطوری اشک ریختم!

از خونه بیرونش کردم! و وقتی برگشت آروم تر بودم!

چایی دم کردم! خودم ریختم اومدم تو اتاق!

باهاش صحبت کردم و قرار شد از روانپزشک خودم براش نوبت بگیرم! به زوووور! امیدوارم موثر باشه!

هر چقد فکر میکنم فرار هیچ چیزیو حل نمیکنه! باور نکردن حقیقت هم! باید بپذیرم! همه‌ی شواهد پیداس که داستان چیه! نیپذیرم چون بت ساختم!

من همیشه از ادمایی که خیلی دوسشون دارم بت میسازم!

و این اتفاق نشون داد که بت ساختن اشتباهه و هیچ استثنایی هم نداره!

و خب این اتفاق باعث شد خود واقعیمو نشون بدم! ترسم بریزه و به همه بگم من هیج کدوم از این اعتقاداتشونو قبول ندارم! و این برای من باز هم یه تغییر بزرگ بود!

از همیشه بیشتر حس میکنم بزرگ و مستقل شدم!

الان بهترم... 

داداشم که عقد کنه برمیگردم تهران! 

یه سفر هم به خودم بدهکارم ...که در اسرع وقت میرم. چه کسی بیاد جه نیاد!

الان اروم ترم چون میتونم واقع بینانه تر نیگا کنم... اون فانتزی بودن دنیا به طور کامل برام ریخته!

اینجا دقیقا معنی همون جمله‌ی نخوری میخورنته!

باید پاشم...جمع کنم خودمو... و برای ادامه‌ی این زندگی لعنتی بدوم! 

تو این همه تلخی یه چیزایی خوشگل و خوبی هم داره! یه لحظه‌های هست که از ته دل میخندم! که ذوق دارم!

هنوزم چیزایی هست که برام مهمه مثل درس!موفقیت!

 

به زودی درست میشه همه چیز.... به یه ارامش حداقلی و موقتی خواهم رسید...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۲۷
پنگوئن