پنگوئن خانم :)

اینجا یک دفتر خاطرات آنلاین است با خواندن آن وقت خود را هدر ندهید :)

با تشکر

بایگانی
آخرین مطالب

سخت‌ترین کار واسه من عصبانی بودن و حرف نزدنه! صبر کردن!

من برگشتم دزفول! اسم اینجا واسم خونه نیست! حتی زندان هم نیست! یه خرابه‌س در نظرم... من برگشتم! نه به خاطر بابام! بخاطر برادرم! بخاطر سرنوشتش!

و سکوت در برابر چیزهایی که میبینم کاریه که باید بکنم! نه بخاطر بابام! نه بخاطر داداشم! بخاطر مامانم! 

نه بخاطر اینکه باید جای خالیشو پر کنم! نه! من هیچ وقت نمیتونم اون باشم! بخاطر احترام بهش! بخاطر بزرگی سکوتش! بخاطر دلش!

و بخاطر تربیتی که منو کرده!

من اینجام و سکوت میکنم.... هیچی نمیگم و روزها رو میگدزونم...

نمیدونم بشه که ادمیشن بگیرم یا نه! اگه بشه به معنای واقعی کلمه میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم...

ولی نمیدونم اگه نشه پلنم چیه...

چون واقعا ظرفیتی واسه تلاش دوباره و تحمل این شرایط لعنتی برای حداقل یک سال دیگه رو ندارم...

کارم شده چک کردن مدام ایمیلم..

و رفتن برای من روزنه‌ی امیده این وسط...

با صبا که حرف میزدم مدام تاکید میکرد که قراره یه زندگی دیگه شروع کنی... و من فقط به همین امید دارم!

به اینکه برم... برم یه جای دور... که دست هیچ کسی از این شهر لعنتی بهم نرسه! نه خبری از کسی بگیرم و نه کسی رو ببینم!

شواهد هر روز نشون میدن که دروغگو کیه!

و من حالم از دروغ بهم میخوره! این خیلی حرفه که تو چشمای یه دروغگو نگاه کنی... بهت دروغ بگه... و بدونی دروغه... و هیچی نگی... لبخند بزنی... و به کارت ادامه بدی! در حالی که میتونی بری یه جای دیگه! عین برادرات شمشیز رو از رو ببندی! 

ولی وایسی... گریه کنی و وایسی....

تو چشای خاله‌ات نگاه کنی وقتی بهت میگه بخاطر مامانت و وایسی!

بعد از فوت مامان میگفتم هیچ چیزی دیگه نمیتونه از این بدتر باشه اگه این منو نکشته چیز دیگه ای هم نمیتونه!

متاسفانه داستان رفتنش هنوز هم تموم نشده! و این اواخر همه چیز داره منو به سمت کشتن سوق میده!

 

 

قبل تر ها در چنین شرایطی... لج میکردم .. سیگار میکشیدم.... یا خراب کاری میکردم! یه جورایی وقتی به این نقطه از حال بد میرسیدیم با خودم دشمن میشدم!

ولی اینبار هیچ کار احمقانه‌ای نکردم! نمیدونم این خوبه یا بد! میتونه نشون دهنده بزرگ شدن باشه! یا نشونه مردن از درون! شایدم ارامش قبل از ظوفان!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۳۲
پنگوئن

برای هر چیزی بینهایت بی حوصله‌ام!

هوا خیلی خوبه! دوست دارم بزنم بیرون! ولی حوصله کسیو ندارم! حوصله تنها رفتن به جایی رو هم ندارم!

گشنمه ولی حوصله غذا درست کردن ندارم

حوصله تهران موندن یا دزفول رفتنم ندارم

با آدم ها خیلی کم حرف میزنم... جواب پیام ها رو یه در میون میدم و اصولا حرفی برای گفتن ندارم!

اگه از ادم های امنم فاکتور بگیرم دیگه حرفی هم واسه گفتن ندارم!

نمیدونم واقعا چم شده!

ترجیحم اینه که به خواب زمستونی برم! و وقتی بیدار شم که جوابا اومده باشه و پذیرش یه جایی توش باشه فقط!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۱۵
پنگوئن

طوفان پشت طوفان!

اون وسط فق وقت دارم یه نفس بگیرم و دوباره همه چیز شروع میشه!

من ماه هاست که خوب نیستم... دیگه امیدی هم به خوب شدنم ندارم! تلاشی هم واسش نمیکنم! میدونی یه بیسی باید خوب باشه که بتونی رو اون شروع کنی و حالتو درست کنی! من هر چی که دارم آواره‌س

خانواده معناشو از دست داده... و با این رگبار دعواهای پی در پی امیدی به درست شدن اوضاعش ندارم!

تنها روزنه‌ی این روزام چک کردن استاتوس اپلیکیشن هاست برای فرار! ولی مطمئنم که رفتن هیچ چیزی رو حل نمیکنه!

همه خرابی از جایی شروع شد که یه ستون خیلی مهم از تو خونه رفت! دونه دون اجر ها ریختن پایین! بایدها و نبایدها عوض شد!

 

تا ده روز پیش همه میگفتن بری دلتنگت میشیم ولی امروز تو تماسم با داداشمو بابام هر کدوم سراغ جواب دانشگاها رو میگرفتن میگفتن امیدواریم کارت زودتر درست بشه و بری!

حتی دیگه نمیتونم بنویسم

لالم... لال

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۰۱
پنگوئن

رابطه‌ها سراسر بالایی و پایینین...

روزهایی هست که توی تاریکی و تنها چیزی که همراهته یه نجوای ارومه از کسی که دوسش داری...! یه روزایی هم هست که اونی که دوستش داری دوره دوره! اونقد که این تاریکه نمیزاره ببینیش! و صداش به گوشتم نمیرسه! اما یه روزنه‌ای هست تو دلت که بهت میگه همه چیز درسته! اون هست ... کنارته! حتی اگه فاضله فیزیکی وجود داره....حتی اگه ازش خبری نداری...

مبینای چند سال پیش هیچ وقت فکر نمیکرد بتونه آدمی رو انقد دوستش داشته باشه که توقله ها و دره های زندگیشون با لبخند بمونه کنارش! وقتایی که دوره وقتایی که نزدیکه! وقتایی که آشتیه! وقتایی که قهره!

راستش بعضی آدم ها ارزششو دارن! ارزش اینکه براشون صبر کنی... که رابطه رو از اولین آجرش با هم بسازین!

بعضی آدم ها ارزششو دارن که مه آینده رو باهاشون جلو بری! بعضی آدم ها ارزششو دارن که براشون باشی تو همه نبودن هاشون!

روز هاست که دارم به بودنم کنارت فکر میکنم! روزهاست دارم به تو فکر میکنم! به اینکه چقد قشنگی! منظورم قشنگیه بودنته! منظورم اینه که هیچ وقت کوچیکترین بی اعتمادی بهت نداشتم! 

تو این روزایی که دارم برای داداشمم در به در دنبال یه همراه میگردم میبینم که چقد ساختنه اجر به اجر یه رابطه مهمه! میبینم که نمیشه یه ادمو با یک ماه شناخت! میبینم چقد مهمه که کسی رو دوست داشته باشی! میبینم چقد مهمه که با کسی رفیق باشی! از اون صمیمیاش!

میدونم از مقایسه بدت میاد...

ولی من نشستم تو رو با تمام آدم هایی که میشناختم مقایسه کردم! بالا پایین کردم! آدم هایی که قبلا بودن! آدم های دیگه‌ای که هیچ ربطی به من نداشتن و میدونی چیه؟

تو با همه خوبیا و بدیات از همه بهتری برای من :)) 

تو متفاوت ترینی برای من! تو اونی که اونظرفه طیف وابساده! و عجیب منو کامل میکنه :))

تو همه اون چیزایی که بایدو داری .. درسته یه وقتایی کلافه میشم از یه سری چیزا! میخوام جا بزنم! ولی وقتی بهش نگاه میکنم درست و حسابی میبینم تو ارزششو داری که حرص بخورم :)

وقتی انقده بغلت خوبه و برای منه :)

وقتی انقد کنار هم قشنگیم :)

وقتی که معتدل میشیم :))

پس صبر میکنم! صبر میکنم تا کارهات تموم شه... تا خستگیات کم شه... صبر میکنم تا دلتنگم شی! صبر میکنم تا روزای سبز برسن!

صبر میکنم واسه درست ترین آدم زندگیم تا همه‌ی بالا و پایینای همو بلد شیم!

و شاید تمام معنی دوست داشتن همین باشه! صبر کردن! تمام کاری که مامانم با من میکرد :))

آریا

امیدوارم هیچ وقت از این همه اعتمادی که بهت دارم... این همه حسی که بهت دارم و این همه صبری که برات میکنم پشیمون نشم!

امیدوارم تا همیشه همینطوری به خودت و عکسات نیگا کنم و نیشمو نتونم جمع کنم :)

 

مرسی که باهات این همه بزرگ تر شدم :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۰ ، ۲۱:۲۷
پنگوئن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ آذر ۰۰ ، ۱۳:۲۶
پنگوئن

یه اتفاق جالبی افتاده :) 

چند وقت پیش با هر کی که حرف میزدم حالش بد بود! بی دلیل یا با دلیل! دلیلای کوچیک بزرگ! دلیلایی که شاید نمیتونستن بگن! و همه تا مرز انفجار پیش رفتیم!

دیروز با ارشیا و ارش رفتیم بیرون! ارشیا میگفت حالش خوبه! و بنظرش چیز ها جای خوبین! آرش چشماش دوباره اون برقشو داشت و انگار آروم تر بود!

اومدم خونه پست شاهینو وا کردم توش نوشته بود که خوشحاله

با اینکه تک تک این ادما هنوز هم همون مشکلات قبلی رو داشتن :)

ولی انگار همه چیز به یه ارامشی ختم شده!

برای من این دره و قله ها زیاد اتفاق افتاد... عموم دره هام تو تابستونه و عموم قله هام تو آذر و پاییز :))

نمیدونم شایدم صرفا تکرار این موضوع باعث شده تابستونا منتظر اتفاق بد باشم و پاییزا بگردم دنبال حال خوش! ولی خب انگار یه سیکله که هی تکرار میشه :)

میخواستم ببینم چقد اگه تنها بمونم حالم بد میشه!؟

ولی نکته اینه که هر وقت از تخت بیرون میام میتونم روزمو شروع کنم! سخت کار کنم! برخلاف قبل تر ها که اگه از ساعت مورد انتظارم رد میشد دیگه نمیتونستم هیچ کاری بکنم و بقیه روزم پوچ میشد!

مدت زیادی تنها نبودم! یعنی بیشترین تایمی که این هفته تنها بودم ۲۴ ساعت بود! ولی با اوکی بودن تمام سپری شد!

بلد شدمش انگار...

وقتی میبینم تو تختم و کسلم تنها کاری که باید بکنم اینه که از تخت بیام بیرون و چایی دم کنم! تو اون فاصله شاید به یکی زنگ بزنم و خبری بگیرم! بعدش طبق روال هر وعده غذایی یه سیتکام رو پلی کنم و تا اخر سیتکام بشینم و وعده غذاییمو تموم کنم!

بعد روزم شروع میشه!

معمولا یه کاغذ برمیدارم! توش مینویسم که باید چیکارا کنم! برخلاف قبلا که کار ها رو خط میزدم الان یه دایره جلوشون میکشم که تیک بزنم! تیک زدن حس بهتری داره! انگار کار مفید تری رو به پایان رسوندم :))

تا وعدا غذایی بعد کارامو میکنم و وعده بعدی هم دوباره سیتکام رو پلی میکنم :)

راستش اصن نمیفهمم روزام کی شب میشه!؟ امروز چند شنبه اس یا چندمه ماهه!؟ ماه میلادی رو این روزا بیشتر بلدم تا شمسی رو! از بس که درگیر ددلاینام

منتظر خبر خوش از سمت خونه‌ام! خبری که ماهاست مشتاقانه منتظرم بشنومش!

یکی دیگه از اون کارایی که خیال منو راحت تر میکنه و باعث میشه علاوه بر خوشحالیم وصله های کمتری به پام باشه واسه رفتن!
کارهای نا تموم مامان که دونه دونه داره به سرانجام میرسه!

تمام چیزهایی که سال ها دنبالشون بود و میخواست عملیشون کنه ولی نمیشد! الان یک سال و ۵ ماه از رفتنش میگذره و دونه دونه کارها دارن تیک میخورن :)

و  تصویر مامان تو ذهنم با لبخند پهنی داره واضح و واضح تر میشه!

تنها مسئله این روزا که مغزمو درگیر کرده خوابای عجیب و غریبمه! قبل تر ها با هر فشار و مشکلی خواب مامان رو میدیدم ولی الان چند شبه که دوباره خواب مامان شروع شده! دوباره از خواب میپرم! و به زور دوباره خودمو متقاعد میکنم که باید بخوابم!

نمیفهمم چرا! وقتی همه چی خوبه چرا باید بازم خواب مامانو ببینم؟

شاید فکر میکنم که حالم خوبه؟ ولی واقعا نیست؟ نمیدونم شاید یه چیزی نگرانم کرده این وسط؟ شاید الان که داستانای خونه داره سرو سامون میگیره ذهنم داره خودمو یادم میاره!؟

نمیدونم!

 

۶ روز تا تموم شدن ۲۳ سالگی مونده! امسال خیلی با سال های پیش فرق داره! خوشحالم! هنوزم تولد واسم یه روز خاص هست!‌ ولی عملکرد، دید و چیزایی که تو اون روز میخوام اصلا شبیه سال های پیش نیست!

یه بیس یکسانی داره: خوشحالیهمه دور و بریام تو روز تولدم! ولی مثل قبل نیست برنامم :)

حس میکنم اگه آدما روز تولدم خوشحال باشم یعنی هنوزم به وجودم رو این کره خاکی یه نیازی هست :) و آدم ها دوستم دارن! میخوان که کنارشون باشم! حتی اگه شرایط بدترین شکل ممکن باشه :)

 

ارشیا گیر داده امسال به خودت چه هدیه ای میخوای بدی!؟ فکر میکنم بزرگترین هدیه ای که میتونم به خودم بدم آرامشه! دل به دریا زدن و نگران نبودن راجب هر چیز ریز و درشتی! تو سر خودم نزدن و پذیرش چیزهایی که وجود داره! هدیه امسال من گل و لباس و شوکلات نیست! آروم بودن دلمه :) و تلاشی که تو لحظه لحظه‌ی این یه سال کردم تا الان با لبخند اینو بنویسم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۰ ، ۱۳:۰۹
پنگوئن

ساناز ازم خواسته بود بیشتر دست به قلم بشم و بیشتر از حالم بنویسم وقتی تنهاعم.

 

روزگاران گذشته که با ارشیا زیادتر از این ها حرف میزدیم همیشه سر این موضوع با هم بحث داشتیم که آیا تنهایی خوبه یا بد!

الان دو ساعتی از رفتن صبا میگذره! وقتی بهش فکر میکنم من واقعا به این تایمای تنهایی نیاز دارم و فکر میکنم همه آدم های دیگه هم نیاز دارن! به وقتی که بشینن و با خودشون ساعاتی رو خلوت کنن! تمرکز کنن روی کاری که میخوان و براش برنامه بچینن!

بنظر من یه مرز باریکی هست بین تنهایی مفید و تنهایی که تبدیل میشه به سرطان! سرطانی که کل بدنتو میگیره!

باید پیدا کرد اون خط قرمز بین تنهایی خوب و تنهایی بد رو! باید بشناسی خودتو که به چقدر تنهایی نیاز داری. این تایم هم مسلما برای ادم های مختلف فرق داره.

تو تنهایی میشینی و همه کاراتو جمع بندی میکنی... اینکه کجاها رو درست رفتی و کججا ها رو بد پیچیدی! کجاها باید ادامه میدادی و رها کردی! و کجاها خوب شد که برگشتی... کجا ها نباید به پشت سرتم نیگا میکردی

 

تنهایی من مثل تنهایی خیلیای دیگه صدای موزیک توش پخشه! صدایی که باعث میشه فکر کنم :) اونجایی که میفرماد: Im not strong enough to stay away 

 

میخوام این مرزه رو پیدا کنم.

 

جدای از این بحث خیلی رو مخم رفته ورزش نکردنه! و دلم یه فعالیتی میخواد! نمیدونم باید چیکارش کنم :/ میدونم نصف حرفام بهونه‌س! ولی انگاری که عزمم جزم نیست!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۰۰ ، ۱۳:۴۷
پنگوئن

بنظر هوای جالبی میومد! پس رفتم کنار پنجره و پنجره رو وا کردم یه نیگا به کوچه انداختم!

وقتی داشتم برمیگشتم دزفول درختا نارنجی و سبز و زرد قاطی بود ولی الان برگا ریخته بود رو زمین! 

لبخند زدم! داشتم فکر میکردم چطور اصلا از دیروز تا حالا اینا رو ندیدم؟ با اینکه دم پنجره اومدم با اینکه از تو کوچه رد شدم؟

 

راستش زندگی هم همینه بنظرم!

من الان دارم احساسی رو تجربه میکنم که هیچ وقت نمیتونستم ببینمش! یا به قول آریا تازه دارم زندگی میکنم اصن!

من دارم احساس خوشبختی و آرومی میکنم! با اینکه مشکلات عین قبل وجود داره! با اینکه ناراحتی هست! یا وجود تمام ترس و دلهره‌ام راجب آینده!

حس میکنم تو جای درستیم! تو حال درستیم! و بابتش خوشحال و آرومم!

چیزایی که همیشه داشتم رو دارم میبینم الان ولی با یه چشم دیگه! با رضایت!

قبل تر ها دزفول موندن برام زجر آوترین زمان ها بود! الان کنار خانوادم یکی از بهترین ساعت هامو میگذرونم!

قبل تر ها نمیتونستم آدمی رو برای طولانی مدت دوست داشته باشم! و کنارش آروم باشم! بدون جنگ و دعوا! ولی الان همه چیز فرق کرده

انگار هر چیزی تو جای درستیه که باید باشه!

به خونه‌ی دزفول حس خونه دارم همونطوری که اینجا تو این خونه هم حس خونه دارم!

تلاشی برای گذشتن ساعت هام نمیکنم و این ساعت هان که با سرعت تمام سعی میکنن بگذرن! چه وقتایی که تنهام چه وقتایی که پیش آدم هام!

دارم تلاشمو برای زندگیم میکنم.... کاری که همیشه میکردم.... ولی هیچ وقت ازش راضی نبودم! همیشه فکر میکردم کافی نیستم برای هیچ چیزی! ولی الان نه! الان دارم به خودم و تلاش هام احترام میزارم!

برای اتفاق افتادن چیزی زمین و زمان رو بهم نمیدوزم! میزارم پیش بیاد... میزارم هر چیزی روند عادیشو طی کنه!

و من یادگرفتم که صبر کنم!

 

دیروز از ترمینال جنوب تا خونه رو که میومدم از یه جاهایی رد شدم که پر از خاطره بود برام!

همون ترمینال جنوبش هم حتی! مدت ها بود با اتوبوس نیومده بودم! الانم اگه زمان بلیطمو قاطی نمیکردم با قطار میومدم تهران...

بهرحال .. دیدن اون مکانا امبر رو یاد من انداخت! اون روزایی که تا ترمینال همراهم میومد که تنها نباشم! اون شبی که جلو مترو امام خمینی قدم میزدیم و من ترسیده بودم... بهارستان و کلاسایی که به بچه های کار درس میدادیم! دیدن بازار و یاد مامانم! باب همایونی و هفت تیر و زنده شدن خاطراتم با سحر و فاطمه و...

اخرین جایی که بیدار بودم و چشمم بهش خورد هفت تیر بود :)

وقتی هفت تیر رو دیدم لبخند زدم! و چشمامو بستم!

 

تمام اون تلخی ها و بالا و پایین ها اومد و رفت تا همه چیز برسه به اینجا! به هفت تیر به آریا! 

همه اون آدم ها بهم میگفتن باید صبر کردن رو یاد بگیرم! دعوا نکنم! بحث نکنم! آروم باشم... ولی من هچ کدومشو یاد نگرفتم تا وقتی که رسیدم به آریا :)

 

ما یاد گرفتیم کنار هم بمونیم! یاد گرفتیم حرف بزنیم! بگیم هر چیزی که اذیتمون میکنه رو!هر چیزی که خوشحالمون میکنه رو!

ما همه چیز رو اروم اروم مزه کردیم... تا برسیم به اینجایی که هستیم... به این آرامشی که داریم... به این حس اعتمادی که تو دلمون نشسته :)

 

نمیدونم بگم چی باعث شده من انقد الان اروم باشم! قرصا... آریا... پذیرفتن نبود مامان...تموم شدن دانشگاه... جو اروم تر خونه ..... یا حتی ترکیبی از همش...

نمیدونم واقعا...

ولی اینو میدونم که من برای اینکه به این حال برسم یه جور دیگه دیدن رو یاد گرفتم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۱۱:۵۱
پنگوئن

مینویسم از یک مبینای جدید!

از مبینایی که کنار خانواده‌اش خوشحاله! دوست نداره برگرده و تنها باشه!

مبینایی که شاید جواب تلاشاشو نمیگیره ولی اینا باعث نمیشه بیخیال لبخند صبحه جمعه و خوردن املتش با داداشش و باباش بشه!

از مبینایی که وقتی باباشو تو چرت میبینه، دستشو میگیره و بلندش میکنه میگه بیا برقصیم!

با باباش میره قدم میزنه

دختر کوچولوی داداششو ساعت ها تو بغلش میگیره و به خوابیدنش که شبیه فرشته هاست نگاه میکنه!
مبینایی که داره زندگی رو یه جور دیگه میبینه!

دوست داره برای داداشش زن بگیره! دوست داره باباشو خوشحال کنه!

که دیگه دزفول براش خفه کننده نیست! دزفول خوبه ارومه! 

مبینا عوض شده :)

 

زندگیم داره جلو میره و من روزهاست که ننوشتم! از روزایی که برای تافل دوم  استرس نداشتم تا روزایی که سر کله استرسه پیدا شد!

روز خود تافل دوم که عجیب‌ترین لول استرس رو تجربه کردم!

آزمون اصلا به اون خوبی که اوایل میخواستم نشد! ازمون فقط طوری شد که بتونم دانشگاهای امریکا رو بزنم! و خدا میدونه که چقد بابت این موضوع خوشحالم :)))

اپلای کردن از هر کاری که این سال ها کردم سخت تر و استرس‌زا تره!

هر چند وقت یه بار با خودم تکرار میکنم یعنی همه این ادما همه این کارا رو کردن؟؟

ولی نکته اینه که زندگی لای همه‌ی این سختیا و استرس ها و هیجاناتش قشنگه برام! حتی وقتی توییتر پر از چس ناله‌س یا اینستا پر از ادما و دوستیای فیک!

این روزا اینجوریه که اصن دوست ندارم این سوشال مدیا ها رو وا کنم! تو جمعمم! با ادمایی که دوسشون دارم گپ میزنم! فیلم میبینم! اون کنار منارا ایمیل میزنم و سعی میکنم یه اینده‌ی کوچیکی رو بسازم :)

مثل قبلنا کارام واسه خوره روحی نیست :)

 

 

واقعا نمیدونم چی شده که انقد حس میکنم عوض شدم و پوست انداختم! ولی هر چی که شده دمش گرم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۱:۲۷
پنگوئن

یه خواب میتونه پرتت کنه به گذشته! به حسی که داشتی!

به صدای آشپزخونه!

به وقتایی که مامان میومد تهران و  خونه بوی حضور یک زن رو داشت :) اونم نه هر زنی! مامان! :)

به بغلش! به نگرانیاش! به صداش!

قرص ها با تقریب خیلی خبی اوضاع رو کنترل کردن!‌ ولی هنوزم وقتی هر فشار روانی بهم وارد میشه ناخوداگاهم تصویر مامانمو پیش میکشه! بهم القا میکنه که اون هنوز زندس! من تو خواب گریه میکنم! و دلم تنگ تر میشه واسه هر چیزی که یک سال و ۴ ماهه که ندارم!

دیشب توی خوابم کفش هامو پیدا کردم. توی خونه‌ی قبلیمون! همونجایی که مامان بود! مامان تو خواب بهم گفت که دیدی من کفشاتو به کسی نداده بودم؟!

بغلش کردم! بعدم پاشد رفت مثل همیشه تو اشپزخونه تا برامون غذا بپزه! بوی دست پخت خوبش! و صدای کوبیدن ظرف ها بهم! تلفن خونه که گاه و بیگاه زنگ میخورد و شنیدن صداش که با خالم حرف میزد!

دلم واسشتنگ شده بود! میدونستم دارم خواب میبینم! وسط همون خواب رفتم داداشمو بغل کردم و بهش گفتم خیلی دلم واسه مامان تنگ شده!

مثل قدیما نشستیم با داداشام ماشین ها رو شستیم تو حیاط خونمون

مامان برامون چایی اورد!

انگار خیلی قبل بود! نه نیکا بود نه زنداداشم! اون روزایی که هممون خیلی کوچیک تر بودیم و هیچ وقت فکر نمیکردیم زندگی انقد زود بخواد جدی شه!

بعد از مدت ها کلی گریه کردم! برای خودم برای مامانم... برای دلی که تنگه و کاریشم نمیشه کرد!

بازم خوبه دوباره اون حس ها رو مزه میکنم تو این خوابای گاه و بیگاهم!

درسته بعدش اذیت میشم و خاطره هام عین یه سیلی میخوره تو صورتم ... ولی بازم یه مزه شیرینی داره اون بغلی که میکنه تو خوابام! با اینکه میدونم مرده! 

میدونی تو خوابام همش فک میکنم که مامان زنده شده! چرا یه بار فکنمیکنم من رفتم تو دنیای اون؟ یعنی من مرده باشم مثلا؟

خیلی دوست دارم بتونم باش حرف بزنم! یه چیزی بهم بگه! ولی همش وقتی بیدار میشم اون حسه بغل میمونه بدون حرف خاصی! انگار یادم رفته همش

ساناز که تازه یه جلسه باش صحبت کردم میگفت این یعنی اینکه ناخوداگاهت نپذیرفته مرگ مادر رو! ولی من حس میکنم پذیرفته! فقط دلش تنگه! یا وقتایی که شرایط سخت میشه بر اساس یه عادت قدیمی و همیشگی به مامان پناه میبره! 

مثل اون روزی که برای اولین بار پنیک اتک داشتم! فک میکردم دارم میمیرم!‌و تنا چیزی که میخواستم مامانم بود! انگار که درمانم تو اون لحظه فقط و فقط مامانم بود!

امروز هم جمعه‌س.... منم تنهام دقیقا وسط این جمعه!

ولی دیگه تابستون نیست!بازم جای شکرش باقیه :)

 

 

کاش هیچ وقت دلتون واسه کسی اینجوری تنگ نشه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۲:۵۳
پنگوئن